دپارتمان زبان و ادبیات فارسی شهرستان تاکستان
 
قالب وبلاگ
............................صفحه اصلی...................ورود...........عضویت............-- دانشگاه فرهنگیان قزوین کانال سروش کانال سروش کانال سروش کانال سروش
آموزه سیزدهم: گردآفرید
قالب: مثنوی، گژدهم: فرمانروای دژ، گردآفرید: دختر گژدهم، سهراب: پور رستم، هجیر: فرمانده دژ،

۱- چو آگاه شد دختر گــــــژدهم       که سالار آن انجمن گشت کم

قلمرو زبانی: گژدهم: فرمانروای دژ / سالار: سردار، سپهسالار، آن که دارای شغلی بزرگ و منصبی رفیع باشد، حاکم، فرمانده دژ، منظور هجیر / قلمرو ادبی: گشت کم: کنایه از «در بند افتادن» / وزن: فعول فعول فعول فعل (رشته انسانی)

بازگردانی: هنگامی که دختر گژدهم آگاه شد که سالار آن گروه (هجیر) در بند افتاد.

۲- زنی بود برسان گردی سوار                    همیشه به جنگ اندرون نامدار

قلمرو زبانی: برسان: به مانند / گرد: پهلوان، دلیر / سوار: سوارکار / اندرون: در / به جنگ اندرون: دو حرف اضافه برای یک متمم / نامدار: سرشناس / قلمرو ادبی: زنی بود برسان گردی سوار: تشبیه / واج آرایی: «ر»

بازگردانی: زنی مانند پهلوانی سوارکار بود و همیشه در جنگ‌آوری سرشناس.

۳- کجا نام او بود گــــــردآفرید                     زمانه ز مادر چنـــــین ناورید

قلمرو زبانی: کجا: که / مرجع او: زن / گردآفرید: دخت گژدهم / قلمرو ادبی: زمانه: روزگار، جانبخشی / ناورید: کنایه از «نزاد»

بازگردانی: که نام او گردآفرید بود و روزگار از مادر چنین دختری به وجود نیاورده بود.

۴- چنان ننگش آمد ز کار هجیر                    که شد لاله رنگش به کردار قیر

قلمرو زبانی: ننگش آمد: بدش آمد، به او برخورد / هجیر: پهلوان ایرانی / قلمرو ادبی: لاله رنگ: تشبیه / به کردار: مانند، ادات تشبیه / اغراق (چهره اش مانند قیرسیاه شد)

بازگردانی: چنان از کار هجیر بدش آمد، که چهرۀ سرخش مانند قیر سیاه شد.

۵- بپوشید درع ســواران جنگ                    نبود اندر آن کار جـــای درنگ

قلمرو زبانی: درع: زره، جامه جنگی که از حلقه های آهنی سازند / اندر: در / قلمرو ادبی: جای درنگ نبود: کنایه از اینکه « وقفه جایز نبود» / واج آرایی:  «ر»، «د»

بازگردانی: زره سواران جنگجو را بپوشید. در آن کار توقف هیچ جایز نبود.

۶- فرودآمد از دژ به کردار شیر                    کـــــمر بر میان بادپـایی به زیر

قلمرو زبانی: فرودآمد: پایین آمد / دژ: قلعه، حصار / به کردار: به مانند، ادات تشبیه / کمر: کمربند / میان: کمر / بادپا: تیزرو، شتابنده /  / قلمرو ادبی: کمر بر میان: کنایه از «آماده بودن» / بادپا: کنایه از «اسب تیزرو» / بادپایی به زیر بود: کنایه از این که «سواره بود» / شیر، زیر: جناس ناهمسان

بازگردانی: مانند شیر از دژ پایین آمد، در حالی که کـــــمربندش را بر کمر بسته بود و اسبی تیزرو را سوار شده بود.

۷- به پیش سپاه اندر آمد چو گرد                  چو رعد خروشان یکی ویله کرد

قلمرو زبانی: پیش: نزد، جلو / اندرآمد: درآمد / چو: مانند، ادات تشبیه / گرد: غبار / رعد: تندر / ویله کرد: نعره زد، ناله کرد / ویله: صدا، آواز، ناله / یکی ویله: ویله ای/ قلمرو ادبی: خروشان: فریاد زنان، جانبخشی / واژه آرایی: چو / گرد، کرد: جناس ناهمسان اختلافی

بازگردانی: چون غبار (سریع) به پیش سپاه آمد و مانند رعد خروشان فریاد زد.

۸- که گردان کدامند و جنگ‌آوران                 دلیران و کــــــارآزموده سـران

قلمرو زبانی: رجزخوانی / گردان: پهلوانان / جنگ‌آور: جنگجو / قلمرو ادبی: کارآزموده: کنایه از «باتجربه» / سران: رؤسا / واج آرایی «ن»، «ا»

بازگردانی: که پهلوانان و جنگ‌آوران و دلیران و فرماندهان کارآزموده کدامند؟

۹- چو سهراب شیراوژن او را بدید                بخندید و لب را به دندان گــزید

قلمرو زبانی: چو: چون، هنگامی که / سهراب: پور رستم / شیراوژن: شیرکش، شیرافکن / مرجع «او»: گرد آفرید / گزیدن: نیش زدن، گاز گرفتن (بن ماضی: گزید، بن مضارع: گز) / قلمرو ادبی: شیراوژن: کنایه از «دلاور» / لب به دندان گزید: کنابه از «شگفت زده شدن» / لب، دندان: تناسب / واج آرایی: «د»

بازگردانی: زمانی که سهراب شیرکش او را دید، بخندید و لبش را با دندان گــزید و شگفت زده شد.

۱۰- بیامد دمان پیش گــــــــرد آفرید              چو دخت کمندافـگن او را بدید،

قلمرو زبانی: دمان: غرّنده، مهیب، هولناک، خروشنده / چو: هنگامی که / دخت: فرزند دختر / مرجع او: سهراب / قلمرو ادبی: کمندافکن: کنایه از «جنگجو» / موقوف المعانی / واج آرایی: «د»

بازگردانی: غرنده و خشمگین پیش گرد آفرید آمد. هنگامی که دختر جنگجو او را دید،

۱۱- کمان را به زه کرد و بگشاد بر               نبد مــــرغ را پیش تیرش گـذر

قلمرو زبانی: به زه کردن کمان: آماده کردن کمان / زه: چله، ریسمان کمان / بر: پهلو / نبد: نبود /  قلمرو ادبی: زه، کمان، تیر: تناسب / بگشاد بر: کنایه از «آماده تیراندازی شدن» / مرغ: پرنده / مرغ را پیش تیرش گـذر نبود: کنایه از «بسیار ورزیده و ماهر بود».

بازگردانی: تیر را در چله کمان نهاد و آماده تیراندازی شد. هیچ پرنده ای نمی‌توانست از پیش تیرش گـذر کند. (او تیرانداز ورزیده ای بود)

۱۲- به سهراب بر تیر باران گرفت                چپ و راست جنگ سواران گرفت

قلمرو زبانی: به سهراب بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / گرفت: آغاز کرد / قلمرو ادبی: چپ، راست: تضاد، کنایه از «از هر طرف»

بازگردانی: آغاز به تیر باران سهراب کرد. از چپ و راست با سوارکاران آغاز به جنگ کرد.

۱۳- نگه کرد سهراب و آمدش ننگ               برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ

قلمرو زبانی: آمدش ننگ: کنایه از اینکه « به او برخورد» / برآشفت: خشمگین شد / تیز: سریع / قلمرو ادبی: ننگ، جنگ: جناس ناهمسان

بازگردانی: سهراب نگاه کرد و بدش آمد. خشمگین شد و به تندی به جنگ درآمد.

۱۴- چو سهراب را دید گـــردآفرید                 که برسان آتـش هــــمی‌بردمید،

قلمرو زبانی: برسان: به مانند، ادات تشبیه / همی‌بردمید: می‌دمید، می‌غرید، می‌خروشید، برمی‌خاست / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: برسان … بردمید: تشبیه / واج آرایی «د»

بازگردانی: زمانی که گردآفرید سهراب را دید، که مانند آتـش می‌خروشید،

۱۵- سر نیزه را سوی سهراب کرد                عنان و سنان را پر از تاب کرد

قلمرو زبانی: عنان: افسار، دهانه / سنان: سرنیزه، تیزی هر چیز / قلمرو ادبی: عنان، سنان: جناس ناهمسان / سرنیزه، سنان: تناسب / واج آرایی: «س»، «ن» / تاب: چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف می‌باشد، پیچ و شکن، در این بیت به معنی شور و هیجان است / پر از تاب کرد: پیچ و تاب داد

بازگردانی: سر نیزه را سوی سهراب گرفت و افسار و سرنیزه را پیچ و تاب داد(نشان داد که شور و هیجان دارد).

۱۶- برآشفت سهراب و شد چون پلنگ           چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ

قلمرو زبانی: برآشفت: خشمگین شد / بد: بود / بدخواه: دشمن، بداندیش / چاره گر: کسی که با حیله و تدبیر کارها را بسامان کند؛ مدبّر/ قلمرو ادبی: چون پلنگ: تشبیه / چون، چو: جناس

بازگردانی: سهراب خشمگین شد و مانند  پلنگ شد.  زیرا دشمن او در جنگ حیله گر و مدبّر بود.

۱۷- بزد بر کـــــــمربند گــردآفرید                 زره بر برش یک به یک بردرید

قلمرو زبانی: زره: جامه ای جنگی دارای آستین کوتاه و مرکب از حلقه های ریز فولادی که آن را به هنگام جنگ بر روی لباس های دیگر می پوشند / بر: پهلو / یک به یک: تک تک / بردریدن: پاره کردن / قلمرو ادبی: بر، بر: جناس همسان / واج آرایی «ب»، واژه آرایی: یک، بر

بازگردانی: سهراب بر کمربند گردآفرید نیزه زد و زره را از تن گردآفرید یک به یک جدا کرد.

۱۸- چو بر زین بپیچید گـرد آفرید                 یکی تیغ تیز از مــــیان برکشید

قلمرو زبانی: تیغ: شمشیر / یکی تیغ: تیغی/ برکشید: بیرون آورد / میان: کمر / قلمرو ادبی: تیغ، تیز: جناس

بازگردانی: زمانی که گردآفرید بر زین پیچید، شمشیری تیز از کمربندش بیرون کشید.

۱۹- بزد نیزهٔ او به دو نیم کــــرد                  نشست از بر اسپ و برخاست گرد

قلمرو زبانی: مرجع او: گردآفرید / قلمرو ادبی: گرد برخاست: کنایه از این که «اسب را تازاند» / کرد، گرد: جناس ناهمسان

بازگردانی: بزد و نیزهٔ سهراب را به دو نیم کرد. بر اسپ نشست و گرد برخاست.

۲۰- به آورد با او بســــــنده نبود                  بپیچید ازو روی و برگاشت زود

قلمرو زبانی: آورد: نبرد / مرجع او: سهراب /  بسنده: کافی، شایسته، کامل، سزاوار / بسنده نبود: حریفش نمی‌شد / برگاشت: برگرداند / قلمرو ادبی: روی برگاشت: کنایه از «عقب نشینی و فرار»

بازگردانی: گردآفرید در جنگ حریف سهراب نمی شد، برای همین بپیچید و زود از او روی برگرداند.

۲۱- سپهبد عـــنان اژدها را سپرد                 به خشم از جهان روشنایی ببرد

قلمرو زبانی: سپهبد: فرمانده سپاه، منظور سهراب / عنان: افسار، دهانه / اژدها: مار بزرگ / قلمرو ادبی: عنان سپردن: کنایه از اختیار را به اسب دادن / اژدها: استعاره از اسب / از جهان روشنایی بردن: اغراق، کنایه از تیره کردن

بازگردانی: سپهبد افسار را به اسبش سپرد و با خشم روشنایی جهان را ببرد.

۲۲- چو آمد خروشـان به تنگ اندرش            بجنبید و برداشت خود از ســرش

قلمرو زبانی: خروشان: فریادزنان / به تنگ اندر آمد: نزدیک شد، دو حرف اضافه برای یک متمم / بجنبید: تکان خورد / خود: کلاهخود، ترگ / اندرش: جابجایی ضمیر / مرجع «اندرش» و «سرش»: گردآفرید /  قلمرو ادبی: واج آرایی «ش»

بازگردانی: هنگامی‌که فریادزنان به نزدیکش آمد، تکانی خورد و کلاهخود را از سرش برداشت.

۲۳- رها شد ز بند زره مــوی اوی                درفشان چو خورشید شد روی اوی

قلمرو زبانی: زره: جامه جنگی / بند: ریسمان / درفشان: درخشان / چو: مانند، ادات تشبیه / قلمرو ادبی: موی، روی، اوی: جناس ناهمسان / شد: تکرار / چو خورشید… اوی: تشبیه / واج آرایی «ش»،«ر»

بازگردانی: مــوی او(گردآفرید) از بند زره رها شد و روی او که همانند خورشید بود درخشید.

۲۴- بدانست سهراب کاو دخترست                سر و مــــوی او از در افسرست

قلمرو زبانی: بدانست: فهمید / کاو: که او / ازدر: مناسب / افسر: تاج، دیهیم، کلاه پادشاهی / قلمرو ادبی: ازدر افسر: کنایه از «مناسب برای جنگ نیست» / سر، موی، افسر: تناسب / واج آرایی: «ر»

بازگردانی: سهراب فهمید که او دخترست. سر و موی او مناسب برای تاج است نه میدان رزم.

۲۵- شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه           چنین دخــــتر آید به آوردگـــــاه

قلمرو زبانی: شگفت آمد: تعجب کرد / ایران سپاه: ترکیب اضافی وارون /  آوردگاه: میدان نبرد/ قلمرو ادبی: چنین دختر آید به آوردگاه: کنایه

بازگردانی: سهراب شگفت زده شد و گفت از سپـاه ایران چنین دختر دلاوری به میدان جنگ می‌آید.

۲۶- ز فتراک بگشود پیچان کمند                  بینداخت و آمد میانش به بند

قلمرو زبانی: فتراک: ترک بند ، تسمه و دوالی که از عقب زین اسب می آویزند و با آن چیزی را به ترک می بندند / پیچان کمند: کمند پیچان، ترکیب وصفی وارون / میان: کمر / بند: ریسمان/ قلمرو ادبی: واج آرایی: «د»، «ن»

بازگردانی: او از ترک بند خود کمند پیچانش را باز کرد و آن را انداخت و کمر گردآفرید را در بند آورد.

