دپارتمان زبان و ادبیات فارسی شهرستان تاکستان
 
قالب وبلاگ
............................صفحه اصلی...................ورود...........عضویت............-- دانشگاه فرهنگیان قزوین کانال سروش کانال سروش کانال سروش کانال سروش

آموزه دهم: دریادلان صف شکن

مشیت: خواست، اراده / تاختن: حمله کردن(بن ماضی: تاخت، بن مضارع: تاز) / گرد آمدن: جمع شدن / کاویدن: کندن و جستن / حق الناس: حقوق مردم / حق الله: حقوق خداوند / معرکه: میدان جنگ / وسواس: دودلی / مقریان: ج مقری، قرآن خوان / معرف: شناساننده / استدعا: درخواست / باری تعالی: خداوند بزرگ / خانقاه: درویش خانه، سرا / راست و ریس کردن: مرتب کردن / وارسی کردن: گشتن / عملیات: فعالیت جنگی / تکلف: خودنمایی و تجمل / متواضع: فروتن / قوه الهی: نیروی الهی / ایستایی: مقاومت / آکنده: پر / آفتاب فتح: اضافه تشبیهی / طویل: دراز / سردمداران: سردسته، رئیس / تحول: دگرگونی / دریافتن: فهمیدن / خلقت: آفرینش / طلبه: دانشجوی دینی / دریا دل: مرد بسیاربخشنده و باگذشت، دلیر / گردان: سه گروهان / رعب: ترس، وحشت / یارا: جرات / حنین: یکی از جنگهای پیغمبر / خیل: گروه، گله اسب / سکان: دنبالۀ کشتی / ولی امر: امام / سوله: ساختمان با سقف فلزی / تجلی: آشکار شدن، جلوه کردن / جوار: همسایگی / اسوه: الگو، سرمشق / فتح: گشایش / توسل: وصل / خط شکن: گروه اول حمله / نسیان: فراموشی / نفوس: ج نفس / انس گرفتن: خو گرفتن / جنود: ج جند، لشگریان / خور: زمین پست / بولدوزرچی: راننده لولدوزر / مظهر: نماد/ قرب: نزدیکی / علم: پرچم / فقر مخلوق: تهیدستی آفریده / غنای خالق: بی نیازی خدا

جمله ساده و جمله مرکب

به جمله ای که یک فعل دارد، «ساده» و به جمله ای که بیش از یک فعل دارد، «مرکّب» می گویند.

الف) خطوط دفاعی دشمن یکسره فروریخت. (جمله ساده)

ب) اینها دریادلان صف شکنی هستند که دل شیطان را از رُعب و وحشت م یلرزانند. (جمله مرکب)

جمله مرکّب، معمولاً از یک جملۀ پایه (هسته) و یک یا چند جملۀ پیرو (وابسته) تشکیل می شود؛ بخشی که پیوند وابسته ساز ندارد، پایه است.

حرف های پیوند وابسته ساز عبارت اند از: «که، تا، چون، اگر، زیرا، برای، اینکه، به طوری که، هنگامی که … »

حرف های پیوند هم پایه ساز عبارتند از: «و، اما، ولی، یا»

یک گام فراتر

شیخ یک بار به طوس رسید. مردمان از شیخ استدعای مجلس کردند. اجابت کرد.

بامداد در خانقاه، تخت بنهادند. مردم می آمدند و می نشستند. چون شیخ بیرون آمد، مُقریان، قرآن برخواندند و مردم بسیار درآمدند؛ چنانکه هیچ جای نبود.

قلمرو زبانیشیخ: پیر / طوس: شهری در استان خراسان / استدعا: درخواست / مجلس: انجمن، نشست / تخت: منبر / مقری: قرآن خوان / برخواندن: قرائت کردن / درآمدند: درون آمدند// قلمرو ادبی: مجلس: مجاز از مواعظ و مطالبی که در جلسات مذهبی بیان می‌شود/

معرّف بر پای خاست و گفت: «خدایش بیامرزاد که هر کسی از آنجا که هست، یک گام، فراتر آید.»

شیخ گفت: «وصَلیَّ الله عُلَیَ محُمَدّ و آلهِ أجمَعین»؛ و دست به روی فرو آورد و گفت: « هرچه ما خواستیم گفت، و همه پیغمبران بگفته اند، او بگفت که از آنچه هستید، یک قدم فراتر آیید.» کلمه ای نگفت و از تخت فرو آمد و بر این ختم کرد مجلس را.

قلمرو زبانیمعرف: شناساننده / بیامرزاد: فعل دعایی / گام: قدم / فراتر: جلوتر / دست به روی فرو آورد: دست بر روی چهره کشید / ختم کرد: پایان داد

اسرار التوحید، محمد بن منور(نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:38 ] [ ]
آموزه نهم: کلاس نقاشی
قلمرو زبانی: دلخواه و روان بود: دوست داشتنی بود و زود می گذشت / خشکی نداشت: خسته کننده نبود / به جد گرفته نمی‌شد: جدی گرفته نمی شد / روا: جایز / صورتک: نقاب / افتاده: فروتن / صاف: پاکدل / نگار نقشه: نقاشی / نازک: ظریف / دست: مجاز از نگارگری / نقش بندی: نقاشی / دلگشا: دوست داشتنی / رنگ را نگارین می‌ریخت: خوب رنگ آمیزی می‌کرد / عرفانی: خداشناسی / اسلیمی: ممال اسلامی / قلمرو ادبی: خشکی نداشت: حس آمیزی/ معلم دور نبود: کنایه از اینکه صمیمی بود / صورتک به رو نداشت: کنایه از اینکه صادق و ساده بود

بازگردانی: زنگ نقّاشی بود، دوست داشتنی و زودگذر بود. خسته کننده نبود. جدی گرفته نمی‌شد. خنده در آن جایز بود. صاد معلمّ ما بود؛ آدمی فروتن و پاکدل. سالش به چهل نمی‌رسید. با ما صمیمی بود. یکرنگ و یکدل بود. کارش نگارنقشۀ قالی بود و در آن مهارت داشت. نقاشی اش دلگشا بود و رنگ آمیزی اش بسیار خوب بود. آدم نقاشی نمی کرد و بهتر که انسان را نقاشی نمی کرد. در پیچ و تاب عرفانیِ نقشه مینیاتور، آدم نباید باشد؟!

پیام:

◙ معلمّ، مرغان را گویا می‌کشید؛ گوزن را رعنا رقم می‌زد؛ خرگوش را چابک می‌بست؛ سگ را روان گَرته می‌ریخت؛ امّا در بیرنگ اسب حرفی به کارش بود و مرا حدیثی از اسب پردازی معلمّ در یاد است.