۲۷- بدو گفت کز من رهایی مجوی                چرا جنگ جویی تو ای ماه روی

قلمرو زبانی: بدو: به او / قلمرو ادبی: ماه روی: تشبیه، منظور گردآفرید / مجوی، جویی: اشتقاق (رشته انسانی) / واج آرایی: «ی»

بازگردانی: سهراب به گردآفرید گفت که از من رهایی نخواه. ای زیباروی چرا تو به دنبال جنگی.

۲۸- نیامد به دامـم به سان تو گـــور              ز چنگــــم رهایی نیابی مـــشور

قلمرو زبانی: گور: گورخر / مشور: تقلا نکن / به سان: مانند، ادات تشبیه / قلمرو ادبی: به دام آمدن: کنایه از «در بند افتادن، اسیر شدن» / به سان تو گور: تشبیه

بازگردانی: همانند تو گوری به دام من نیفتاده است. از چنگم رهایی نمی‌یابی. تقلا نکن.

۲۹- بدانست کاویخت گــــردآفـــرید                مر آن را جز از چاره درمان ندید

قلمرو زبانی: بدانست: فهمید / آویخت: در بند افتاد، گرفتار شد (بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز)/ چاره: تدبیر، فریب و نیرنگ/ درمان: راه کار

بازگردانی: گردآفرید فهمید که در بند افتاده است و چاره کار را فقط در نیرنگ دید.

۳۰- بدو روی بنمود و گفت ای دلیر              میان دلیران به کــــــــردار شیر

قلمرو زبانی: بدو: به او مرجع آن «سهراب» / دلیر: دلاور/ به کردار: همانند، ادات تشبیه / موقوف المعانی /  قلمرو ادبی: میان … شیر: تشبیه

بازگردانی: گردآفرین به سهراب رویش را گردانید و گفت ای دلیری که میان دلیران همچون شیری،

۳۱- دو لشکر نظاره برین جنگ ما               برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

قلمرو زبانی: دو لشکر: منظور لشکر ایران و توران / نظاره: نگریستن، تماشا کردن، نظر کردن / گرز: چماق / آهنگ: همت و قصد / قلمرو ادبی: لشکر، جنگ، گرز، شمشیر: تناسب / واژه آرایی: برین / واج آرایی: «ر».

بازگردانی: دو لشکر به این جنگ و گرز و شمشیر و قصد و همت ما نگاه می‌کنند.

۳۲- کنون من گشایم چنین روی و موی         سپاه تو گــردد پر از گفت‌وگوی

قلمرو ادبی: روی، موی: تناسب، جناس ناهمسان / پر از گفتگو گردیدن: کنایه از غیبت کردن، حرف درآوردن / واج آرایی: «گ» و «و»

بازگردانی: اکنون من روی و مویم را می‌گشایم، تا همه بفهمند که من دخترم و این کار سبب می‌شود سپاهیان تو درباره تو بد بگویند.

۳۳- که با دختری او به دشت نــــبرد             بدین سان به ابر اندر آورد گـرد

قلمرو زبانی: بدین سان: به این گونه / قلمرو ادبی: گرد به ابر اندرآوردن: اغراق، کنایه از «گرم نبرد شدن»

بازگردانی: سپاهیان می‌گویند سهراب با دختری در میدان نبرد جنگید و به سختی با او گرم پیکار شده است.(این کار آبروی تو را می‌برد)

۳۴- کنون لشکر و دژ به فرمان توست          نباید برین آشتی جنگ جـــــست

قلمرو زبانی: کنون: اکنون / دژ: قلعه، حصار / توست: تو است / قلمرو ادبی: آشتی، جنگ: تضاد / توست، جست: جناس ناهمسان (از نظر آوایی)/ جستن: طلب کردن، جستجو کردن (بن ماضی: جست، بن مضارع: جو)

بازگردانی: اکنون لشکر و دژ به فرمان تواند برای همین نباید با این صلح ما در پی جنگ باشی.

۳۵- عـــــــنان را بپیچید گـــرد آفرید              سمــــند سرافراز بر دژ کـــشید

قلمرو زبانی: عنان: افسار، دهانه / سمند: اسبی که رنگش مایل به زردی باشد، زرده (در متن درس مطلق اسب مورد نظر است) / سرافراز: مایۀ افتخار / قلمرو ادبی: عنان را پیچیدن: کنایه از برگشتن / عنان، سمند: تناسب / واج آرایی: «د»

بازگردانی: گردآفرید افسار اسب را پیچاند و اسب سرافرازش را به سوی دژ راند.

۳۶- همی‌رفت و سهراب با او به هم              بیامد به درگــــــــاه دژ گــژدهم

قلمرو زبانی: همی‌رفت: رفت / به هم: با همدیگر / درگاه: جلوی در، آستانه / گژدهم: پدر گردآفرید.

بازگردانی: سهراب و گردآفرید با همدیگر رفتند. گــژدهم نیز جلوی دروازه دژ آمد.

۳۷- در باره بگــــشاد گــــــرد آفـرید              تن خسته و بسته بر دژ کـــشید

قلمرو زبانی: باره: بارو، دیوار قلعه، حصار / خسته: زخمی، افگار / بسته: در بند افتاده / قلمرو ادبی: خسته، بسته: جناس ناهمسان. / باره: مجاز از «دژ»

بازگردانی: گرد آفـرید در دژ را بازکرد و تن زخمی و بسته اش را به درون دژ کشانید.

۳۸- در دژ ببستند و غمگــــین شدند              پر از غم دل و دیده خونین شدند

قلمرو زبانی: در: دروازه / دیده: چشم / قلمرو ادبی: دیده خونین: کنایه از «اندوهگین» / دل، دیده: تناسب / واج آرایی: «د»

بازگردانی: در دژ  را بستند و ناراحت شدند. دلشان پر از غم بود و از غم چشمشان خونین.

۳۹- ز آزار گـــــــــردآفرید و هجـیر               پر از درد بودند بــــــرنا و پیر

قلمرو زبانی: آزار: آزرده شدن، رنجش / برنا: بالغ، جوان / قلمرو ادبی: برنا، پیر: تضاد / واج آرایی: «ر» / برنا و پیر: کنایه از همه/ واج آرایی: «ر»

بازگردانی: جوان و پیر به خاطر رنجش گردآفرید و هجـیر پر از درد و غم بودند.

۴۰- بگفتند کـــای نیکـــــــدل شیرزن             پر از غم بد از تو دل انجـــــمن

قلمرو زبانی: منظور از شیرزن: گردآفرید / شیرزن: تشبیه / بد: بود / قلمرو ادبی: انجمن: مجاز از مردم، انجمنیان / واژه آرایی: دل

بازگردانی: مردم گفتند که ای زن دلاور و نیکدل، دل مردم از تو پر از غم و اندوه شد.

۴۱- که هم رزم جستی هم افسون و رنگ       نیامد ز کار تو بر دوده ننـــگ

قلمرو زبانی: رزم جستن: جنگیدن / افسون: حیله کردن، سحر کردن، جادو کردن / رنگ: نیرنگ و فریب / دوده: دودمان، خاندان، طایفه / ننگ آمدن: شرمنده شدن، بی آبرویی

بازگردانی: زیراکه تو هم جنگیدی هم فریب و نیرنگ به کار بستی. از کار تو خاندان ما شرمگین نشد.

۴۲- بخندید بســــــــیار گــــــرد آفرید             به باره برآمــد سپه بنگــــــــرید

قلمرو زبانی: به: از / باره: بارو، دیوار دژ، حصار / برآمد: بالا رفت / نگریستن به: نگاه کردن (بن ماضی: نگریست، بن مضارع: نگر) / واج آرایی: «د»

بازگردانی: گرد آفرید بسیار خندید و به بالای دیوار دژ رفت و سپاه را نگاه کرد.

۴۳- چو سهراب را دید بر پشت زین              چنین گفت کای شاه ترکان چین

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / کای: که ای / شاه ترکان چین: منظور سهراب است / قلمرو ادبی: بر پشت زین: کنابه از«سوار اسب»

بازگردانی: هنگامی که گرد آفرید سهراب را بر پشت زین دید، گفت که ای شاه ترکان چین،

۴۴- چرا رنجه گــشتی کنون بازگرد               هم از آمـــــدن هم ز دشت نبرد

قلمرو زبانی: رنجه گشتن: رنجیدن / کنون: اکنون / قلمرو ادبی: واج آرای: «ن» / گشتی، بازگرد: همریشگی (رشته انسانی)

بازگردانی: چرا خودت را خسته می‌کنی. اکنون هم از آمدن به ایران هم از دشت نبرد منصرف شو.

۴۵- تو را بهـــتر آید که فــــــرمان کنی          رخ نامور سوی توران کـــــنی

قلمرو ادبی: تو را: برای تو / آید: می شود (بن ماضی: آمد، بن مضارع: آ)/ فرمان کردن: اطاعت کردن / رخ: چهره / نامور: سرشناس / قلمرو ادبی: رخ سوی توران کردن: کنایه از «بازگشتن»

بازگردانی: بهتر است که اطاعت کنی و چهره سرشناست را به سوی توران کنی و بازگردی.

۴۶- نباشی بس ایمن به‌بازوی خویش            خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

قلمرو زبانی: بس: بسیار / قلمرو ادبی: بازو: مجاز از «نیرو و توان» / خورد گاو نادان ز پهلوی خویش: ارسال المثل، (انسان نادان خودش به خودش زیان می رساند.) / بازو، پهلو: تناسب / خویش: ردیف

بازگردانی: ایمن به‌ زور و نیرو خودت نباش. گاو نادان از پهلوی خودش می‌خورد.

 شعر خوانی: دلیران و مردان ایران زمین
۱- چو هنگـــــــامه آزمون تازه شد               دگـــــرباره ایران پرآوازه شد

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / هنگامه: زمان، غوغا / تازه شد: تجدید شد، دوباره فرارسید / دگرباره: بار دیگر / پرآوازه: مشهور، نامی / قلمرو ادبی: قالب: مثنوی / وزن: فعول فعول فعول فعل (رشته انسانی)

بازگردانی: هنگامی که زمان آزمایش و امتحان فرا رسید، بار دیگر نام ایران مشهور شد.

۲- از این خـــــــطّه نغز پدرام پاک                 و زین خاک جان پرور تابناک

قلمرو زبانی: خطّه: سرزمین / نغز: عالی / پدرام: آراسته، نیکو، شاد / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: خاک: مجاز از سرزمین / تابناک: درخشان.

بازگردانی: از این سرزمین عالی، شاد و پاک، که سرزمین جان پرور و درخشان است،

۳- از این مرز فــــــــرخنده مردخیز               کـــــنام پلنگان دشمن ستــــیز

قلمرو زبانی: فرخنده: مبارک / مردخیز: دلاورپرور / کنام: لانه / ستیز: جنگ / دشمن ستیز: صفت فاعلی کوتاه، دشمن ستیزنده / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: مرز: مجاز از کشور / پلنگ: استعاره از دلاور

بازگردانی: از این کشور مبارک و دلاورپرور که محل زندگی دلاوران همچون پلنگ و دشمن ستیز است،

۴- دگر ره چنان شد هنر آشکــــــار               کز آن خیره شد دیده روزگــار

قلمرو زبانی: ره: باره / هنر: فضیلت / خیره: سرگشته و متحیّر / دیده: چشم / قلمرو ادبی: دیده روزگار: جانبخشی (استعاره مکنیه).

بازگردانی: بار دیگر چنان فضیلت و هنر آشکار شد که چشم روزگار از فضیلت این دلاوران متحیر ماند.

۵- دلیران و مــــــردان ایران زمین                هـــــژیران جـنگ آور روز کین،

قلمرو زبانی: زمین: سرزمین / هژیر: هشیار، چابک، نیکو / جنگ آور: جنگجو / کین: انتقام / موقوف المعانی / قلمرو ادبی: روز کین: کنایه از روز جنگ و نبرد /  واج آرایی: «ن»

بازگردانی: دلاوران و مردان ایران زمین که هوشیارند و در میدان جنگ، جنگجو،

۶- خروشان و جوشان به کردار موج            فراز آمدند از کــران فوج فوج

قلمرو زبانی: خروشان: فریاد زنان / جوشان: کنایه از پر خشم / به کردار: به مانند، ادات تشبیه / فرازآمدن: نزدیک شدن، جلو آمدن، رسیدن / کران: افق، کناره و گوشه / فوج: دسته، گروه / قلمرو ادبی: فوج، موج: جناس ناهمسان / واج آرایی «ر» / واژه آرایی: فوج.

بازگردانی: فریاد زنان و پرخشم همانند موج دریا دسته دسته از افق به دشمن نزدیک شدند.

۷- به مردی به میدان نهادند روی                 جهان شد از ایشان پر از گـفتگو

قلمرو زبانی: به مردی: با مردانگی / قلمرو ادبی: روی نهادن: روی کردن، کنایه از رفتن / جهان: مجاز از مردم جهان / پر از گفتگو شدن: کنایه از ستودن، نامی شدن / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: با مردانگی به میدان جنگ رفتند و مردم جهان ایشان را بسیار ستودند و ایشان بسیار سرشناس شدند.

۸- کـــه اینان ز آب و گل دیگـــرند                نگـــهبان دین حافــــظ کشـــورند

قلمرو زبانی: حافظ: نگاهدارنده / قلمرو ادبی: آب و گل: مجاز از سرشت، تلمیح / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: این دلاوران سرشت و ذاتشان با ما تفاوت دارد. ایشان نگاهبان دین اسلام و نگهدارنده کشور ایرانند.

۹- بداندیـــــــش را آتـــش خرمن اند              خـــدنگی گــران بر دل دشـمن اند

قلمرو زبانی: را در «بداندیش را»: اضافه گسسته «آتش خرمن بداندیش»/ بداندیش: دشمن / خرمن: توده های غله / خدنگ: درختی است بسیار سخت که از چوب آن نیزه و تیره می‌سازند / گران: پر وزن /

قلمرو ادبی: بداندیش را … : تشبیه «ایشان مانند آتش، هستی دشمن را نابود می‌کنند» / خرمن: استعاره از هستی دشمنان / خدنگ: مجاز از تیر / خدنگی گران …: تشبیه، مانند تیری بر دل دشمن می‌نشینند / واج آرایی: «ن»

بازگردانی: ایشان نابودکنندۀ هستی دشمن هستند و مانند تیری بر دل بدخواهانشان می‌نشینند.