قلمرو زبانی: گویا: سخن گوینده / رعنا: قد بلند / می‌بست: نقاشی می‌کرد / گرته: گرده، پودر / بیرنگ: طراحی / حدیث: رخداد / قلمرو ادبی: گرته می‌ریخت: کنایه از اینکه رونوشت می‌گرفت، طراحی می‌کرد / حرفی به کارش بود: کنایه از اینکه ماهر نبود /

بازگردانی: معلمّ، مرغان را زنده می‌کشید؛ گوزن را زیبا رقم می‌زد؛ خرگوش را زنده و زرنگ نقاشی می کرد؛ سگ را خوب طراحی می کرد؛ امّا در طراحی اسب توانمند نبود و من داستانی از اسب کشیدن معلمّم در یاد دارم.

پیام:

◙ سال دوم دبیرستان بودیم .اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود .در کلاس نشسته بودیم و چشم به راه معلم. «صاد» آمد. بر پا شدیم و نشستیم .لوله ای کاغذ زیر بغل داشت .لوله را روی میز نهاد .نقشۀ قالی بود و لابد ناتمام بود . معلمّ را عادت بود که نقشۀ نیم کاری با خود به کلاس آورد و کارش پیوسته همان بود: به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری می‌ریخت؛ ما را به رونگاری آن می‌نشاند و خود به نقطه چینی نقشۀ خود می‌نشست.

قلمرو زبانی: لابد: احتمالا / رونگاری: کپی کردن / قلمرو ادبی: چشم به راه: کنایه از منتظر بودن / نقطه چینی: کنایه از نقاشی کردن /

بازگردانی: سال دوم دبیرستان بودیم. اوّل وقت بود و زنگ نقّاشی ما بود. در کلاس نشسته بودیم و منتظر آموزگارمان بودیم. او آمد. بلند شدیم و نشستیم. لوله ای کاغذ زیر بغل داشت. لوله را روی میز نهاد. نقشۀ قالی بود و حتما ناتمام بود. معلمّ ما عادت داشت که نقشۀ نیم کاری را با خود به کلاس می آورد و کارش پیوسته همان بود: به تختۀ سیاه با گچ طرح جانوری می‌کشید و ما را به رونگاری آن می‌نشاند و خودش به نقطه چینی نقشۀ خودش می‌پرداخت.

پیام:

◙ معلمّ پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت:»خرگوشی می‌کشم تا بکشید .«شاگردی از درِ مخالفت صدا برداشت خرگوش نه و شیطنت دیگران را برانگیخت. صدای یکیشان برخاست» :خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُرِ حیوان است «و از ته کلاس شاگردی بانگ زد اسب و تنی چند با او هم صدا شدند «اسب، اسب» و معلمّ مشوّش بود .از درِ ناسازی صدا برداشت چرا اسب به درد شما نمی‌خورد. پی بردیم راه دست خودش هم نیست و این بار اتاق از جا کنده شد. همه با هم دم گرفتیم: «اسب، اسب».

قلمرو زبانی: برانگیخت: تحریک کرد / مشوش: نگران و پریشان / ناسازی: مخالفت / تنی چند: چند نفر / به درد … نمی‌خورد: مناسب نیست / پی بردیم: فهمیدم / دم گرفتیم: هم صدا شدیم / قلمرو ادبی: راه دست خودش: کنایه از اینکه مشکل است / اتاق: مجاز از دانش آموز

بازگردانی: معلمّ پای تخته رسید؛ گچ را گرفت؛ برگشت و گفت:»خرگوشی می‌کشم تا بکشید.« شاگردی از سر مخالفت صدا برداشت و گفت خرگوش نه و شیطنت دیگران را برانگیخت. صدای یکیشان برخاست» :خسته شدیم از خرگوش، دنیا پُرِ حیوان است» و از ته کلاس شاگردی فریاد زد اسب و چند تن با او هم صدا شدند «اسب، اسب». معلمّ آشفته شد. از درِ ناسازی صدا برداشت چرا اسب به درد شما نمی‌خورد. پی بردیم راه دست خودش هم نیست و این بار شاگردان از جا کنده شدند و همه با هم همسخن شدیم: «اسب، اسب».

پیام:

◙ معلمّ فریاد کشید ساکت و ما ساکت شدیم . معلمّ آهسته گفت: باشد اسب می‌کشم و طراحی آغاز کرد «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. خَلفِ صدق نیاکان هنرور خود بود و نمایش نیم رخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود .اسب از پهلو، اسبیِ خود را به کمال نشان می‌داد.

قلمرو زبانی: خلف صدق: جانشین راست / هنرور: هنرمند / از سر: به خاطر / کمال نشان داد: کامل نشان داد / قلمرو ادبی:

بازگردانی: معلمّ فریاد کشید ساکت و ما ساکت شدیم. معلمّ آهسته گفت: باشد اسب می‌کشم و طراحی را آغاز کرد. «صاد» هرگز جانوری جز از پهلو نکشید. جانشین شایسته نیاکان هنرور خودش بود. نمایش نیم رخ زندگان رازی در بر داشت و از سر نیازی بود. اسب از پهلو، اسبیِ خود را کامل نشان می‌داد.

پیام:

◙ دست معلمّ از وَقب حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در آخُره ماند؛ پس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارِب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن بازآمد. به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه فرارفت و دو دست را تا فراز کُلهّ نمایان ساخت .سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو گرته زد. از کار بازماند .دستش را پایین برد و مردّد مانده بود .صورت از او چیزی می‌طلبید؛ تمامت خود را می‌خواست.

قلمرو زبانی: وقب: هر فرورفتگی / فرود: پایین آمد / فک: آرواره / پیمود: طی کرد (بن ماضی: پیمود، بن مضارع: پیما) / یال: موی گردن اسب / غارب: میان دو کتف / آخره: قوس زیر گردن /  گرده: پشت، بالای کمر / فرا رفت: بالا رفت / بازآمد: بازگشت / کله: برآمدگی پشت اسب / گرته زد: طراحی کرد / از کار بازماند: کار را ول کرد / مردد: دودل / قلمرو ادبی:

بازگردانی: دست معلمّ از فرورفتگی کمر حیوان روان شد؛ فرود آمد. لب را به اشاره صورت داد. فکّ زیرین را پیمود و در قوس زیر گردن اسب ماند؛ سپس بالا رفت، چشم را نشاند؛ دو گوش را بالا برد؛ از یال و غارِب به زیر آمد؛ از پستی پشت گذشت؛ گُرده را برآورد؛ دُم را آویخت؛ پس به جای گردن باز آمد. به پایین رو نهاد؛ از خمِ کتف و سینه بالارفت و دو دست را تا فراز کُلهّ نمایان ساخت. سپس شکم را کشید و دو پا را تا زیر زانو طراحی کرد. از کار بازماند. دستش را پایین برد و مردّد مانده بود. صورت از او چیزی می‌طلبید؛ می گفت من را تمام کن.