۱۰- ز کس جز خداوندشان بیم نیست             به فرهنشگان حرف تسیلم نیست

قلمرو زبانی: بیم: ترس / به: در / فرهنگ: واژه نامه / قلمرو ادبی: به فرهنشگان حرف تسیلم نیست: کنایه از این که «هیچگاه به دشمن تسلیم نمی‌شوند»./ واج آرایی: «ن»

بازگردانی: ایشان جز خداوند از کسی نمی‌هراسند و هیچ گاه به دشمن تسلیم نمی‌شوند.

۱۱- فلک در شگفتی ز عزم شماست             ملک آفـــرین گوی رزم شماست

قلمرو زبانی: فلک: گردون، آسمان / عزم: اراده و همت / مَلَک: فرشته (شبه هماوا؛ مَلِک: شاه، مُلک: فرمانروایی، مِلک: زمین) / رزم: جنگ / قلمرو ادبی: فلک در … : جانبخشی / عزم، رزم: جناس ناهمسان. / عزم، رزم: قافیه؛ شماست: ردیف

بازگردانی: آسمان از همت و اراده شما شگفت زده شده است. فرشته جنگ و جنگ‌آوری شما را می‌ستاید.

۱۲- شمــا را چو باور به یزدان بود               هم او مر شـــما را  نگهبان بود

قلمرو زبانی: را: نشانۀ دارندگی و مالکیت / یزدان: خدا / قلمرو ادبی: واژه آرایی: شما، بود / واج آرایی: «ا»

بازگردانی: چون شما به خداوند باور و اعتقاد دارید، همو از شما نگاهبانی خواهد کرد.

محمود شاهرخی(جذبه)



طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:45 ] [ ]

داستان رستم و اشکبوس

در این فصل، دو درس را از «شاهنامۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی» و شعر « دلیران و مردان ایران زمین» را خواهیم خواند. وقتی این متنها را می خوانیم، حسّ و حال، شور و هیجان و روحیۀ پهلوانی در ما برانگیخته می شود و نسبت به میهن و دفاع از آن، وظیف‌های آمیخته با غرور ملّی و سربلندی احساس می کنیم. به این گونه آثار «متون حماسی» می گویند. حماسه، به معنای دلاوری و شجاعت است و در اصطلاح ادبی، روایتی داستانی از تاریخ تخیّلی یک ملّت است که با قهرمانی‌ها، جنگاوریها و رخدادهای خلافِ عادت و شگفت (خارق العاده) در می آمیزد. حماسه مربوط به دورانی کهن است که قبایل و تیره‌های گوناگون متّحد شده و اندک اندک تشکیل ملتی داده اند؛ به همین سبب، حماسۀ هر ملّتی، بیان کنندۀ آرمانهای آن ملت است و مجاهدات آن ملت را در راه سربلندی و استقلال برای نسلهای بعدی روایت می کند. درحماسه؛ تاریخ و اساطیر، خیال و حقیقت به هم آمیخته می شود و شاعر، مورّخ ملّت به شمار می آید. بنابراین، هر حماسه چند ویژگی دارد: داستانی، قهرمانی، ملیّ و خرق عادت.

                                     رستم و اشکبوس

سخن بر سر پیکار میان ایرانیان و تورانیان اسـت. هنگامی که کیخسرو در ایران بر تخت نشسـت، افراسیاب در سرزمین توران بر تخت پادشاهی نشسته بود. سپاه توران به یاری سردارانی از سـرزمین‌های دیگر به ایران می‌تازد. کیخسـرو، رسـتم را به یاری می‌خواند. اشـکبوس، پهلوان سـپاه تـوران بـه میـدان می‌آید و مبارز می‌جوید. یکی دو تن از سـپاه ایران پـای به میدان می‌نهند،  اما سـرانجام، رسـتم پیـاده به میدان می‌رود. نبرد رسـتم با اشکبوس از عالی تریـن صحنه‌های نبرد تن بـه تن اسـت که در آن طنزگویی و چالاکـی و دلاوری و زبان آوری با هم آمیخته اسـت.

قلمرو زبانی: بر سر: به خاطر، درباره / پیکار: جنگ / کیخسرو: پادشاه ایرانی، فرزند سیاوش / تاختن به: حمله کردن (بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز)/ چالاک: چابک / دلاور: دلیر / قلمرو ادبی: بر تخت نشسـتن: پادشاه و فرمانروا شدن  / پـای به … نهادن: کنایه از وارد شدن / زبان آوری: کنایه از خوش سخنی

بازیگران داستان: کیخسرو: پادشاه ایران / افراسیاب: پادشاه توران / طوس: فرمانده سپاه ایران / کاموس: یکی از فرماندهان زیردست افراسیاب / رستم:جهان پهلوان ایران / رهّام: پهلوانی ایرانی / اشکبوس کشانی: پهلوان تورانی /

زمینه‌های حماسه: ملی، داستانی و روایی، قهرمانی، شگفت آوری (خرق عادت)

۱- خروش سواران و اسپان ز دشت / ز بهرام و کیوان همی برگذشت

قلمرو زبانی: قالب: مثنوی / وزن: فعول فعول فعول فعل (رشته انسانی) / خروش: فریاد / بهرام: سیّارۀ مریخ / کیوان: سیّارۀ زحل / همی برگذشت: عبور می‌کرد. / قلمرو ادبی: سواران، اسپان: تناسب / بهرام، کیوان: تناسب / واج آرایی «ا» و «ش» / اغراق

بازگردانی: صدای اسبان و سواران از دشت بلند شد و از ستاره بهرام و کیوان نیز گذر کرد.

پیام: شدّت درگیری

۲- همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل / خروشان دل خاک در زیر نعل

قلمرو زبانی: تیغ: شمشیر / ساعد: میان مچ و آرنج / لعل: سنگ قیمتی / خروشان: فریاد زنان و ناله کنان /  قلمرو ادبی: تیغ و ساعد لعل بود: تشبیه رسا / خاک: مجاز از زمین / دل خاک: استعاره پنهان / نعل، لعل: جناس ناهمسان / اغراق: دل خاک از نعل اسبان در ناله و فغان بود.

بازگردانی: شمشیر و ساعد جنگجویان از خون مانند سنگ لعل، سرخ شده بود و دل زمین از کوبیدن نعل به فغان درآمده بود.

پیام: شدّت درگیری

۳- نماند ایچ با روی خورشید رنگ / به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ

قلمرو زبانی: ایچ: هیچ / قلمرو ادبی: بر روی خورشید رنگ نماند: رنگش پرید، کنایه از ترسید، جانبخشی، اغراق / به جوش آمده: استعاره پنهان / رنگ، سنگ: جناس / خاک، کوه، سنگ: تناسب

بازگردانی: خورشید نیز از ترس رنگش پریده بود و خاک و سنگ کوه به جوش آمده بود.

پیام: شدّت درگیری

۴- به لشکر چنین گفت کاموس گرد / که گر آسمان را بباید سـپرد

۵- همه تیـغ و گـــرز و کـمند آورید / به ایرانیان تــنگ و بند آورید

قلمرو زبانی: کاموس: یکی از فرماندهان زیردست افراسیاب / گرد: پهلوان، دلیر / سپَردن: درنوردیدن، پیمودن، طی کردن (بن ماضی: سپَرد، بن مضارع: سپَر) / تیغ: شمشیر / گرز: چماق / کمند: طناب / بند: ریسمان / قلمرو ادبی: که گر آسمان را بباید سـپرد: کنایه از کار دشوار و ناشدنی انجام دادن / تیغ، گرز، کمند: تناسب / تنگ: در برابر فراخ، تسمه ای که بر کمر اسب و ستور می‌بندند / تنگ آوردن: در تنگنا گذاشتن، به ستوه آوردن. / بند آوردن: کنایه از اسیر کردن / عیب قافیه: گُرد، سپَرد (رشته انسانی)

بازگردانی: کاموس پهلوان به لشگر اینچنین گفت که اگر نیاز باشد آسمان را نیز بپیمایید، همگان شمشیر، چماق و کمند را آماده کنید. به ایرانیان سخت بگیرید و ایشان را به ستوه آورید و در بند کنید.

۶- دلیری کجـــا نام او اشکــبوس / همی بر خروشید بر سان کوس

قلمرو زبانی: کجا: که / اشکبوس: پهلوان تورانی / برخروشید: فریاد کشید / کوس: طبل / قلمرو ادبی: اشکبوس: مشبّه / برسان: به مانند، ادات تشبیه / کوس: مشبّهٌ‌به / وجه شبه: برخروشیدن.

بازگردانی: پهلوانی که نام او اشکبوس بود به مانند طبل خروشید و فریاد زد.

۷- بیامد که جــــوید ز ایران نبرد / سر همنبرد اندر آرد به گرد

قلمرو زبانی: نبرد: جنگ / همنبرد: حریف / گرد: غبار، گرد و خاک / اندر: در / قلمرو ادبی: گرد: مجاز از زمین / ایران: مجاز از لشکر ایران / سر همنبرد به گرد آوردن: کنایه از شکست دادن، برابر با پوزه کسی را به خاک مالیدن. / واج آرایی «ر»

بازگردانی: آمد که از لشکریان ایران حریفی پیدا کند و با حریف خود بجنگد و او را شکست دهد.

۸- بشد تیز رهّام با خـود و گبر / همی گرد رزم اندر آمد به ابر

قلمرو زبانی: بشد: رفت / تیز: تند و سریع / خود: کلاهخود؛ کلاه فلزی که سربازان به هنگام جنگ یا تشریفات نظامی، برسر می گذارند. / گبر: خِفتان، نوعی جامه جنگی / رزم: جنگ / اندر: در / آمد: رسید / قلمرو ادبی: همی گرد رزم اندر آمد به ابر: کنایه از شدت رزم، اغراق / ابر، گبر: جناس ناهمسان اختلافی / خود، گبر، رزم: تناسب / واج آرایی «ر».

بازگردانی: رهّام بسیار سریع با کلاهخود و زره (مسلّح) به میدان جنگ رفت. به خاطر شدت رزم، گرد و خاک به آسمان بلند شد.

۹- برآویخت رهّام با اشکــبوس / برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

قلمرو زبانی: برآویخت: جنگ کرد، گلاویز شد، (بن ماضی: آویخت، بن مضارع: آویز) / رهام: پهلوان ایرانی / برآمد: بالا آمد، بلند شد / بوق: شیپور / کوس: طبل بزرگ / قلمرو ادبی: بوق، کوس: تناسب. / بوق و کوس: مجاز از صدای بوق و کوس

بازگردانی: رهّام با اشکبوس گلاویز شد و صدای بوق و کوس از هر دو سپاه بلند گشت.

۱۰- به گرز گران دست برد اشکبوس / زمین آهنین شد سپهر آبنوس

قلمرو زبانی: گرز: چماق / گران: سنگین / آبنوس: درختی است که چوب سیاه رنگِ آن سخت و صیقل پذیر است / قلمرو ادبی: زمین آهنین شد: زمین سفت وسخت شد یا زمین پر از زره شد، اغراق / زمین، سپهر: تضاد، تناسب یا مراعات نظیر / آبنوس: مجازاً به معنی تیره و سیاه / سپهر آبنوس شد: تشبیه رسا یا فشرده، کنایه از این که گرد و خاک بلند شد و چشم چشم را نمی‌دید، اغراق از سختی رزم.

بازگردانی: اشکبوس دست به گرز سنگین خود برد و جنگ را آغازید. زمین مانند آهن سفت و سخت شد و آسمان همانند چوب آبنوس تیره و پر گرد و غبار گردید.

۱۱- برآهیخت رهّام گـــرز گـــران / غمی شد ز پیـــکار دست سران

قلمرو زبانی: برآهیخت: بیرون کشید(بن ماضی: برآهیخت، بن مضارع: برآهیز) / گران: سنگین / غمی شد: غمین شد، خسته شد / پیکار: جنگ / سران: سرداران و فرماندهان / پیکار: جنگ / قلمرو ادبی: سران، گران: جناس ناهمسان اختلافی.

بازگردانی: رهّام گرز پر وزنش را برداشت. دست دو پهلوان به خاطر جنگیدن با گرز خسته و ناتوان گردید.

۱۲- چو رهّام گشت از کشانی ستوه / بپیچید زو روی و شد سوی کوه

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ستوه: خسته، درمانده، رنجور/ شد: رفت / قلمرو ادبی: بپیچید زو روی: کنایه از گریخت. / روی، سوی: جناس ناهمسان

بازگردانی: زمانی که رهّام از دست اشکبوس خسته شد و به ستوه آمد، از او گریخت و به سوی کوه رفت.

۱۳- ز قلب سپه اندر آشفــت توس /  بزد اسب کــاید بر اشکــــبوس

قلمرو زبانی: قلب: مرکز / اندرآشفت: خشمگین شد. / توس: فرمانده سپاه ایران / کاید: که آید / بر: کنار

بازگردانی: توس فرمانده سپاه که در مرکز سپاه بود، خشمگین شد و به اسبش ضربه زد تا به سوی اشکبوس برود.

۱۴- تهمتن برآشفت و با توس گفت /  که رهّام را جام باده ست جفت

قلمرو زبانی: تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / با: به / توس: فرمانده سپاه ایران / جفت: زوج / رهّام: پهلوان ایرانی / باده: می، شراب / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی: جفت بودن: کنایه از همنشین بودن / رهّام را جام باده ست جفت: کنایه از اینکه مرد جنگ نیست و فقط کار زنانه را می‌برازد / گفت، جفت: جناس.

بازگردانی: رستم خشمگین شد و به توس گفت که رهّام مرد بزم و می‌خواری است و مرد جنگیدن نیست.

۱۵- تو قلب سپه را به آیین بدار /  من اکنون پیاده کنم کارزار

قلمرو زبانی: قلب: مرکز سپاه / به آیین: به سامان، مرتب / بدار: نگه دار/ کارزار: جنگ.

بازگردانی: تو مرکز سپاه را به سامان نگه دار. من اکنون پیاده به جنگ می‌روم.

۱۶- کمان به زه را به بازو فگند /  به بند کمر بر، بزد تیر چند

قلمرو زبانی: زه: چله کمان، وتر / کمر: کمربند / به بند کمر بر: دو حرف اضافه برای یک متمم،  ویژگی سبک خراسانی / قلمرو ادبی: کمان به زه: کنایه از آماده / کمان، زه، تیر: تناسب / بازو، کمر: تناسب / بند، چند: جناس / واج آرایی «ب»

بازگردانی: رستم کمان آماده برای تیراندازی را به بازو افکند و به کمربندش هم چند تیر زد.

۱۷- خروشید کای مرد رزم آزمای /  هماوردت آمد مشو باز جای

قلمرو زبانی: خروشید: فریاد زد / رزم آزما: جنگجو/ هماورد: حریف، رقیب (آورد: جنگ) / «ت» در کلمه هماوردت: مضافٌ الیه / مشو: مرو / باز: سوی / قلمرو ادبی: مشو باز جای: کنایه از اینکه نگریز.

بازگردانی: رستم فریاد زد که ای مرد جنگجو، حریف تو آمد. از میدان جنگ نگریز.

۱۸- کشانی بخندید و خیره بماند /  عنان را گران کرد و او را بخواند

قلمرو زبانی: کشانی: کوشانی، کوشان: سرزمینی در بخش شمال شرقی ایران / خیره: شگفت زده / بماند: شد / عنان: افسار، دهانه / گران: سنگین/ بخواند: صدا کرد / قلمرو ادبی: عنان را گران کردن: کنایه از نگه داشتن اسب

بازگردانی: اشکبوس کشانی خندید و تعجّب کرد، افسار اسب را کشید، ایستاد و رستم را صدا زد.

۱۹- بدو گفت خندان که نام تو چیست /  تن بی سرت را که خواهد گریست؟

قلمرو زبانی: را: برای / قلمرو ادبی: مصراع دوم: کنایه از اینکه حتماً می‌میری / تن، سر: تناسب / که: جناس همسان (۱- حرف پیوند ۲- چه کسی).

بازگردانی: اشکبوس به رستم گفت که تو چه نام داری؟ پس از کشته شدنت چه کسی برایت سوگواری خواهد کرد؟

۲۰- تهمتن چنین داد پاسخ که نام /  چه پرسی کزین پس نبینی تو کـام

قلمرو زبانی: تهمتن: لقب رستم / چه پرسی: پرسش انکاری / کزین: که از این / کام: مراد، آرزو، قصد، نیّت / قلمرو ادبی: کام: سقف دهان، مجاز از آرزو و مراد، قصد، نیت / نبینی تو کام: کنایه از بدبختی / نام، کام: جناس.

بازگردانی: رستم پاسخ داد، چرا نام مرا می‌پرسی؟! [نپرس] زیرا پس از این تو به آرزویت نمی‌رسی.

۲۱- مرا مادرم نام مــرگ تو کرد /  زمانه مـــرا پتک ترگ تو کرد

قلمرو زبانی: زمانه: روزگار / پتک: چکش بزرگ فولادین، آهن کوب / ترگ: کلاهخود / « را » درعبارت ( مرا مادرم نام مرگ تو کرد ) در مصراع اوّل از نوع فکّ اضافه است. یعنی مادرم نام  مرا مرگ تو گذاشت. / قلمرو ادبی: مرگ، ترگ: جناس / مصراع اوّل واج آرایی صامت « م» دارد / قافیه: مرگ و ترگ، ردیف: تو کرد / بیت دارای طنز است. / زمانه … کرد: جانبخشی / زمانه مرا پتک ترگ تو کرد: تشبیه رسا.

بازگردانی: مادرم نام مرا مرگ تو نهاده است و روزگار، مرا ابزاری برای مرگ تو ساخته است.

۲۲- کشانی بود گفـــت بی بارگی /  به کشتن دهی سر به یکبارگی

قلمرو زبانی: بارگی: اسب؛ «باره» نیز به همین معنی است / یک بارگی: یک دفعه / قلمرو ادبی: سر: مجازاً از وجود / جناس: بارگی (اسب، دفعه)

بازگردانی: کشانی گفت: بدون اسب هم اکنون خودت را به کشتن می‌دهی.

۲۳- تهمتن چنین داد پاسخ بدوی: /  که ای بیهده مرد پرخاشجوی،

۲۴- پیاده ندیدی کــه جنـگ آورد / سر سرکشان زیر سنگ آورد؟

قلمرو زبانی: موقوف المعانی / بدوی: به او / بیهده: بیهوده گو / پرخاشجو: ستیزه جو، جنگجو / سرکش: یاغی، زورگو / بیت دوم پرسش انکاری دارد / قلمرو ادبی: جنگ، سنگ: جناس ناهمسان اختلافی / سر زیر سنگ آوردن: کنایه از شکست دادن و کشتن / مصراع دوم بیت دوم واج آرایی «س» دارد.

بازگردانی: رستم این گونه پاسخ داد که ای جنگجویی که بیهوده می‌جنگی، آیا ندیده ای که مردی پیاده به جنگ آید و پیروز گردد و زورگویان و سرکشان را نابود کند؟

۲۵-هم اکنون تو را ای نبرده سوار /  پیاده بیاموزمت کارزار

قلمرو زبانی: نبرده: جنگجو / کارزار: جنگ / را: حرف اضافه به معنای «به»

بازگردانی: اکنون به جنگ تو می‌آیم، ای جنگجوی سوارکار و پیاده جنگیدن را به تو می‌آموزم.

پیام: خوارداشت و مسخره کردن اشکبوس

۲۶- پیاده مرا زان فرستاده طوس /  که تا اسب بستانم از اشکبوس

قلمرو زبانی: زان: از آن، به این خاطر / طوس: فرمانده سپاه ایران / بیت: تحقیر و تمسخر اشکبوس / ستاندن: گرفتن، (بن ماضی: ستاند، ستد؛ بن مضارع: ستان)

بازگردانی: توس مرا پیاده فرستاده است تا از تو اسبت را بگیرم.

پیام: خوارداشت و مسخره کردن اشکبوس

۲۷- کشانی بدو گفت با تو سلیح /  نبینم همی جز فسوس و مزیح

قلمرو زبانی: کشانی: کوشانی، (کوشان ها تیره ای بودند که در بخش خاوری افغانستان فرمان می راندند) منظور اشکبوس است / سلیح: افزار جنگی، ممال سلاح (هماوا؛ صلاح: مصلحت) / فسوس: مسخره کردن، نیرنگ / مزیح: شوخی، ممال مزاح.

بازگردانی: اشکبوس کوشانی به رستم گفت با تو سلاحی به غیر از مسخره کردن و شوخی نمی‌بینم.

مُمال: تبدیل حرف «الف» به «ی» است؛ مانند: اسلامی← اسلیمی؛ رکاب← رکیب؛ کتاب← کتیب

۲۸- بدو گفت رستم که تیر و کمان /  ببین تا هم اکنون سرآری زمان

قلمرو زبانی: سر آری: پایان آوری/ قلمرو ادبی: تیر، کمان: مراعات نظیر / سر آری زمان: کنایه از بمیری، زمان تو به پایان برسد / کمان، زمان: جناس ناهمسان اختلافی.

بازگردانی: رستم به اشکبوس گفت کافی است که تیر و کمانم را نگاه کنی تا از ترس بمیری.

۲۹- چو نازش به اسب گران مایه دید /  کمان را به زه کرد و اندر کشید

قلمرو زبانی: زه: چله کمان، وتر / ناز: افتخار / گران مایه: گران ارج، ارزشمند / به زه کرد: آماده کرد / قلمرو ادبی: کمان، زه: تناسب / بیت: واج آرایی دارد.

بازگردانی: زمانی که رستم دید افتخار او به اسب گرانبهایش است، کمان را آماده‌ تیراندازی کرد و زه را کشید.

۳۰- یکی تیر زد بر بر اسب اوی /  که اسب اندر آمد ز بالا به روی

قلمرو زبانی: بر اوّل: به؛ بر دوم: پهلو؛ جناس همسان / از بالا به روی اندرآمد: سکندری خورد / قلمرو ادبی: بر اوّل؛ بر دوم: جناس همسان / اوی، روی: جناس ناهمسان اختلافی /  اسب: واژه آرایی / واج آرایی: «ب»، «ر»

بازگردانی: رستم تیری به پهلوی اسب اشکبوس زد که اسب با سر به زمین خورد و مرد.

۳۱- بخندید رستم به آواز گفت /  که بنشین به پیش گران مایه جفت

قلمرو زبانی: آواز: صدای بلند / گران مایه: گران ارج / جفت: زوج، این قسمت طنز دارد، منظور اسب است. / قلمرو ادبی: گفت، جفت: جناس ناهمسان اختلافی

بازگردانی: رستم خندید و با صدای بلند گفت: ای اشکبوس بنشین پیش اسب دلبندت و غم اش را بخور (برایش به سوگ بنشین).

۳۲- سزد گر بداری سرش در کنار /  زمانی برآسایی از کارزار

قلمرو زبانی: سزد: سزاوار است (بن ماضی: سزید، بن مضارع: سز) / کنار: آغوش / برآسایی: استراحت کنی، دست برداری / کارزار: جنگ

بازگردانی: سزاوار است که سر اسب را در آغوش بگیری و زمانی از جنگیدن دست بکشی.

۳۳- کمان را به زه کرد زود اشکبوس /  تنی لرز لرزان و رخ سندروس

قلمرو زبانی: به زه کردن: زه کمان را انداختن / سندروس: صمغی زرد است که از نوعی سرو کوهی گرفته می‌شود / قلمرو ادبی: بیت واج آرایی: « ر»، « ز» / رخ سندروس: تشبیه رسا / تن، رخ: تناسب / تنی لرز لرزان: کنایه از ترسان.

بازگردانی: اشکبوس زود کمانش را آماده کرد، در حالی که تنش می‌لرزید و رنگ چهره اش مانند سندروس از ترس زرد شده بود.

۳۴- به رستم بر آنگــــه ببارید تیر /  تهمتن بدو گفت بر خیره خیر،

۳۵- همی رنجه داری تن خویش را /  دو بازوی و جـان بد اندیش را

قلمرو زبانی: دو بیت موقوف المعانی اند/ تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / خیره خیر: بیهوده / به رستم بر: دو حرف اضافه برای یک متمم / رنجه داری: می‌آزاری / بداندیش: بدخواه، دشمن / قلمرو ادبی: بیت نخست: واج آرای «ب»، «ر».

بازگردانی: پس از آن اشکبوس رستم را تیرباران کرد. رستم به او گفت بیهوده خودت را خسته می‌کنی و دو بازویت را می‌آزاری.

۳۶- تهمتن به بند کمر برد چنگ /  گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

قلمرو زبانی: تهمتن: درشت اندام، لقب رستم / کمر: کمربند / گزین: انتخاب / چوبه: واحد شمارش تیر / خدنگ: درختی بسیار سخت، محکم و صاف که از چوب آن، نیزه، تیر، زین اسب و مانند آنها می ساختند.

بازگردانی: رستم دستش را به سوی کمربندش برد و یک تیر که از جنس چوب خدنگ بود بگزید.

۳۷- یکی تیر الماس پیکان چو آب /  نهاده بر او چار پرّ عقاب

قلمرو زبانی: چار: چهار/ قلمرو ادبی: الماس پیکان: تشبیه رسا؛ پیکان: مشبّه، الماس: مشبّهٌ به / چو آب: مانند آب درخشان بود، تشبه / تیر، پیکان، پر: تناسب / پر، بر: جناس.

بازگردانی: تیری انتخاب کرد که نوک آن همانند الماس تیز بود و چهار پرّعقاب هم بر آن نهاده شده بود.

۳۸- کمان را بمالید رستم به چنگ / به شست اندر آورده تیر خدنگ

قلمرو زبانی: بمالید: لمس کرد / شست: قلاب / خدنگ: چوبی سخت که از آن تیر و نیزه و زین اسب سازند / قلمرو ادبی: کمان، شست، تیر: تناسب.

بازگردانی: رستم کمان را در دست گرفت و تیر خدنگ را در قلاب گذاشت.

۳۹- بزد بر بر و ســینه‌ اشکبوس /  سپهر آن زمان دست او داد بوس

قلمرو زبانی: سپهر: آسمان / بر نخست: حرف اضافه، بر دوم: بغل / قلمرو ادبی: بر، بر: جناس تام / بوسیدن سپهر: جانبخشی / کلّ بیت اغراق دارد.

بازگردانی: رستم تیر را به سینۀ اشکبوس زد. آسمان هم به همین خاطر دست رستم را بوسید.

۴۰- کشانی هم اندر زمان جان بداد /  چنان شد که گفتی ز مـــادر نزاد

قلمرو زبانی: هم اندر زمان: بی درنگ، فوراً / گفتی: گویی / نزاد: زاده نشده است / قلمرو ادبی: جان داد: کنایه از مردن بازگردانی: اشکبوس در دم جان داد؛ گویی از مادر زاییده نشده است.




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:41 ] [ ]

آموزه یازدهم: خاک آزادگان

آموزه یازدهم  خاک ازدگان                  قالب: غزل(چامه) اجتماعی       وزن: ت تن تن ت تن تن ت تن تن ت تن تن

به خون گر کشی خاک من دشمن من / بجوشد گل اندر گل از گلشن من

خاک: مجاز از سرزمین / به خون کشیدن: کنایه از کشتن و نابود کردن / گل: استعاره از جوانان جان باز / گل اندر گل: کنایه از فراوان / خاک، گل، گلشن: تناسب / واج آرایی «گ» / گلشن: گلزار، استعاره از میهن یا گور /

معنی : ای دشمن من! اگر بخواهی سرزمین من را به خون بکشی و آن را نیست و نابود کنی ! جوانان زیادی هستند که در این سرزمین می‌جوشند و رویاروی تو می‌ایستند .