پیام:

◙ کُلۀّ پاها مانده بود، با سُم‌ها، و ما چشم به راه آخرِ کار و با خبر از مشکلِ «صاد». سراپایش از درماندگی اش خبر می‌داد، امّا معلمّ درنماند. گریزی رندانه زد که به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری ساخت و حیوان را تا ساق پا به علف نشاند. شیطنت شاگردی گُل کرد؛ صدا زد حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد؛ و معلمّ که از مَخمصه رَسته بود، به خونسردی گفت: در علف است؛ حیوان باید بچرد.

معلمّ نقّاشی مرا خبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا به کار صورتگری درمی‌ماند، چارۀ درماندگی به شیوۀ معلمّ خود می‌کند.

قلمرو زبانی: و ما چشم … مشکلِ «صاد»: حذف به قرینه لفظی / گریز زدن: خلاص شدن / انجامیدن: به پایان رسیدن / درنماند: گیر نیفتاد / رندانه: زیرکانه / مخمصه: تنگنا، بدبختی و غم بزرگ، گرفتاری / رستن: نجات یافتن(بن ماضی: رست، بن مضارع: ره) / گل کردن: شکفت / خون سردی: آرامش / حقیر: ناچیز / صورتگری: نقاشی چهره / قلمرو ادبی: گل کردن: استعاره مکنیه

بازگردانی: برآمدگی پاها با سُم‌ها مانده بود، و ما منتظر آخرِ کاربودیم  و با خبر از مشکلِ «صاد». سراپایش از درماندگی اش خبر می‌داد، امّا آموزگار درنماند. زیرکانه از این تنگنا خلاص شد این به سود اسب انجامید؛ شتابان خطهایی درهم کشید و علفزاری را نقاشی کرد و حیوان را تا ساق پا در علف نشاند. شیطنت شاگردی شکفت و فریاد زد حیوان مچ پا ندارد، سم ندارد؛ و معلمّ که از تنگنا رَسته بود، با خونسردی گفت: در علف است؛ حیوان باید بچرد.

معلمّ نقّاشی مرا خبر سازید که شاگرد وفادار حقیرت، هر جا در کار صورتگری درمی‌ماند، چارۀ درماندگی اش را به شیوۀ معلمّ خود می‌کند.

پیام:

اتاق آبی، سهراب سپهری
روان خوانی: پیرمرد چشم ما بود
◙ بار اوّل که پیرمرد را دیدم در کنگرۀ نویسندگانی بود که خانۀ فرهنگ شوروی در تهران عَلمَ کرده بود؛ تیر ماه ۱۳۲۵ زبر و زرنگ می‌آمد و می‌رفت . دیگر شعرا کاری به کار او نداشتند. من هم که شاعر نبودم، و علاوه بر آن، جوانکی بودم و توی جماعت، برُ خورده بودم. شبی که نوبت شعر خواندن او بود، یادم است برق خاموش شد و روی میز خطابه شمعی نهادند و او»آی آدمها«یش را خواند.

تا اواخر سال ۲۶ یکی دو بار به خانه اش رفتم. خانه اش کوچۀ پاریس بود. شاعر از یوش گریخته و در کوچۀ پاریس! عالیه خانم رو نشان نمی‌داد و پسرشان که کودکی بود، دنبال گربه می‌دوید و سر و صدا می‌کرد.

قلمرو زبانی: کنگرۀ: همایش/ عَلمَ: پرچم / زبر و زرنگ: چابک /شعرا: ج شاعر /میز خطابه: تریبون / آی آدمها«: یکی از اشعار نیما / قلمرو ادبی: عَلمَ کردن: کنایه از برپا کردن / توی گروهی برُ خوردن: تصادفی میان آنها قرار گرفتن

پیام:

◙ دیگر او را ندیدم تا به خانۀ شمیران رفتند؛ شاید در حدود سال ۲۹ و۳۰. یکی دو بار با زنم به سراغشان رفتیم. همان نزدیکیهای خانۀ آنها تکّه زمینی وقفی از وزارت فرهنگ گرفته بودیم و خیال داشتیم لانه ای بسازیم. راستش اگر او در آن نزدیکی نبود، آن لانه ساخته نمی‌شد و ما خانۀ فعلی را نداشتیم. این رفت و آمد بود و بود تا خانۀ ما ساخته شد و معاشرت همسایگانه پیش آمد. محل هنوز بیابان بود و خانه‌ها درست از سینۀ خاک درآمده بودند و در چنان بیغوله ای آشنایی غنیمتی بود؛ آن هم با نیما. از آن به بعد که همسایۀ او شده بودیم، پیرمرد را زیاد می‌دیدم؛ گاهی هر روز؛ در خانه‌هامان یا در راه. او کیفی بزرگ به دست داشت و به خرید می‌رفت و برمی‌گشت. سلام علیکی می‌کردیم و احوال می‌پرسیدیم و من هیچ فکر نمی‌کردم که به زودی خواهد رسید روزی که او نباشد.

قلمرو زبانی: لانه: آشیانه / راستش: راستی / بیغوله: کنج، گوشه ای دور از مردم / قلمرو ادبی: لانه: استعاره از خانه / سینۀ خاک: اضافه استعاری / غنیمت:

پیام:

◙ گاهی هم سراغ همدیگر می‌رفتیم؛ تنها یا با اهل و عیال. گاهی درد دلی، گاهی مشورتی از خودش یا از زنش یا دربارۀ پسرشان که سالی یک بار مدرسه عوض می‌کرد و هر چه می‌گفتیم بحران بلوغ است و سخت نگیرید، فایده نداشت.

زندگی مرفّهی نداشتند پیرمرد شندرغازی از وزارت فرهنگ می‌گرفت که صرف و خرج خانه اش می‌شد. رسیدگی به کار منزل اصلاً به عهدۀ عالیه خانم بود که برای بانک ملی کار می‌کرد و حقوقی می‌گرفت و بعد که عالیه خانم بازنشسته شد، کار خراب تر شد. پیرمرد در چنین وضعی گرفتار بود. به خصوص این ده سالۀ اخیر، و آنچه این وضع را باز هم بدتر می‌کرد، رفت و آمد شاعران جوان بود.