تنم گر بسو زی، به تیرم بدوزی / جدا سازی ای خصم، سر از تن من

سوختن: سوزاندن، کنایه از نابود کردن / به تیر دوختن: تیر زدن / بسوزی، بدوزی: جناس / خصم: دشمن / سر از تن جدا ساختن: کنایه از کشتن / تن، من: جناس / سر، تن: تناسب / موقوف المعانی / به تیرم بدوزی جهش ضمیر دارد: من را با تیر بدوزی

بازگردانی: اگر تن من را بسوزانی و به من تیر بزنی، ای دشمن ! اگر سر از تن من جدا کنی

کجا می‌توانی ز قلبم ربایی / تو عشق میان من و میهن من؟

کجا: چگونه / ربودن: دزدیدن، گرفتن / استفهام انکاری

بازگردانی: هرگز نمی‌توانی عشق میان من و میهنم را از من بربایی و بگیری.

من ایرانی ام آرمانم شهادت / تجلی هستی است جان کندن من

آرمان: امید و آرزو / تجلی: جلوه گری / جان کندن: کنایه از درگذشتن و مردن / واج آرایی ن

بازگردانی: من ایرانی هستم ! آرزوی من شهادت است! مردن من نشانگر هستی من است.

مپندار این شعله افسرده گردد / که بعد از من افروزد از مدفن من

پنداشتن: تصور کردن(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / شعله: استعاره از عشق به میهن / افسردن: سرد شدن، خاموش شدن، یخ بستن / افروختن: روشن شدن / افسرد، افروخت: تضاد / مدفن: گورگاه /

بازگردانی: گمان نکن که عشق میان من و میهنم آتشی است که از بین می‌رود؛ زیرا پس از من از گور من  زبانه خواهد کشید.

نه تسلیم و سازش نه تکریم و خواهش / بتازد به نیرنگ تو توسن من

تکریم: گرامی‌داشت / خواهش: درخواست و التماس / تاختن: حمله کردن، نیرنگ: فریب / توسن: اسب سرکش، استعاره از هستی من یا میهن من

بازگردانی: نه تسلیم می‌شویم ! نه سازش می‌کنیم ! نه شما را گرامی می‌داریم و نه از شما خواهشی می‌کنیم ! هستی من مانند اسب سرکشی است که به نیرنگ تو حمله خواهم کرد و فریب تو را نخواهد خورد.

کنون رود خلق است، دریای جوشان / همه خوشه خشم شد خرمن من

خلق: آفریده، مردم / رود خلق: اضافه تشبیهی / رود خلق، دریای جوشان است: تشبیه، اغراق / خرمن: استعاره از هستی / خوشه خشم: اضافه تشبیهی / خرمن من خوشه خشم شد: تشبیه / واج آرایی خ /

بازگردانی: مردمی که مانند رود بودند اکنون مانند دریای جوشان شده اند. و همۀ هستی من از خشم تو آکنده شده است .

من آزاده از  خاک آزادگانم / گل صبر می‌پرورد دامن من

آزاده: ایرانی / خاک: مجاز از سرزمین / گل صبر: اضافه تشبیهی / دامن: استعاره از هستی / پروردن: پروراندن

بازگردانی: من ایرانی ام ! از سرزمین آزادگانم ! هستی من گل صبر می‌پرورد و من همیشه بردباری ام.

جز از جام توحید هرگز ننوشم / زنی گر به تیغ ستم گردن من

توحید: یکتاپرستی / جام: مجاز از نوشیدنی / جام توحید: اضافه تشبیهی / تیغ ستم: اضافه تشبیهی یا اضافه اقترانی /  گردن زدن: کنایه از کشتن / واج آرایی ن

بازگردانی: حتی اگر با تیغ ستمت گردن مرا بگسلی، من فقط خداوند را می‌پرستم و یکتاپرستم می‌مانم.              سپیده کاشانی


شیر زنان ایران

تقریظ: ستایش نامه، ستودن / راوی: روایت کننده / اورژانس: فوریت های پزشکی / ازدحام: شلوغی، انبوهی / کلافه: پریشان، سر در گم / زوزۀ آمبولانس: استعاره / کفاف: به اندازه کافی / اجساد: ج جسد، پیکر / مرگ بر شهر می‌بارید: استعاره مکنیه  / جنگ مسئلۀ ریاضی نیست: تشبیه / جنگ کتاب نیست: تشبیه / منطق: علم میزان / خودی: خودمانی / مهیب: ترسناک / قنداق: قسمت چوبی ته تفنگ / مگه: آیا، پرسش انکاری / مقنعه: نوعی روسری که زنان سر را با آن می‌پوشانند. / مثل مور و ملخ: تشبیه / مور: مورچه / درآمدن از: بیرون آمدن / مثل کیسۀ شن: تشبیه / مترجم: ترجمه کننده / مهره: مهرۀ بازی، استعاره از شخص مهم و کلیدی / دور و بر: پیرامون / پاییدن: مراقب بودن، زیر نظر داشتن / بنات الخمینی: دختران خمینی / ژنرال: سرتیپ، سرلشگر / استقامت: پایداری / مددکار: یاریگر / جسارت: بی باکی، گستاخی / صبحدم: زمان صبح / بعثی: عضو حزب بعث / هجوم: حمله / محاسن: ریش و سبیل / فضله: پشگل / صداقت: راستی / کاشی: کاشانی / مثل تیری: تشبیه  / ولایت: آبادی /  نه بین گرگ ها: استعاره از بعثی ها/ سراسیمه: پریشان / گیر افتادن: دستگیر شدن / مطلع: آگاه / تقدیر: سرنوشت / مصلحت: آنچه سبب خیر و صلاح انسان باشد / پیر و جوان: تضاد /  سید الشهدا: آقای شهیدان، امام حسین / حرس الخمینی: پاسدار خمینی / دلخراش: آزارنده / هواخوری: کنایه از شکنجه / پرنده کاغذی: استعاره از نامه / اسرا: ج اسیر / نوردیده: استعاره از گرامی‌/ تنومه: شهری در عراق نزدیک بصره / ملاک: ابزار سنجش، معیار / ورد زبان: سخنی که پیوسته تکرار می‌شود / گوارا: گوارنده، قبل هضم، (بن ماضی: گوارید، بن مضارع: گوار) / ساختگی: قلابی / وقاحت: بی شرمی / خطوط: م خط / سطور: م سطر / گداخته: ذوب شده، مذاب / گزیدن: نیش زدن / معیار: مقیاس، اندازه / هیئت: گروه / اسرا: دستگیر شدگان / اسطوره: سخنان یا اشخاص و آثاری که مربوط به موجودات یا رویدادهای فوق طبیعی روزگار باستان است و ریشه در باورها و اعتقادات مردم روزگار کهن دارد. / معلول: کسی که عضو یا اندام هایی از بدنش اسیب دیده است، توانخواه / لعن علی الصدام: نفرین بر صدام / الانبار: نام منطقه ای در عراق / وقاحت: بی شرمی / مقدسات: چیزهای مقدس/ مقدس: دارای تقدس و پاکی، پالوده / توش: توانایی / سو: روشنی / متلاطم: دستخوش پریشانی و آشفتگی / معجزه: عاجز کننده / خمیر مایه: اصل / شیون: ناله و زاری / طاقت فرسا: کاری خسته کننده / غفلت: بی خبری / تاوان: زیان یا آسیب  شخص به خاطره خطا کاری / کرکس: پرنده ای از رده لاشخورها / بام: پشت بام




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:39 ] [ ]

آموزه دهم: دریادلان صف شکن

مشیت: خواست، اراده / تاختن: حمله کردن(بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز) / گرد آمدن: جمع شدن / کاویدن: کندن و جستن / حق الناس: حقوق مردم / حق الله: حقوق خداوند / معرکه: میدان جنگ / وسواس: دودلی / مقریان: ج مقری، قرآن خوان / معرف: شناساننده / استدعا: درخواست / باری تعالی: خداوند بزرگ / خانقاه: درویش خانه، سرا / راست و ریس کردن: مرتب کردن / وارسی کردن: گشتن / عملیات: فعالیت جنگی / تکلف: خودنمایی و تجمل / متواضع: فروتن / قوه الهی: نیروی الهی / ایستایی: مقاومت / آکنده: پر / آفتاب فتح: اضافه تشبیهی / طویل: دراز / سردمداران: سردسته، رئیس / تحول: دگرگونی / دریافتن: فهمیدن / خلقت: آفرینش / طلبه: دانشجوی دینی / دریا دل: مرد بسیاربخشنده و باگذشت، دلیر / گردان: سه گروهان / رعب: ترس، وحشت / یارا: جرات / حنین: یکی از جنگهای پیغمبر / خیل: گروه، گله اسب / سکان: دنبالۀ کشتی / ولی امر: امام / سوله: ساختمان با سقف فلزی / تجلی: آشکار شدن، جلوه کردن / جوار: همسایگی / اسوه: الگو، سرمشق / فتح: گشایش / توسل: وصل / خط شکن: گروه اول حمله / نسیان: فراموشی / نفوس: ج نفس / انس گرفتن: خو گرفتن / جنود: ج جند، لشگریان / خور: زمین پست / بولدوزرچی: راننده لولدوزر / مظهر: نماد/ قرب: نزدیکی / علم: پرچم / فقر مخلوق: تهیدستی آفریده / غنای خالق: بی نیازی خدا

جمله ساده و جمله مرکب

به جمله ای که یک فعل دارد، «ساده» و به جمله ای که بیش از یک فعل دارد، «مرکّب» می گویند.

الف) خطوط دفاعی دشمن یکسره فروریخت. (جمله ساده)

ب) اینها دریادلان صف شکنی هستند که دل شیطان را از رُعب و وحشت م یلرزانند. (جمله مرکب)

جمله مرکّب، معمولاً از یک جملۀ پایه (هسته) و یک یا چند جملۀ پیرو (وابسته) تشکیل می شود؛ بخشی که پیوند وابسته ساز ندارد، پایه است.

حرف های پیوند وابسته ساز عبارت اند از: «که، تا، چون، اگر، زیرا، برای، اینکه، به طوری که، هنگامی که … »

حرف های پیوند هم پایه ساز عبارتند از: «و، اما، ولی، یا»

یک گام فراتر

شیخ یک بار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد.

بامداد در خانقاه، تخت بنهادند. مردم می آمدند و می نشستند. چون شیخ بیرون آمد، مُقریان، قرآن برخواندند و مردم بسیار درآمدند؛ چنانکه هیچ جای نبود.

قلمرو زبانیشیخ: پیر / طوس: شهری در استان خراسان / استدعا: درخواست / مجلس: انجمن، نشست / تخت: منبر / مقری: قرآن خوان / برخواندن: قرائت کردن / درآمدند: درون آمدند// قلمرو ادبی: مجلس: مجاز از مواعظ و مطالبی که در جلسات مذهبی بیان می‌شود/

معرّف بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزاد که هر کسی از آنجا که هست، یک گام، فراتر آید.»

شیخ گفت: «وصَلیَّ الله عُلَیَ محُمَدّ و آلهِ أجمَعین»؛ و دست به روی فرو آورد و گفت: « هرچه ما خواستیم گفت، و همه پیغمبران بگفته اند، او بگفت که از آنچه هستید، یک قدم فراتر آیید.» کلمه ای نگفت و از تخت فرو آمد و بر این ختم کرد مجلس را.

قلمرو زبانیمعرف: شناساننده / بیامرزاد: فعل دعایی / گام: قدم / فراتر: جلوتر / دست به روی فرو آورد: دست بر روی چهره کشید / ختم کرد: پایان داد

اسرار التوحید، محمد بن منور(نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:38 ] [ ]
بیشه: جنگل کوچک، نیزار/ خفته: خوابیده / شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، عاشق و عارف / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: جِ بهیمه، چارپایان / مروّت: جوانمردی / تسبیح: سبحان الله گفتن، خدا را به پاکی یاد کردن/ غفلت: خفته دلی، نادانی /

1- دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

قلمرو زبانی: دوش: دیشب / طاقت: توان تحمل / ببرد: از میان برد / قلمرو ادبی: نالید مرغ: تشخیص  / عقل و هوش: تناسب / هوش و هوس: جناس ناقص /

بازگردانی: دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری می‌کرد و با خدا راز و نیاز می‌کرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.

پیام:

2- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش

قلمرو زبانی: مخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی:

بازگردانی: تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.

پیام:

3- گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران / قلمرو ادبی:  بانگ مرغ: جانبخشی

بازگردانی: فکر نمی‌کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد.

پیام:

4- گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش

قلمرو زبانی: آدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م /

بازگردانی: این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.

پیام: تسبیح

گلستان سعدی




طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:33 ] [ ]

آموزه هشتم: سفر به بصره

در درس نخست این فصل، بخشی از نوشته حکیم ابومعین ناصر خسرو قبادیانی، سرایندۀ قرن پنجم را خواهیم خواند. در این نوشته، ناصرخسرو بخشی از رخدادهای سفر خویش را با ذکر زمان و مکان و شرح جزئیات و توصیف حالات اشخاص، بیان کرده است(سفرنامه). در متن «کلاس نقّاشی» سپهری خاطره ای از یک کلاس دوران تحصیل خویش را با توصیف و چاشنی طنز نوشته است (خاطره نگاری).

سفرنامه‌ها یا خاطره نگاشت‌ها در حقیقت، بخشی از «زندگی نامه» هستند. آثاری که اشخاص با ثبت خاطرات و گزارش احوال خویش یا شرح رخدادهای روزگار و افکار دیگران بر جای می گذارند؛ «حَسب حال» یا «زندگی نامه» خوانده می شوند؛ مثلاً «پیرمرد چشم ما بود» بیانِ حسّ و حال عاطفی آل احمد است که با زبان صمیمی دربارهٔ نیما نگاشته شده است.

سفر به بصره

 چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم، و سه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم و می خواستم که در گرمابه رَوم؛ باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنُگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما.

قلمرو زبانی:  چون: هنگامی که / عاجزی: ناتوانی / ماننده: همانند / موی سر باز نکرده بودیم: موهایمان را نتراشیده بودیم / گرمابه: حمام / باشد که: امید است، شاید / جامه: تن پوش / لنگ: پارچه ندوخته / پلاس: نوعی گلیم، جامه ای پشمینه و ستبر که درویشان پوشند / و پلاس … بسته: حذف به قرینه لفظی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: هنگامی که به بصره رسیدیم، از برهنگی و ناتوانی مانند دیوانگان شده بودیم، و سه ماه بود که موی سرمان را نتراشیده بودیم و می خواستم که در گرمابه بروم تا گرم شوم؛ زیرا هوا سرد بود و لباس نداشتم و من و برادرم هر یک لُنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت از سرما بسته بودیم.

پیام:

 گفتم اکنون ما را که در حمّام گذارد؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می نهادم، بفروختم و از بهای آن دِرَمَکی چند، سیاه، در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم، تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنیم. چون آن درمک ها پیش او نهادم، در ما نگریست؛ پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت:« بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه دررویم.

قلمرو زبانی: گذاشتن: اجازه دادن، رها کردن، نهادن، وضع کردن(بن ماضی: گذاشت، بن مضارع: گذار)؛ گزاردن: انجام دادم، ادا کردن، گزارش کردن / خورجینکی: خورجین کوچک، کیسه ای که معمولاً از پشم درست می کنند و شامل دو جیب است. / نهادن: گذاشتن(بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ گرمابه بان: مسئول حمام / درم: درهم، سکه نقره / درمک: درهم اندک / درم سیاه: درهم تقلبی / دم: نفس، مجاز از لحظه / دمکی: لحظه اندک / دمکی زیادت: لحظه ای بیشتر / شوخ: چرک، آلودگی / باز کنیم: جدا کردن، گرفتن / نگریست: نگاه کرد(بن ماضی: نگریست، بن مضارع: نگر) / پنداشت: تصورکرد(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / دررفتن: وارد شدن، داخل شدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: گفتم اکنون که به ما اجازه می دهد که در حمّام برویم؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می گذاشتم، آن را فروختم و از پول آن، چند دِرَمَکی تقلبی، در کاغذ گذاشتم که به گرمابه بان دهم، تا شاید که ما را چند لحظه بیشتر در گرمابه بگذارد بمانیم و چرک خودمان را بگیریم. هنگامی که آن چند درهم را جلوی او گذاشتم، به ما نگاه کرد؛ گمان کرد که ما دیوانه ایم. گفت: « بروید که الآن مردم از گرمابه بیرون می آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه داخل شویم.

پیام:

 از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بر در گرمابه، بازی می کردند؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم. در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند.

قلمرو زبانی: خجالت: شرمندگی / در پی: دنبالِ / بانگ: فریاد / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به سرعت رفتیم. کودکان بر در حمام، بازی می کردند؛ گمان کردند که ما دیوانه ایم. دنبالمان افتادند و به سوی ما سنگ می انداختند و فریاد می زدند.

پیام:

 ما به گوشه ای بازشدیم و به تعجّب در کار دنیا می نگریستیم و مُکاری از ما سی دینار مغربی می خواست، و هیچ چاره ندانستیم؛ جز آنکه وزیرِ مَلکِ اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند، مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمام، به بصره آمده بود؛ پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر، صحبتی بودی و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمّتی کند.

قلمرو زبانی: بازشدیم: بازگشتیم / مکاری: چاروادار / مغربی: منسوب به کشور مغرب؛ در مورد طلا مجازا به معنی «مرغوب» به کار رفته است/ ملک: شاه / اهل: شایسته / فضل: هنر / کرمی: جوانمردی / افتاده بود: پیش آمده بود / صحبتی بودی: رفت و آمدی داشت / دست تنگ: تهی دست، کنایه / وسعت: توان مالی / حال: حال و روز / مرمّتی: اصلاح و رسیدگی/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: ما به گوشه ای بازگشتیم و با تعجّب به کار دنیا نگاه می کردیم و چاروادار از ما سی دینار مغربی می خواست، و هیچ راه چاره ای نداشتیم؛ جز آنکه وزیرِ شاه اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند، مردی شایسته بود و از شعر و ادب آگاهی داشت، و هم کاملا جوانمردی بود، او به بصره آمده بود؛ پس من در آن حالت با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنا شده بودم و او با وزیر، رفت و آمدی داشت و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و توان مالی نداشت که به حال من رسیدگی کند.

پیام:

 احوال مرا نزد وزیر بازگفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت رسم.»، و غرض من دو چیز بود: یکی بی نوایی؛ دویم گفتم همانا او را تصوّر شود که مرا در فضل، مرتبه ای است زیادت، تا چون بر رقعۀ من اطّلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست، تا چون به خدمت او حاضر شوم، خجالت نبرم.

قلمرو زبانی: احوال: حال و روز / بازگفت: نقل کرد / بدحالی و برهنگی: وضعیت بد / برنشین: سوارشو / رقعه: نامۀ کوتاه، یادداشت / غرض: هدف؛ (شبه هم آوا با قرض: وام و دین) / بی نوایی: تهی دستی / فضل: دانش و دانایی / قیاس کردن: سنجیدن، حدس و تخمین زدن، برآورد کردن / اهلیت: شایستگی، لیاقت / خجالت بردن: خجالت کشیدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: حال و روز من را به وزیر بازگفت. چون وزیر شنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «در همان حالت که هستی سوار شو و نزدیک من بیا». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و مناسب نمی دانستم که با آن حالت نزد وزیر بروم. نامه ای نوشتم و پوزش خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت شما خواهم رسید.». هدف من دو چیز است: یکی تهیدستی؛ دوم گفتم او تصوّر نکند که من در فضل و دانش، مرتبه خیلی بالایی دارم، تا وقتی نامه من را می خواند، ارزیابی کند که من چه اندازه شایستگی و دانش دارم، تا وقتی به خدمت او حاضر شوم، شرمنده نشوم.

پیام:

 در حال، سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن، دو دست جامۀ نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکومنظر و متواضع دیدم و متدیّن و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش بازگرفت، و از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دین فرج دهاد، بِحقِّ الحقّ و اَهلِهِ،

قلمرو زبانی: درحال: فورا، بی درنگ/ اهلیت: شایستگی / مغربی: متعلق به کشور مغرت(مراکش) / تن جامه: تن پوش / نیکو: خوب / ساختیم: دوختیم / سیوم: سوم / شدیم: رفتیم / ادیب: سخن دان، سخن شناس / فاضل: دانشمند / نیکو منظر: خوش چهره، زیبارو / متواضع: فروتن / متدیّن: دین دار / بازگرفت: میهمان کرد، پذیرفت / اعرابی: عرب بیابان گرد / کرای شتر: کرایه شتر / بر ما داشت: طلب داشت / تبارک و تعالی: خجسته و بلند مرتبه / عذاب: رنج / دین: وام / فرج: گشایش، رهایی / فرج دهاد: گشایش دهد(فعل دعایی) / به حقّ الحقّ و اهله: به حق خداوند و اهل حق / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بی درنگ، سی دینار فرستاد که این را به بهای لباس بدهید. از آن، دو دست لباس خوب دوختیم و روز سوم به مجلس وزیر رفتیم. مردی شایسته، ادب دان، فاضل، خوش سیما و فروتن بود و دین دار و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش مهمان کرد و برد. از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن عرب بیابان گرد بابت کرایه شتر از ما می خواست، به سی دینار، همین وزیر دستور داد که به او بدهند و من را از رنج بدهی آزاد کرد. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب بدهی و دین رهایی بدهد، بِحقِّ خداوند و اهلش،

پیام:

 و چون بخواستیم رفت، ما را به اِنعام و اِکرام به راه دریا گسیل کرد؛ چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم. از برکات آن آزادمرد، که خدای، عَزَّ و جَلَّ، از آزادمردان خشنود باد. بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شده بود و هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آنجا نگذاشتند. چون از در، در رفتیم، گرمابه بان و هر که آنجا بودند، همه بر پای خاستند و بایستادند؛ چندان که ما در حمّام شدیم، و دلّاک و قیّم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم، هر که در مَسلَخ گرمابه بود، همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند، تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم،

قلمرو زبانی: انعام: بخشش؛ انعام: چهارپایان / اکرام: گرامی داشت / گسیل کرد: روانه کردن، فرستادن کسی به جایی / فراغ: آسایش و آرامش، آسودگی/ عزّ و جلّ: گرامی و بزرگ / خشنود باد: راضی باشد؛ فعل دعایی / دنیاوی: دنیایی / خاستن: بلند شدن؛ خواستن: طلب کردن / دلاک: کیسه کش حمام، مشت و مال دهنده / قیّم: سرپرست؛ در متن، به معنی کیسه کش حمّام آمده است./ درآمدن: داخل شدن / خدمت کردن: تعظیم کردن / مسلخ: رختکن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و وقتی می خواستیم برویم، ما را با بخشش و گرامی داشت از راه دریا روانه کرد؛ به طوری که به خاطر کمک های آن آزادمرد با کرامت و آسایش به استان پارس رسیدیم. خدای گرامی و شکوه مند، از آزادمردان خشنود باشد. بعد از این که حال دنیایی ما خوب شد و هر دویمان لباسی پوشیدیم، روزی به همان گرمابه ای رفتیم که ما را در آنجا نگذاشتند داخل شویم. زمانی که داخل حمام رفتیم، تا زمانی که ما در حمّام می رفتیم، گرمابه بان و هر کس که آنجا بود، همه برخاستند و ایستادند و کیسه کش و دلاک داخل شدند و تعظیم کردند و وقتی که بیرون می آمدیم، هر کس در رختکن گرمابه بود، همه برخاستند و نمی نشستند، تا ما لباس پوشیدیم و بیرون آمدیم،

پیام:

 و در آن میانه [شنیدم] حمّامی به یاری از آنِ خود می گوید: «این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم.» و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم. من به زبان تازی گفتم که: «راست می گویی، ما آنانیم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم.» آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هر دو حال در مدّت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدّتی که از روزگار پیش آید، نباید نالید و از فضل و رحمت کردگار، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ ، ناامید نباید شد که او، تَعالی، رحیم است.

قلمرو زبانی: میانه: اثنا / حمامّی: گرمابه بان / یار: همکار، دوست / از آن: مال / نگذاشتیم: راه ندادیم / گمان: حدس / تازی: عرب؛ زبان تازی: زبان عربی / عذر: پوزش / بدان: به این خاطر / شدّتی: سختی / کردگار: خداوند / جلّ جلاله و عمّ نواله: شُکوه او بزرگ و لطف او فراگیر است./ تعالی: بلند مرتبه / سرگین: فضلۀ چهار پایان / نموده: نشان داده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و در آن حال [شنیدم] که حمّامی به همکارش می گفت: «این جوانان همان هایی اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم داخل شوند.» و گمان کردند که ما زبان ایشان را بلد نیستیم. من به زبان عربی گفتم که: «راست می گویی، ما همان‌هایی هستیم که پلاس پاره ها بر پشتمان بسته بودیم.» آن مرد شرمنده شد و پوزش خواست و این دو حالت در مدّت بیست روز اتفاق افتاد و این داستان را برای این آوردم تا مردم بدانند که به خاطر ناگواری هایی که از روزگار پیش می آید، نباید نالید و از فضل و رحمت خداوند، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ، نا امید نباید شد که خدای والا، بخشنده است.

پیام:

سفرنامه ناصرخسرو(۳۹۴-۴۸۱)


شبی در کاروان

بیشه: جنگل کوچک، نیزار/ خفته: خوابیده / شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، عاشق و عارف / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: جِ بهیمه، چارپایان / مروّت: جوانمردی / تسبیح: سبحان الله گفتن، خدا را به پاکی یاد کردن/ غفلت: خفته دلی، نادانی /

۱- دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

قلمرو زبانیدوش: دیشب / طاقت: توان تحمل / ببرد: از میان برد / قلمرو ادبی: نالید مرغ: تشخیص  / عقل و هوش: تناسب / هوش و هوس: جناس ناقص /

بازگردانی: دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری می‌کرد و با خدا راز و نیاز می‌کرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.

پیام:

۲- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش

قلمرو زبانیمخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی:

بازگردانی: تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.

پیام:

۳- گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران / قلمرو ادبی/

بازگردانی: فکر نمی‌کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد.

پیام:

۴- گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش

قلمرو زبانیآدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م /

بازگردانی: این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.

پیام: تسبیح

 گلستان، سعدی 

معانی «شد»
گزاردن گذاشتن گذشتن



طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:32 ] [ ]


وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها            بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

معنیوقتی دل سودایی و عاشق من به سوی باغ و گلستان ها می رفت عطر خوش گلها و غنچه ها مرا مست كرده و از خود بیخود می كرد.

مراعات نظیر:بستان،گل و ریحان ها            دل سودایی: مجاز از انسان عاشق

بی خویشتنم کردی: کنایه :مدهوش و سرخوش کردن، از خود بی خود کردن، بی اختیار کردن

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل            با  یـاد  تو افتـادم  از یـاد  بـرفـت آن‌ها

معنی : گاه بلبل در گوشه ای آواز می خواند و گاه در گوشه ای غنچه ها شكوفا می شدندتا یاد و خاطر تو در دل من افتاد همه آن زیبایی ها را فراموش كردم.

تشخیص: نعره زدن بلبل و جامه دریدن گل                       مراعات نظیر: گل و بلبل

کنایه: جامه دریدن گل: شکوفا شدن غنچه            تکرار: یاد

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها          وی شور تو در سرها وی سرّ تو در جان‌ها

معنی : ای خدایی كه مهر و محبت تو در دل همگان است و مُهر سکوت و فاش نکردن اسرار تو بر لب تمام انسانهاست.ای خدایی كه شور و عشق تو در وجود همگان است و اسرار شگفت انگیز قدرت و عظمت تو در جان تمام انسانهاست.

ای،وی/مهر،مهر: جناس ناقص           دل ها، لب ها،سرها،جان ها: مراعات نظیر

دل،سر،جان: مجاز از خود انسان ها            مهر بر لب بودن: کنایه از ساکت بودن

تکرار: ای،وی

تا  عهد تو  دربستم  عهد همه  بشکستم     بعد از تو  روا باشـد   نقـض  همه پیمـان‌ها

معنی : تا با تو عهد و پیمان عشق و دوستی بستم با دیگران عهد و پیمانم را شكستمبا وجود عهد و پیمان با تو شایسته است عهد و پیمان های دیگر شكسته شود.

عهد دربستن و عهد شکستن: تضاد             تکرار عهد/تو

تا خـار غـم عشقـت  آویختــه  در دامـن       کوتـه نظــری باشـد  رفتــن به گلستان‌ها

معنی : آن كسی را كه گرفتار غم عشق تو باشد اگر اندیشه رفتن به باغ و گلستان در سرش باشد نشانه نادانی و كوتاه فكری اوست.