قلمرو زبانی: اهل و عیال: نانخواران، خانوار / بحران: آشفتگی / مرفّه: با رفاه / شندرغازی: چندرغاز، پول اندک / صرف و خرج: هزینه / قلمرو ادبی:

پیام:

◙ عالیه خانم می‌دید که پیرمرد چه پناهگاهی شده است، برای خیل جوانان، امّا تحمّل آن همه رفت و آمد را نداشت؛ به خصوص در چنان معیشت تنگی. خودش هم از این همه رفت و آمد به تنگ آمده بود.

هر سال تابستان به یوش می‌رفتند. خانه را اجاره می‌دادند یا به کسی می‌سپردند و از قند و چای گرفته تا تره بار و بنشن و دوا درمان، همه را فراهم می‌کردند و راه می‌افتادند؛ درست همچون سفری به قندهار، هم ییلاقی بود هم صرفه جویی می‌کردند.

امّا من می‌دیدم که خود پیرمرد در این سفرهای هر ساله به جست و جوی تسلّایی می‌رفت؛ برای غم غربتی که در شهر به آن دچار می‌شد. نمی‌دانم خودش می‌دانست یا نه که اگر به شهر نیامده بود، نیما نشده بود.

مسلما اگر درها را به رویش نبسته بودند، شاید وضع جور دیگری بود. این آخری‌ها فریاد را فقط در شعرش می‌شد جُست. نگاهش آرام و حرکاتش و زندگانی اش بی تلاطم بود و خیالش تخت.

قلمرو زبانی: عالیه خانم: همسر نیما / خیل: گروه (گله اسب) / معیشت: زندگانی / به تنگ آمدن: کنایه از به ستوه آمدن / یوش: زادگاه نیما / تره بار: انواع میوه ها و سبزی های خوردنی (در برابر خشکبار) / بنشن: خواربار، حبوبات  / ییلاق: سردسیر / تسلّا: آرامش / غربت: دوری (هم آوا؛ قربت: نزدیکی) / بی تلاطم: آشفتگی /  تخت: آرام  / قلمرو ادبی: همچون سفری به قندهار: تشبیه / نیما نشده بود: شاعر / درها را به رویش نبسته بودند: / فریاد: مجاز از اعتراض

پیام:

◙ به همین طریق بود پیرمرد، دور از هر ادایی به سادگی در میان ما زیست و به ساده دلی روستایی خویش از هر چیز تعجّب کرد و هر چه بر او تنگ گرفتند، کمربند خود را تنگ تر بست تا دست آخر با حقارت زندگی‌هامان اخُت شد. همچون مروارید در دل صدف کج و کول‌های سالها بسته ماند. در چشم او که خود چشم زمانۀ ما بود، آرامشی بود که گمان می‌بردی شاید هم به حق از سر تسلیم است؛ امّا در واقع طمأنینه ای بود که در چشم بی نور یک مجسّمۀ دورۀ فراعنه هست.

قلمرو زبانی: ادا: اطوار / زیست: زندگی کرد / دست آخر: سرانجام / حقارت: پستی / اخُت شد: عادت کرد/ از سر: به خاطر / طمأنینه: آرامش / فراعنه: فرعون ها / قلمرو ادبی: هر چه بر او تنگ گرفتند، کمربند خود را تنگ تر بست: /همچون مروارید در دل صدف کج و کول‌های سالها بسته ماند/ در چشم او: مجاز از نگاه / که خود چشم زمانۀ ما بود: تشبیه

پیام:

◙ در این همه سال که با او بودیم، هیچ نشد که از تن خود بنالد. هیچ بیمار نشد؛ نه سردردی نه پادردی و نه هیچ ناراحتی دیگر. فقط یک بار، دو سه سال قبل از مرگش شنیدم که از تن خود نالیده؛ مثل اینکه پیش از سفر تابستانۀ یوش بود.

شبی که آن اتفّاق افتاد، ما به صدای در از خواب پریدیم؛ اوّل گمان کردم میراب است. خواب که از چشمم پرید و از گوشم، تازه فهمیدم که در زدن میراب نیست و شَستم خبردار شد. گفتم: «سیمین! به نظرم حال پیرمرد خوش نیست.» کُلفتشان بود، وحشت زده می‌نمود.

مدّتی بود که پیرمرد افتاده بود. برای اوّل بار در عمرش، جز در عالم شاعری، یک کار غیر عادی کرد؛ یعنی زمستان به یوش رفت و همین یکی کارش را ساخت. از یوش تا کناره جادّۀ چالوس روی قاطر آورده بودندش.

قلمرو زبانی: شبی که آن اتفّاق افتاد: منظور شب درگذشت نیما است / میراب: نگهبان آب / سیمین:‌ همسر جلال / می‌نمود: نشان می داد / قاطر: استر، کره اسب و خر / قلمرو ادبی: از تن خود بنالد: کنایه از بیمار شدن / شَستم خبردار شد: کنایه از این که آگاه شدم / افتاده بود: کنایه از اینکه بیمار شده بود / کارش را ساخت: کنایه از اینکه او را میراند /

پیام:

◙ امّا نه لاغر شده بود، نه رنگش برگشته بود؛ فقط پاهایش باد کرده بود و از زنی سخن می‌گفت که وقتی یوش بود‌ه اند، برای خدمت او می‌آمده، می‌نشسته و مثل جغد او را می‌پاییده؛ آن قدر که پیرمرد رویش را به دیوار می‌کرده و خودش را به خواب می‌زده و من حالا از خودم می‌پرسم که نکند آن زن فهمیده بود؟

هر چه بود آخرین مطلب جالبی بود که از او شنیدم. هر روز سری می‌زدیم؛ آرام بود و چیزی نمی‌خواست و در نگاهش همان تسلیم بود، و حالا… .

چیزی به دوشم انداختم و دویدم. هرگز گمان نمی‌کردم که کار از کار گذشته باشد. گفتم لابد دکتری باید خبر کرد یا دوایی باید خواست. عالیه خانم پای کرسی نشسته بود و سر او را روی سینه گرفته بود و ناله می‌کرد: «نیمام از دست رفت!».

قلمرو زبانی: می‌پایید: مراقبت می کرد / دوش: شانه / لابد: احتمالا / قلمرو ادبی: و مثل جغد او را می‌پاییده: تشبیه / سری می‌زدیم: به دیدار کسی رفتن  / کار از کار گذشته باشد: کنایه از اینکه فرصت ها از دست رفت / از دست رفت: کنایه از اینکه درگذشت /

پیام:

◙ آن سر بزرگ داغ داغ بود؛ امّا چشم‌ها را بسته بودند؛ کور‌ه ای تازه خاموش شده. باز هم باورم نمی‌شد. عالیه خانم بهتر از من می‌دانست که کار از کار گذشته است؛ ولی بی تابی می‌کرد و هی می‌پرسید: فلانی! یعنی نیمام از دست رفت؟».

و مگر می‌شد بگویی آری؟ عالیه خانم را با سیمین فرستادم که از خانۀ ما به دکتر تلفن کنند. پسر را پیش از رسیدن من فرستاده بودند سراغ شوهر خواهرش. من و کُلفتِ خانه کمک کردیم و تن او را، از زیر کرسی درآوردیم و رو به قبله خواباندیم.

گفتم«برو سماور را آتش کن؛ حالا قوم و خویشها می‌آیند» سماور نفتی که روشن شد، گفتم رفت قرآن آورد. لای قرآن را باز کردم؛ آمد:«والصافّات صفّا «

قلمرو زبانی: بی تابی می‌کرد: بی قراری می کرد / قلمرو ادبی: کور‌ه ای تازه خاموش شده: استعاره از نیما / «والصافّات صفّا«: تضمین به آیه قرآن؛ سوگند به فرشتگان صف زننده

پیام:

ارزیابی شتاب زده جلال آل احمد

[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:36 ] [ ]
بیشه: جنگل کوچک، نیزار/ خفته: خوابیده / شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، عاشق و عارف / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: جِ بهیمه، چارپایان / مروّت: جوانمردی / تسبیح: سبحان الله گفتن، خدا را به پاکی یاد کردن/ غفلت: خفته دلی، نادانی /

1- دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

قلمرو زبانی: دوش: دیشب / طاقت: توان تحمل / ببرد: از میان برد / قلمرو ادبی: نالید مرغ: تشخیص  / عقل و هوش: تناسب / هوش و هوس: جناس ناقص /

بازگردانی: دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری می‌کرد و با خدا راز و نیاز می‌کرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.

پیام:

2- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش

قلمرو زبانی: مخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی:

بازگردانی: تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.

پیام:

3- گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران / قلمرو ادبی:  بانگ مرغ: جانبخشی

بازگردانی: فکر نمی‌کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد.

پیام:

4- گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش

قلمرو زبانی: آدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م /

بازگردانی: این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.

پیام: تسبیح

گلستان سعدی




طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:33 ] [ ]

آموزه هشتم: سفر به بصره

در درس نخست این فصل، بخشی از نوشته حکیم ابومعین ناصر خسرو قبادیانی، سرایندۀ قرن پنجم را خواهیم خواند. در این نوشته، ناصرخسرو بخشی از رخدادهای سفر خویش را با ذکر زمان و مکان و شرح جزئیات و توصیف حالات اشخاص، بیان کرده است(سفرنامه). در متن «کلاس نقّاشی» سپهری خاطره ای از یک کلاس دوران تحصیل خویش را با توصیف و چاشنی طنز نوشته است (خاطره نگاری).

سفرنامه‌ها یا خاطره نگاشت‌ها در حقیقت، بخشی از «زندگی نامه» هستند. آثاری که اشخاص با ثبت خاطرات و گزارش احوال خویش یا شرح رخدادهای روزگار و افکار دیگران بر جای می گذارند؛ «حَسب حال» یا «زندگی نامه» خوانده می شوند؛ مثلاً «پیرمرد چشم ما بود» بیانِ حسّ و حال عاطفی آل احمد است که با زبان صمیمی دربارهٔ نیما نگاشته شده است.

سفر به بصره

 چون به بصره رسیدیم، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان ماننده بودیم، و سه ماه بود که موی سر، باز نکرده بودیم و می خواستم که در گرمابه رَوم؛ باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر یک لنُگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما.

قلمرو زبانی:  چون: هنگامی که / عاجزی: ناتوانی / ماننده: همانند / موی سر باز نکرده بودیم: موهایمان را نتراشیده بودیم / گرمابه: حمام / باشد که: امید است، شاید / جامه: تن پوش / لنگ: پارچه ندوخته / پلاس: نوعی گلیم، جامه ای پشمینه و ستبر که درویشان پوشند / و پلاس … بسته: حذف به قرینه لفظی / قلمرو ادبی:

بازگردانی: هنگامی که به بصره رسیدیم، از برهنگی و ناتوانی مانند دیوانگان شده بودیم، و سه ماه بود که موی سرمان را نتراشیده بودیم و می خواستم که در گرمابه بروم تا گرم شوم؛ زیرا هوا سرد بود و لباس نداشتم و من و برادرم هر یک لُنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت از سرما بسته بودیم.

پیام:

 گفتم اکنون ما را که در حمّام گذارد؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می نهادم، بفروختم و از بهای آن دِرَمَکی چند، سیاه، در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم، تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنیم. چون آن درمک ها پیش او نهادم، در ما نگریست؛ پنداشت که ما دیوانه ایم. گفت:« بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه دررویم.

قلمرو زبانی: گذاشتن: اجازه دادن، رها کردن، نهادن، وضع کردن(بن ماضی: گذاشت، بن مضارع: گذار)؛ گزاردن: انجام دادم، ادا کردن، گزارش کردن / خورجینکی: خورجین کوچک، کیسه ای که معمولاً از پشم درست می کنند و شامل دو جیب است. / نهادن: گذاشتن(بن ماضی: نهاد، بن مضارع: نه)/ گرمابه بان: مسئول حمام / درم: درهم، سکه نقره / درمک: درهم اندک / درم سیاه: درهم تقلبی / دم: نفس، مجاز از لحظه / دمکی: لحظه اندک / دمکی زیادت: لحظه ای بیشتر / شوخ: چرک، آلودگی / باز کنیم: جدا کردن، گرفتن / نگریست: نگاه کرد(بن ماضی: نگریست، بن مضارع: نگر) / پنداشت: تصورکرد(بن ماضی: پنداشت، بن مضارع: پندار) / دررفتن: وارد شدن، داخل شدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: گفتم اکنون که به ما اجازه می دهد که در حمّام برویم؟ خورجینکی بود که کتاب در آن می گذاشتم، آن را فروختم و از پول آن، چند دِرَمَکی تقلبی، در کاغذ گذاشتم که به گرمابه بان دهم، تا شاید که ما را چند لحظه بیشتر در گرمابه بگذارد بمانیم و چرک خودمان را بگیریم. هنگامی که آن چند درهم را جلوی او گذاشتم، به ما نگاه کرد؛ گمان کرد که ما دیوانه ایم. گفت: « بروید که الآن مردم از گرمابه بیرون می آیند»، و نگذاشت که ما به گرمابه داخل شویم.

پیام:

 از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم. کودکان بر در گرمابه، بازی می کردند؛ پنداشتند که ما دیوانگانیم. در پی ما افتادند و سنگ می انداختند و بانگ می کردند.

قلمرو زبانی: خجالت: شرمندگی / در پی: دنبالِ / بانگ: فریاد / قلمرو ادبی:

بازگردانی: از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به سرعت رفتیم. کودکان بر در حمام، بازی می کردند؛ گمان کردند که ما دیوانه ایم. دنبالمان افتادند و به سوی ما سنگ می انداختند و فریاد می زدند.

پیام:

 ما به گوشه ای بازشدیم و به تعجّب در کار دنیا می نگریستیم و مُکاری از ما سی دینار مغربی می خواست، و هیچ چاره ندانستیم؛ جز آنکه وزیرِ مَلکِ اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند، مردی اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب، و هم کرمی تمام، به بصره آمده بود؛ پس مرا در آن حال با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنایی افتاده بود و او را با وزیر، صحبتی بودی و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و وسعتی نداشت که حال مرا مرمّتی کند.

قلمرو زبانی: بازشدیم: بازگشتیم / مکاری: چاروادار / مغربی: منسوب به کشور مغرب؛ در مورد طلا مجازا به معنی «مرغوب» به کار رفته است/ ملک: شاه / اهل: شایسته / فضل: هنر / کرمی: جوانمردی / افتاده بود: پیش آمده بود / صحبتی بودی: رفت و آمدی داشت / دست تنگ: تهی دست، کنایه / وسعت: توان مالی / حال: حال و روز / مرمّتی: اصلاح و رسیدگی/ قلمرو ادبی:

بازگردانی: ما به گوشه ای بازگشتیم و با تعجّب به کار دنیا نگاه می کردیم و چاروادار از ما سی دینار مغربی می خواست، و هیچ راه چاره ای نداشتیم؛ جز آنکه وزیرِ شاه اهواز، که او را ابوالفتح علی بن احمد می گفتند، مردی شایسته بود و از شعر و ادب آگاهی داشت، و هم کاملا جوانمردی بود، او به بصره آمده بود؛ پس من در آن حالت با مردی پارسی که هم از اهل فضل بود آشنا شده بودم و او با وزیر، رفت و آمدی داشت و این [مرد] پارسی هم دست تنگ بود و توان مالی نداشت که به حال من رسیدگی کند.

پیام:

 احوال مرا نزد وزیر بازگفت. چون وزیر بشنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «چنان که هستی برنشین و نزدیک من آی». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و رفتن مناسب ندیدم. رقعه ای نوشتم و عذری خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت رسم.»، و غرض من دو چیز بود: یکی بی نوایی؛ دویم گفتم همانا او را تصوّر شود که مرا در فضل، مرتبه ای است زیادت، تا چون بر رقعۀ من اطّلاع یابد، قیاس کند که مرا اهلیت چیست، تا چون به خدمت او حاضر شوم، خجالت نبرم.

قلمرو زبانی: احوال: حال و روز / بازگفت: نقل کرد / بدحالی و برهنگی: وضعیت بد / برنشین: سوارشو / رقعه: نامۀ کوتاه، یادداشت / غرض: هدف؛ (شبه هم آوا با قرض: وام و دین) / بی نوایی: تهی دستی / فضل: دانش و دانایی / قیاس کردن: سنجیدن، حدس و تخمین زدن، برآورد کردن / اهلیت: شایستگی، لیاقت / خجالت بردن: خجالت کشیدن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: حال و روز من را به وزیر بازگفت. چون وزیر شنید، مردی را با اسبی نزدیک من فرستاد که «در همان حالت که هستی سوار شو و نزدیک من بیا». من از بدحالی و برهنگی، شرم داشتم و مناسب نمی دانستم که با آن حالت نزد وزیر بروم. نامه ای نوشتم و پوزش خواستم و گفتم که «بعد از این به خدمت شما خواهم رسید.». هدف من دو چیز است: یکی تهیدستی؛ دوم گفتم او تصوّر نکند که من در فضل و دانش، مرتبه خیلی بالایی دارم، تا وقتی نامه من را می خواند، ارزیابی کند که من چه اندازه شایستگی و دانش دارم، تا وقتی به خدمت او حاضر شوم، شرمنده نشوم.

پیام:

 در حال، سی دینار فرستاد که این را به بهای تن جامه بدهید. از آن، دو دست جامۀ نیکو ساختیم و روز سیوم به مجلس وزیر شدیم. مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکومنظر و متواضع دیدم و متدیّن و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش بازگرفت، و از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن اعرابی کرای شتر بر ما داشت، به سی دینار، هم این وزیر بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد کردند. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب قرض و دین فرج دهاد، بِحقِّ الحقّ و اَهلِهِ،

قلمرو زبانی: درحال: فورا، بی درنگ/ اهلیت: شایستگی / مغربی: متعلق به کشور مغرت(مراکش) / تن جامه: تن پوش / نیکو: خوب / ساختیم: دوختیم / سیوم: سوم / شدیم: رفتیم / ادیب: سخن دان، سخن شناس / فاضل: دانشمند / نیکو منظر: خوش چهره، زیبارو / متواضع: فروتن / متدیّن: دین دار / بازگرفت: میهمان کرد، پذیرفت / اعرابی: عرب بیابان گرد / کرای شتر: کرایه شتر / بر ما داشت: طلب داشت / تبارک و تعالی: خجسته و بلند مرتبه / عذاب: رنج / دین: وام / فرج: گشایش، رهایی / فرج دهاد: گشایش دهد(فعل دعایی) / به حقّ الحقّ و اهله: به حق خداوند و اهل حق / قلمرو ادبی:

بازگردانی: بی درنگ، سی دینار فرستاد که این را به بهای لباس بدهید. از آن، دو دست لباس خوب دوختیم و روز سوم به مجلس وزیر رفتیم. مردی شایسته، ادب دان، فاضل، خوش سیما و فروتن بود و دین دار و خوش سخن. ما را به نزدیک خویش مهمان کرد و برد. از اوّل شعبان تا نیمۀ رمضان آنجا بودیم، و آنچه، آن عرب بیابان گرد بابت کرایه شتر از ما می خواست، به سی دینار، همین وزیر دستور داد که به او بدهند و من را از رنج بدهی آزاد کرد. خدای، تبارک و تَعالی، همۀ بندگان خود را از عذاب بدهی و دین رهایی بدهد، بِحقِّ خداوند و اهلش،

پیام:

 و چون بخواستیم رفت، ما را به اِنعام و اِکرام به راه دریا گسیل کرد؛ چنان که در کرامت و فراغ به پارس رسیدیم. از برکات آن آزادمرد، که خدای، عَزَّ و جَلَّ، از آزادمردان خشنود باد. بعد از آنکه حال دنیاوی ما نیک شده بود و هر یک لباسی پوشیدیم، روزی به در آن گرمابه شدیم که ما را در آنجا نگذاشتند. چون از در، در رفتیم، گرمابه بان و هر که آنجا بودند، همه بر پای خاستند و بایستادند؛ چندان که ما در حمّام شدیم، و دلّاک و قیّم درآمدند و خدمت کردند و به وقتی که بیرون آمدیم، هر که در مَسلَخ گرمابه بود، همه بر پای خاسته بودند و نمی نشستند، تا ما جامه پوشیدیم و بیرون آمدیم،

قلمرو زبانی: انعام: بخشش؛ انعام: چهارپایان / اکرام: گرامی داشت / گسیل کرد: روانه کردن، فرستادن کسی به جایی / فراغ: آسایش و آرامش، آسودگی/ عزّ و جلّ: گرامی و بزرگ / خشنود باد: راضی باشد؛ فعل دعایی / دنیاوی: دنیایی / خاستن: بلند شدن؛ خواستن: طلب کردن / دلاک: کیسه کش حمام، مشت و مال دهنده / قیّم: سرپرست؛ در متن، به معنی کیسه کش حمّام آمده است./ درآمدن: داخل شدن / خدمت کردن: تعظیم کردن / مسلخ: رختکن / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و وقتی می خواستیم برویم، ما را با بخشش و گرامی داشت از راه دریا روانه کرد؛ به طوری که به خاطر کمک های آن آزادمرد با کرامت و آسایش به استان پارس رسیدیم. خدای گرامی و شکوه مند، از آزادمردان خشنود باشد. بعد از این که حال دنیایی ما خوب شد و هر دویمان لباسی پوشیدیم، روزی به همان گرمابه ای رفتیم که ما را در آنجا نگذاشتند داخل شویم. زمانی که داخل حمام رفتیم، تا زمانی که ما در حمّام می رفتیم، گرمابه بان و هر کس که آنجا بود، همه برخاستند و ایستادند و کیسه کش و دلاک داخل شدند و تعظیم کردند و وقتی که بیرون می آمدیم، هر کس در رختکن گرمابه بود، همه برخاستند و نمی نشستند، تا ما لباس پوشیدیم و بیرون آمدیم،

پیام:

 و در آن میانه [شنیدم] حمّامی به یاری از آنِ خود می گوید: «این جوانان آنان اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم.» و گمان بردند که ما زبان ایشان ندانیم. من به زبان تازی گفتم که: «راست می گویی، ما آنانیم که پلاس پاره ها بر پشت بسته بودیم.» آن مرد خجل شد و عذرها خواست و این هر دو حال در مدّت بیست روز بود و این فصل بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدّتی که از روزگار پیش آید، نباید نالید و از فضل و رحمت کردگار، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ ، ناامید نباید شد که او، تَعالی، رحیم است.

قلمرو زبانی: میانه: اثنا / حمامّی: گرمابه بان / یار: همکار، دوست / از آن: مال / نگذاشتیم: راه ندادیم / گمان: حدس / تازی: عرب؛ زبان تازی: زبان عربی / عذر: پوزش / بدان: به این خاطر / شدّتی: سختی / کردگار: خداوند / جلّ جلاله و عمّ نواله: شُکوه او بزرگ و لطف او فراگیر است./ تعالی: بلند مرتبه / سرگین: فضلۀ چهار پایان / نموده: نشان داده / قلمرو ادبی:

بازگردانی: و در آن حال [شنیدم] که حمّامی به همکارش می گفت: «این جوانان همان هایی اند که فلان روز ما ایشان را در حمّام نگذاشتیم داخل شوند.» و گمان کردند که ما زبان ایشان را بلد نیستیم. من به زبان عربی گفتم که: «راست می گویی، ما همان‌هایی هستیم که پلاس پاره ها بر پشتمان بسته بودیم.» آن مرد شرمنده شد و پوزش خواست و این دو حالت در مدّت بیست روز اتفاق افتاد و این داستان را برای این آوردم تا مردم بدانند که به خاطر ناگواری هایی که از روزگار پیش می آید، نباید نالید و از فضل و رحمت خداوند، جَلَّ جَلالهُ وَعَمَّ نوَالهُ، نا امید نباید شد که خدای والا، بخشنده است.

پیام:

سفرنامه ناصرخسرو(۳۹۴-۴۸۱)


شبی در کاروان

بیشه: جنگل کوچک، نیزار/ خفته: خوابیده / شوریده: کسی که ظاهری آشفته دارد، عاشق و عارف / نالش: ناله/ غوک: قورباغه / بهایم: جِ بهیمه، چارپایان / مروّت: جوانمردی / تسبیح: سبحان الله گفتن، خدا را به پاکی یاد کردن/ غفلت: خفته دلی، نادانی /

۱- دوش مرغی به صبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

قلمرو زبانیدوش: دیشب / طاقت: توان تحمل / ببرد: از میان برد / قلمرو ادبی: نالید مرغ: تشخیص  / عقل و هوش: تناسب / هوش و هوس: جناس ناقص /

بازگردانی: دیشب پرنده ای در هنگام صبح ناله و زاری می‌کرد و با خدا راز و نیاز می‌کرد، آنچنان که عقل و صبر و هوش مرا برد.

پیام:

۲- یکی از دوستان مخلص را / مگر آواز من رسید به گوش

قلمرو زبانیمخلص: یکدله، صمیمی / مگر: همانا / را: اضافه گسسته / قلمرو ادبی:

بازگردانی: تا اینکه فریاد و فغان من به گوش یکی از دوستان یکدله ام رسید.

پیام:

۳- گفت باور نداشتم که تو را / بانگ مرغی چنین کند مدهوش

قلمرو زبانی: مرغ: پرنده / مدهوش: سرگشته، حیران / قلمرو ادبی/

بازگردانی: فکر نمی‌کردم که صدای یک پرنده تو را این چنین از خود بی خود کرد.

پیام:

۴- گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح گوی و من خاموش

قلمرو زبانیآدمیت: انسانیت / خاموش: ساکت / قلمرو ادبی: تسبیح مرغ: تشخیص / واج آرایی م /

بازگردانی: این شرط انسانیت نیست که یک پرنده به یاد خدا باشد و من از یاد خدا غافل باشم.

پیام: تسبیح

 گلستان، سعدی 

معانی «شد»
گزاردن گذاشتن گذشتن



طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:32 ] [ ]


وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها            بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها

معنیوقتی دل سودایی و عاشق من به سوی باغ و گلستان ها می رفت عطر خوش گلها و غنچه ها مرا مست كرده و از خود بیخود می كرد.

مراعات نظیر:بستان،گل و ریحان ها            دل سودایی: مجاز از انسان عاشق

بی خویشتنم کردی: کنایه :مدهوش و سرخوش کردن، از خود بی خود کردن، بی اختیار کردن

گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل            با  یـاد  تو افتـادم  از یـاد  بـرفـت آن‌ها

معنی : گاه بلبل در گوشه ای آواز می خواند و گاه در گوشه ای غنچه ها شكوفا می شدندتا یاد و خاطر تو در دل من افتاد همه آن زیبایی ها را فراموش كردم.

تشخیص: نعره زدن بلبل و جامه دریدن گل                       مراعات نظیر: گل و بلبل

کنایه: جامه دریدن گل: شکوفا شدن غنچه            تکرار: یاد

ای مهر تو در دل‌ها وی مهر تو بر لب‌ها          وی شور تو در سرها وی سرّ تو در جان‌ها

معنی : ای خدایی كه مهر و محبت تو در دل همگان است و مُهر سکوت و فاش نکردن اسرار تو بر لب تمام انسانهاست.ای خدایی كه شور و عشق تو در وجود همگان است و اسرار شگفت انگیز قدرت و عظمت تو در جان تمام انسانهاست.

ای،وی/مهر،مهر: جناس ناقص           دل ها، لب ها،سرها،جان ها: مراعات نظیر

دل،سر،جان: مجاز از خود انسان ها            مهر بر لب بودن: کنایه از ساکت بودن

تکرار: ای،وی

تا  عهد تو  دربستم  عهد همه  بشکستم     بعد از تو  روا باشـد   نقـض  همه پیمـان‌ها

معنی : تا با تو عهد و پیمان عشق و دوستی بستم با دیگران عهد و پیمانم را شكستمبا وجود عهد و پیمان با تو شایسته است عهد و پیمان های دیگر شكسته شود.

عهد دربستن و عهد شکستن: تضاد             تکرار عهد/تو

تا خـار غـم عشقـت  آویختــه  در دامـن       کوتـه نظــری باشـد  رفتــن به گلستان‌ها

معنی : آن كسی را كه گرفتار غم عشق تو باشد اگر اندیشه رفتن به باغ و گلستان در سرش باشد نشانه نادانی و كوتاه فكری اوست.

خار غم عشق: اضافه تشبیهی                 خار،در دامن آویختن،گلستان:مراعات نظیر

کوته نظری: کنایه از نادانی               در دامن آویختن   : کنایه:رها نکردن

واج آرایی

آن را  که چنیـن دردی از پـای دراندازد     باید که فروشوید  دست از همه درمان‌ها

معنی : كسی را كه غم عشق تو او را بیچاره و ناتوان كرده باشد باید كه امیدی به درمان نداشته باشد.  ( غم عشق تو درمان ندارد.)

دست فروشوید: کنایه ناامید شود           مراعات نظیر: دست ،پا              تضاد: درد و درمان

واج آرایی:د،ر       از پای در انداختن: کنایه بیچاره و ناتوان کردن     درد: استعاره از غم عشق

گر در طلبـت رنجـی ما را بـرسد ،شاید         چون عشق حرم  باشد سهل است بیابان‌ها

معنی : اگر در طلب عشق تو رنج و زحمتی به ما رسد شایسته است.كسی كه عشق كعبه در  دل او باشد باید مشكلات و سختی های راه كعبه را هم تحمل كند.

اسلوب معادله                           را: حرف اضافه:به              شاید: فعل: شایسته است

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید             ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها

هر تیری که در تیردان معشوق است اگر بر دل زخمی عاشق زده شود ما نیز یکی از قربانیان راه عشق خواهیم بود.                  ریش: زخمی                دل ریش: کنایه از دل رنج کشیده ی عاشق

ریش:کیش: جناس                   ریش، تیر ،کیش،قربان: مراعات نظیر   

قربان : ایهام تناسب:1-  قربانی2-کماندان  با تیر و کیش و ریش تناسب دارد.

 گویند مگو سعدی چندین سخن ازعشقش          می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

معنی : می گویند ای سعدی این همه از عشق معشوق مگوی. من نیز در پاسخ آنها می گویم كه نه تنها من از عشق سخن خواهم گفت بلكه بعد از من نیز در دوران های آینده دیگران نیز از عشق سخن خواهند گفت.

واج آرایی:ن،گ،و            تضاد: گویند،مگو             گویند،مگو،می گویم:اشتقاق        تکرار:گویند





طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:29 ] [ ]

درس هفتم: جمال و کمال

بدان که قرآن مانند است به بهشت جاودان؛ در بهشت از هزار گونه نعمت است و در قرآن از هزار گونه پند و حکمت است. در بهشت،انهارو اشجار است و در قرآن ،اخبار و اعتبار است.

قلمرو زبانی

انهار: جمع نهر، جوی ها

اشجار: جمع شجر،درختان

اخبار :جمع خبر،خبرها

اعتبار: پند گرفتن،عبرت پذیری

قلمرو ادبی

تشبیه: قرآن: مشبه، مانند:ادات تشبیه، بهشت  :مشبه به

سجع: نعمت و حکمت  /         اشجار و اعتبار

قلمرو فکری

این را بدان که قرآن مثل بهشت جاودان است در بهشت هزار نوع نعمت وجود دارد و در قرآن هزار نوع پند و حکمت. در بهشت رودخانه ها و درختان وجود دارد و در قرآن اخبار و عبرت گرفتن ها.

زینت قرآن،بی جمال بهشت ،تمام است و زینت بهشت،بی جمال و کمال قرآن نا تمام است.

قلمرو زبانی

 زینت:آراستگی

جمال :زیبایی

قلمرو ادبی

تضاد: تمام و ناتمام

سجع : تمام و