خار غم عشق: اضافه تشبیهی                 خار،در دامن آویختن،گلستان:مراعات نظیر

کوته نظری: کنایه از نادانی               در دامن آویختن   : کنایه:رها نکردن

واج آرایی

آن را  که چنیـن دردی از پـای دراندازد     باید که فروشوید  دست از همه درمان‌ها

معنی : كسی را كه غم عشق تو او را بیچاره و ناتوان كرده باشد باید كه امیدی به درمان نداشته باشد.  ( غم عشق تو درمان ندارد.)

دست فروشوید: کنایه ناامید شود           مراعات نظیر: دست ،پا              تضاد: درد و درمان

واج آرایی:د،ر       از پای در انداختن: کنایه بیچاره و ناتوان کردن     درد: استعاره از غم عشق

گر در طلبـت رنجـی ما را بـرسد ،شاید         چون عشق حرم  باشد سهل است بیابان‌ها

معنی : اگر در طلب عشق تو رنج و زحمتی به ما رسد شایسته است.كسی كه عشق كعبه در  دل او باشد باید مشكلات و سختی های راه كعبه را هم تحمل كند.

اسلوب معادله                           را: حرف اضافه:به              شاید: فعل: شایسته است

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید             ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها

هر تیری که در تیردان معشوق است اگر بر دل زخمی عاشق زده شود ما نیز یکی از قربانیان راه عشق خواهیم بود.                  ریش: زخمی                دل ریش: کنایه از دل رنج کشیده ی عاشق

ریش:کیش: جناس                   ریش، تیر ،کیش،قربان: مراعات نظیر   

قربان : ایهام تناسب:1-  قربانی2-کماندان  با تیر و کیش و ریش تناسب دارد.

 گویند مگو سعدی چندین سخن ازعشقش          می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

معنی : می گویند ای سعدی این همه از عشق معشوق مگوی. من نیز در پاسخ آنها می گویم كه نه تنها من از عشق سخن خواهم گفت بلكه بعد از من نیز در دوران های آینده دیگران نیز از عشق سخن خواهند گفت.

واج آرایی:ن،گ،و            تضاد: گویند،مگو             گویند،مگو،می گویم:اشتقاق        تکرار:گویند





طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:29 ] [ ]

مهرو وفا 

۱- هر آن که جانب اهل وفا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد

قلمرو زبانی: اهل وفا: باوفایان، وفاداران / خداش: جهش ضمیر، خدا او را / بلا: گرفتاری / قلمرو ادبیقالب: چامه یا غزل / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی)/  جانب کسی را نگه داشتن: کنایه، پشتیبانی کردن / نگه دارد: ردیف / هر، در: جناس / واج آرایی «ا»

بازگردانی: هر کس که از باوفایان پشتیبانی و حمایت کند، خداوند نیز او را در هر حالی از گرفتاری‌ها حفظ می‌کند.

پیام: وفاداری

۲- حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد

قلمرو زبانیحدیث: ماجرا، روایت، سخن / مگر: جز / حضرت: جناب / که: زیرا / آشنا نخست: معشوق، دلبر؛ آشنای دوم: عاشق، دلشده / قلمرو ادبیتضمین شعر سعدی / واژه آرایی: دوست، آشنا

بازگردانی: ماجرای دوست را فقط به جناب دوست می‌گویم؛ زیرا فقط دوست محرم راز دوستش است.

پیام: محرم بودن یار

۳- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

قلمرو زبانیمعاش: زندگی، زیست، زندگانی کردن / دل: منادا / فرشته ات: جهش ضمیر، فرشته تو را / قلمرو ادبیدلا: ای دل، جانبخشی / دل: مجاز از انسان / بلغزد پای: کنایه از خطا کند، دچار کژروی شود / دل، پا، دست: تناسب / واج آرایی: «د»  

بازگردانی: ای دل، به گونه ای زندگانی کن که اگر دچار لغزش و خطا شدی، فرشته‌ با دعا کردن در حق تو، تو را حفظ کند.

پیام: معاش حلال

۴- گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو را، جهش ضمیر / هوا: میل و آرزو / نگسلد: نشکند، پاره کردن (بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / رشته: ریسمان/ قلمرو ادبیسر رشته را نگه دار: کنایه از وفاداری کن / دار، دارد: همریشگی (رشته انسانی) / گر، سر: جناس / واج آرایی: «گ»، «ر»

بازگردانی: اگر میل و آرزوی آن داری که معشوق پیمانش را با تو نشکند، تو نیز در حق او وفادار باشد تا او نیز با تو وفادار باشد.

پیام: لزوم وفاداری دلشده

۵- صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

قلمرو زبانی: صبا: بادی که از شمال شرقی می‌وزد، باد بهاری، ای صبا، منادا / هم آوا: صبا، سبا (نام یک شهر) / زلف: موی بلند جلوی سر/ ار: اگر/ از روی: به خاطر / قلمرو ادبیای صبا: جانبخشی / سر: ایهام تناسب، ۱- نوک ۲- کله (در معنای دوم با زلف و روی تناسب دارد) / دل را سر زلف دیدن: کنایه از عاشق زلف یار دیدن / روی: ایهام تناسب، ۱- به خاطر ۲- چهره (در معنای دوم با زلف و سر تناسب دارد) / جا نگه دارد: وفادار باشد، حق دوستی را ادا کند / دل، زلف: تناسب / واج آرایی: «ر» /

بازگردانی: ای باد صبا، اگر دل مرا اسیر زلف یار دیدی، لطفاً به یارم بگو که نسبت به من بی مهر نباشد.

پیام: درخواست وفاداری از دلبر

۶- چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ش: مرجع آن، دلبر است / قلمرو ادبیدلم را نگاه دار: کنایه از وفادار باش، دلم را نشکن / گفتم، گفت: همریشگی (همریشگی) / دست: مجاز از توان و نیرو / خاستن: بلند شدن (بن ماضی: خاست؛ بن مضارع:‌ خیز) / ز دست بنده چه خیزد: پرسش انکاری/ خدا نگه دارد: تلمیح به «توکلّتُ علی الله» / دست، دل: تناسب

بازگردانی: هنگامی که به یارم گفتم دلم را نشکن او چه گفت؟ او گفت از دست بنده چه کاری برمی آید. خدا دلت را نشکند.

پیام: توکل بر خدا

۷- سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

قلمرو زبانیزر: طلا / یار: دلبر / مهر: عشق، مهربانی / قلمرو ادبی: سر: مجاز از جان / زر: مجاز از دارایی / سر و زر و دل و جانم: مجاز از همه هستی ام / سر، زر: جناس / سر، دل، جان: تناسب / مهر: ایهام تناسب (مهر و وفا نام دو دلداده در داستان‌های عاشقانه) / حق صحبت نگه دارد: کنایه، وفادار باشد /

بازگردانی: جان و دارایی و همه هستی ام فدای آن یاری که حق دوستی را ادا کند و نسبت به من وفا باشد.

پیام: جانفشانی دلشده

۸- غبار راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد

قلمرو زبانی: راهگذار: رهگذر، محل عبور / حافظ: نام هنری، تخلّص / قلمرو ادبی: غبار راهت کجاست: کنایه از ارزشمندی یار / واج آرایی: «ا»، «ر»

بازگردانی: غبار رهگذر تو کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا آن غبار را حفظ کند.

پیام: ارزشمندی دلبر در چشم دلشده

مهرو وفا قدیمی

قالب: چامه یا غزل، ادب چالشی یا مناظره (گفتاگفت)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

سرآید: به پایان آید / سرآید، برآید: جناس / ماه: استعاره از زیبارو و معشوق / برآید: طلوع کند، ایهام

بازگردانی: به دلبرم گفتم: غم عشق تو را دارم. او در پاسخ گفت: سرانجام این غم تو پایان خواهد یافت. به او گفتم:ماه تابان شب های تاریک من باش و او گفت: اگر امکان داشته باشد یا اگر ماه طلوع کند.

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

مهرورز: دلشده / مهر: عشق / رسم: آیین / خوبرو: زیبارو /

بازگردانی: به او گفتم: از دوستان مهربان و مهرورز، راه و رسم وفاداری را بیاموز. او در پاسخ گفت: این کار از دلبران زیبارو کمتر دیده شده است.

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم  / گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

خیال: فکر و تصور / راه نظر را بستن: کنایه از نگاه نکردن / شبرو: دزد، راهزن، جانبخشی /

بازگردانی: به یار دلربا گفتم: من نمی‌گذارم تصویر ذهنی تو، پیش چشمم بیاید. راه ورود آن را می‌بندم. او گفت: نمی‌توانی. او شبگرد و راهزن است و از راه دیگری وارد می‌شود.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

بو: رایحه، آرزو (ایهام) / جهش ضمیر / مرجع او: زلف / ت: تو / آید: شود

بازگردانی: به او گفتم: بوی خوش گیسوان زیبایت مرا از راه به در کرد و گمراهم ساخت. او پاسخ داد: اگر آگاه باشی٬ خواهی فهمید که همان بوی خوش به تو می‌گوید که من کجا هستم و تو را راه می نماید.

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد  / گفتا خنک نسیمی ‌کز کوی دلبر آید

خیزد: بلند می شود / خنک: خوشا / کوی: کوچه / 

بازگردانی: به معشوق گفتم: هوایی که از نسیم صبحگاهی پدید می‌آید٬ چه پسندیده و نیکوست. او گفت: نسیم صبح خوشایند است اما خوش تر و دلپذیرتر از آن نسیمی‌است که از کوی دلبر می‌وزد.

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت  / گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

نوش: شیرینی / لعل: استعاره از لب / کاو: که او / بنده پرور: کسی که به زیردستش توجه می کند

بازگردانی: به او گفتم: لب شیرین تو ما را در آرزوی یک بوسه کشت. او پاسخ داد: تو راه و رسم بندگی را به جا بیاور٬ او نیز در حق تو بنده پروری می‌کند و تو را مورد توجه و لطف خود قرار می‌دهد.

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

عزم: قصد / صلح: آشتی / درآید: فرارسد

بازگردانی: به یار گفتم: دل مهربان و بخشنده ات کی٬ قصد آشتی و برقراری رابطه دوستی دارد؟ او گفت: این راز را با کسی بازگو مکن تا زمان مناسب آن فرابرسد.

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد  / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عشرت: خوشگذرانی / سرآمد: به پایان آمد / خموش: ساکت / سرآید: به فرجام رسد

بازگردانی: به معشوق گفتم: دیدی که چگونه آن روزهای شاد و دل انگیز سپری شد؟ او گفت: ای حافظ! ساکت باش و دم فرو بند که اندوه تو نیز سرانجام به پایان خواهد رسید.


گنج حکمت (حقه راز )

یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها (شبه هم آوا؛ اصرار: پافشاری) / با من نمایی: به من نشان دهی(بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / حقّه: محفظۀ کوچکی که دری جداگانه دارد و برای نگهداری اشیای گران بها به کار می رود، جعبه، صندوق/ محکم کردند: بستند / دیگر روز: روز دیگر / باز آمد: بازگشت / زینهار: آگاه باش، مراقب باش / سودا: اندیشه، هوس، عشق؛ سودای کاری گرفتن کسی را: هوس کاری به سر کسی زدن/ هر چند صبر کرد نتوانست: حذف به قرینه / جست: جهید(بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)  / درویش: صوفی، خانقاه رو / چگونه نگاه خواهی داشت: پرسش انکاری

اسرار التوحیدمحمد بن منوّر” (نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:26 ] [ ]

۱- هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: رونق: فروغ، زیبایی، شکوه / زمان: زمانه، دوران / قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن(رشته انسانی) / شما نیز بگذرد: ردیف/ جهان: مجاز از زندگی / مرگ بر جهان کسی گذشتن: کنایه از فرارسیدن مرگ او / مرجع شما: فرمانروایان و توانگران ستمگر /  

بازگردانی: سرانجام مرگ به سراغ شما خواهد آمد و شکوه روزگار شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.

۲- وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب  / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: وین: و این / بوم: جغد، نماد شومی / محنت: غم و اندوه / از پی: برای، به خاطر / دولت: زمان فرمانروایی، دارایی / آشیان: آشیانه / قلمرو ادبی: بوم: نماد شومی / بوم محنت: اضافه تشبیهی / بوم محنت بر آشیان کسی گذشتن: کنایه از ” نابودی قدرت و اعتبار ” / دولت آشیان: ترکیب تشبیهی

بازگردانی: اندوه، جغد شوم ویرانگری است که به ما بسنده نمی کند شما را نیز نابود خواهد کرد

۳- آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: اجل: مرگ (شبه هماوا: عجله) / خاص: درباریان / عام: توده مردم / حلق: گلو / قلمرو ادبی: آب اجل: اضافه تشبیهی / گلوگیر: کنایه از ” نابود کننده، خفه کننده، کشنده / خاصّ و عام: آرایه تضاد، مجاز از ” همه مردم / گلو، حلق، دهان: تناسب  / آب اجل بر حلق کسی گذشتن: کنایه از” مرگ و نابودی او” / تلمیح به آیه ” کلّ نفس ذائقه الموت ” هر نفسی چشنده مرگ است.

بازگردانی: مرگ که نابودکننده همگان است، روزی شما را نیز نابود خواهد کرد.

۴- چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: چون: به علت آن که / داد: عدل و انصاف / به جهان در: دو حرف اضافه برای یک متمم / بقا نکرد:  باقی نماند / بیداد: ظلم و ستم / قلمرو ادبی: داد و بیداد، عادلان و ظالمان: تضاد / واج آرایی: ” د” و”ن “

بازگردانی: همانگونه که عدل و داد  انسان‌های دادگر در جهان باقی نمی‌ماند، پس ستم ستمگران نیز بی گمان از بین رفتنی خواهد بود.

۵- در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: مملکت: کشور /غرّش: بانگ، فریاد، خروش / قلمرو ادبی: شیران: استعاره از ” دلیران و مردان دادگر” / عوعو: واق واق، ” نام آوا”، استعاره از «قدرت‌های ظاهری» / سگان: استعاره از ” مزدوران ستمگران ” / غرش و عوعو، سگان و شیران: تضاد / گذشت و بگذرد: اشتقاق (رشته انسانی) / واج آرایی «ش»

بازگردانی:  چون بانگ و خروش انسان‌های دلیر گذشت و رفت، این صدای گوش خراش شما انسان‌های پست نیز رفتنی است.

۶- بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت / هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: بسی: بسیار / کشتن: خاموش کردن / چراغدان: جای نهادن چراغ / قلمرو ادبی: باد: استعاره از ” مرگ ” / شمع: استعاره از ” انسان‌ها ” / باد، شمع: تضاد(باد شمع را می‌کشد) / چراغدان: استعاره از ” زندگی و وجود / شمع، چراغدان: تناسب / باد بر شمع و چراغدان وزیدن: کنایه از ” مرگ و نابودی” / تلمیح به آیه: کلّ نفس ذائقهُ الموت (هر نفسی چشنده مرگ است.)

بازگردانی: مرگ همچون بادی است که انسان‌ها را می‌کشد. این باد شما را نیز نابود خواهد کرد.

۷- زین کاروانسرا بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: کاروانسرا: تیم، جایی در راه که کاروانها در آنجا اقامت می کنند / بسی: بسیار / کاروان: گروه مسافرانی که با هم سفر می‌کنند / قلمرو ادبی: کاروانسرا: استعاره از گیتی

بازگردانی: فرمانروایی‌های بسیار در این جهان آمدند و رفتند. ناچار شما نیز روزی نابود خواهد گشت.

۸- ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تأثیر اختران شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: مفتخر: سربلند، صاحب افتخار / طالع: سرنوشت، بخت / مسعود: فرخنده / اختر: ستاره / قلمرو ادبی: اختر: ستاره، استعاره از عوامل خوشبختی / تاثیر اختران شما نیز بگذرد: کنایه از این که بخت نیک شما نیز به پایان خواهد رسید / طالع، اختران: تناسب / واج آرایی «ت» / تلمیح به حدیث: الدهرُ یومان یومٌ لک و یومٌ علیک (روزگار دو روز است: روزی به سود تو و روزی به زیان تو.)

بازگردانی: ای کسی که به بخت نیک خود می‌نازی، این بخت فرخنده شما نیز به  پایان خواهید رسید.

۹- بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم / تا سختی کمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: جور: ستم / قلمرو ادبی: تیر جور: اضافه تشبیهی / از تحمل سپر کنیم: تشبیه پنهان / کمان: مجاز از ” قدرت، زور ” / سختی کمان: کنایه از توان و ورزیدگی در تیراندازی / تیر، سپر، کمان: تناسب / تیر، سپر: تضاد

بازگردانی: با سپر بردباری و تحمل در برابر ستم و ظلم تیر مانند شما ( ستمگران) پایداری می‌ورزیم تا روزگار کشورداری شما نیز به پایان برسد.

۱۰- ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / این گرگی شُبان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: تو: منظور کشورداران ستمگر / رمه: گله / طبع: سرشت (شبه هم آوا: تبع: پیروی) / سپردن: واگذار کردن (بن ماضی: سپرد، بن مضارع: سپار) / گرگی: درندگی، ستمگری / شُبان: چوپان / قلمرو ادبی: رمه: استعاره از ” توده مردم ” / چوپان: استعاره از ” کارگزاران ستمگر” / گرگ طبع: درنده خو، تشبیه / شُبان: استعاره از ” کارگزاران ستمگر ” / گرگ و رمه، چوپان، شبان: تناسب / رمه، گرگ: تضاد / چوپان گرگ طبع: گونه ای متناقض نما / گرگی: کنایه از ستمگری

بازگردانی: ای کسانی که مردم را به دست  کارگزاران ستمگر درنده خو سپرده اید [آگاه باشید] که این ستمگری شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.

سیف فرغانی(سده هفتم)
بیداد ظالمان 












ادامه مطلب

طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:19 ] [ ]
(   قالب شعر : سپید       دور نمایه : مرثیه سید الشهدا      )

 * درختان را دوست دارم/ که به احترام تو قیام کرده اند

که :  نشانه تعلیل آرایه ها : 1ـ تشخیص : درختان ، چون فعل « قیام کرده اند » را به درختان نسبت داده است. 2ـ حسن تعلیل : شاعر علت به ردیف و عمودی ایستادن درختان را احترام به امام حسین (ع) می داند. 3-ایهام تناسب : قیام کرده اند : 1- برپای ایستاده اند 2- شورش ، انقلاب/ مرجع ضمیر تو امام حسین (ع)     معنی : من درختان را دوست دارم ؛ زیرا برای احترام به تو ایستاده اند.

 * و آب را/که مَهرِ مادر توست./ که : نشانه تعلیل/مَهر : مَهرِیه : کابین زنان/آرایه ها : حسن تعلیل و تلمیح : به این که آب چشمه ی کوثر مهریه  حضرت زهرا (ع) است.آب ودرخت : تناسب /معنی : آب را به این علت دوست دارم که مهریه مادر تو ، حضرت فاطمه (س) است.

 * خون تو شرف را سرخگون کرده است.  :     شرف : آبرو ، اعتبار/آرایه ها : 1-     کنایه : سرخگون کردن کنایه از « اعتبار بخشیدن »2-     مجاز : خون مجاز از « شهادت»  معنی : خون تو (شهادت تو ) به شرف ، ارزش و اعتبار داده است.

* شفق آینه دار نجابتت،/و فلق ، محرابی،/که تو در آن /نماز صبح شهادت گزارده ای/آینه دار: کسی که آینه پیش روی کسی نگه دارد /نجابت : نجیب بودن ، بزرگواری

شفق : سرخی آفتاب هنگام غروب خورشید/فلق : سرخی آفتاب هنگام طلوع خورشید/گزارده ای : به جا آورده ای /آرایه ها : 1-  تشبیه بلیغ اسنادی : شفق آینه دار است وتشبیه  فلق ، محرابی : « فلق مانند محرابی است »2-   تناسب : شفق وفلق  ، محراب ونماز، فلق وصبح/ 3- شفق وفلق تضاد 3-  حسن تعلیل : شاعر علت تشکیل شفق را آینه دار بودن نجابت امام می خواند. مفهوم : عظمت و بزرگواری حضرت امام حسین (ع) معنی : سرخی شفق نشان دهنده مظلومیت تو است و فلق ، مانند محرابی است که تو در آن نماز شهادت به جا آورده ای.

 * در فکر آن گودالم/که خون تو را مکیده است  :        گودال : منظور گودال قتلگاه امام حسین (ع) که در آن به شهادت رسیدند وآرایه تشخیص دارد . آرایه ها : 1-    تشخیص : گودال خون را مکیده است. 2-    تلمیح : اشاره به کربلا که قتلگاه حضرت امام حسین (ع) بود. معنی : من در فکر آن گودالی ( کربلا ) هستم که خون تو را خورده است.

* هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم/در حضیض هم می توان عزیز بود/از گودال بپرس

رفیع : بلند ، دارای ارتفاع/حضیض : گودال ، پستی ، نشیب متضاد « اوج » - جای پست/آرایه ها : 1-  تناقض : رفیع بودن گودال و در حضیض عزیز بودن 2-    تشخیص : از گودال بپرس3-    تلمیح : تلمیح به عبارت مشهور « شَرَفُ المَکان بِالمَکینِ »

معنی : من تا کنون گودالی که این گونه رفیع و بلند باشد ندیده بودم ، در عین ذلت می توان عزیز هم بود. از گودال سؤال کن ( تا به درستی سخن من پی ببری ).

 * شمشیری که بر گلوی تو آمد /       هر چیز و همه چیز را در کاینات/    به دو پاره کرد

کاینات : ( ج کاینه ) موجودات ، هستی یافتگان/ شمشیربرگلو آمدن : کنایه از شهادت ، کشته شدن /معنی : شمشری که که گلوی تو را برید ، همه ی دنیا و موجودات را به دو نیمه کرد.

* هر چه در سوی تو ، حسینی شد/   دیگر سو یزیدی  :  آرایه : 1-      تضاد : حسینی ، یزیدی                /2-     تلمیح/3 -    حسینی و یزیدی : کنایه از حق و باطل / حسینی شدن کنایه از طرفدار حق شدن و یزیدی شدن کنایه از طرفدارباطل شدن / حسینی ویزیدی تضاد دارند /مفهوم : شهادت تو معیار حق از باطل شد. معنی : هر چیز و هر کس که به سوی تو آمد و طرفدار تو شد بر حق و هر چیز و هرکس که در مقابل تو ایستاد بر باطل است.

 * آه ، ای مرگ  تو معیار !/ آه : صوت افسوس/معنی : آه ، ای کسی که مرگ و شهادت تو معیار حق و باطل شد. *

مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفت/      و آن را بی قدر کرد/    که مردنی چنان ،/  غبطه ی بزرگ زندگانی شد

سخره : مسخره کردن/غبطه : آرزوی نعمت و سعادت دیگران را داشتن ، بدون آرزو کردن زوال نعمت و سعادت آنها.

آرایه : 1-    تشخیص : مرگ ، زندگی را به مسخره گرفتن /تشخیص : زندگی ، غبطه خوردن 2-    تضاد : مرگ ، زندگی / مردن ، زندگانی/ این که مردن غبطه ی زندگانی شود پارادوکس دارد ./ معنی : مرگ با شکوه تو آن گونه زندگانی را مسخره و بی ارزش کرد که حتی زندگانی ، آرزوی مرگی چون مرگ تو دارد.

 * خونت/  با خون بهایت حقیقت/در یک تراز ایستاد/در یک تراز : در یک سطح/تراز : معیار سنجش/ خون بها : دیه ، تاوان گشته شدن کسی /معنی: حقیقت که خون بهای توست با خون تو هم ارزش است ؛ خون تو عین حقیقت است. آرایه : مجاز : خون مجاز از « کشته شدن » با علاقه لازمیه/ خون بهایت (مشبه ) حقیقت (مشبه به )

* و عزمت ، ضامن دوام جهان شد/    - که جهان با دروغ می پاشد –/و خون تو ، امضای « راستی » است.

عزم : قصد ، نیّت ، اراده/ ضامن دوام :  علت بقا وپایداری /ضامن : ضمانت کننده ، عهده دارنده /آرایه ها : 1-     تشخیص : ضامن شدن عزم2-    تضاد : دروغ ، راستی3-امضا کردن کنایه از تصدیق نمودن ، تایید کردن 3-  حسن تعلیل : جهان با دروغ می باشد معنی : تصمیم و اراده ی تو ضامن بقای جهان شد ، دنیا از هم می پاشد و متلاشی می شود ، ولی تو با خون خود ، راستی و حقیقت را رواج دادی و روان ساختی.

* تو تنهاتر از شجاعت/     در گوشه ی روشن وجدان تاریخ/    ایستاده ای/به پاسداری از حقیقت/تو تنهاتر از شجاعت : تو تنها معیار شجاعت هستی    ( تو تنها تر از شجاعت را می توان به دوشکل تعبیر  کرد 1-تو تنها « تراز » شجاعت : تو تنها معیاری هستی برای نشان دادن شجاعت 2- تو تنهاتر از شجاعت : که دراین صورت « شجاعت » تشخیص دارد /گوشه وجدان : اضافه استعاری (وجدان به جایی تشبیه شده که گوشه دارد ) /تشخیص : وجدان تاریخ ، اضا فه ی استعاری/معنی : تو که در شجاعت مانند نداری و معیار شجاعت هستی ، در گوشه ای از تاریخ ایستاده ای و از حقیقت پاسداری می کنی.

 * و صداقت/  شیرین ترین لبخند/بر لبان اراده ی توست  :     آرایه ها : 1-    تشبیه بلیغ اسنادی : صداقت شیرین ترین لبخند است2-  حس آمیزی : شیرین ترین لبخند3-  تشخیص : لبان اراده4- لبخند ولبان تناسب /معنی : راستی و صداقت مانند لبخندی است که بر لبان تو نشسته است. ( تو پاسدار راستی و صداقت هستی )

 * چندان تناوری و بلند /   که به هنگام تماشا/ کلاه از سر کودک عقل می افتد/تناور : رشید ، تنومند ، بزرگ

آرایه ها : 1-     تشبیه بلیغ اضافی : کودک عقل2-  کنایه : کلاه از سر افتادن کنایه از « عاجز و حیران شدن » ناتوانی ، کلاه از سرکودک عقل می افتد کنایه از عظمت امام حسین(ع) و حیرت عقل/معنی : مقام تو آنقدر بلند است که عقل ناتوان انسان ، در برابر عظمت تو عاجز و متحیر می شود. ( عقل از درک عظمت امام حسین (ع) عاجز است )

ارتباط معنی دارد با بیت : ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو                     چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی

* بر تالابی از خون خویش /    در گذرگه تاریخ ایستاده ای/  با جامی از فرهنگ/   و بشریت رهگذار را می آشامانی/- هر کس را که تشنه ی شهادت است –      تالاب : آبگیر ، حوض ، استخر/آرایه ها : 1-    تشیبه : گذرگاه تاریخ2-  تناسب : خون و شهادت ، جام وآشامیدن وتشنه ، گذرگه و رهگذر3  -   مجاز : جام    مجاز از شراب به « علاقه ی محلّیّه »4-   اشتقاق : گذرگاه ، رهگذر5-  تلمیح : به بخشی از زیارت اربعین : « وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لِیَستَنقِذَ عِبادَکَ عَنِ الظَّلالِه و حیرِهَ الجَهالَه » : « او (حسین) خونش را در راه تو داد تا بندگانت را از گمراهی و سرگردانیِ نادانی نجات بخشد »6-تالابی ازخون : تشبیه واغراق فرهنگ : استعاره مکنیه ( به شرابی تشبیه شده که داخل جام ریخته می شود /تشنه بودن کنایه از خواستاروطالب بودن /معنی : در حالی که در کنار آبگیری از خون خود در مسیر تاریخ ایستاده ای ، به انسان هایی که عاشق شهادت هستند فرهنگ شهادت را می آموزی. مفهوم : اندیشه و فرهنگ عاشورا تداوم دارد

 




طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:16 ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی متوسطه اول شهرستان تاکستان
علم فرهنگ
کد شاماد:
1-1-693734-64-0-4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic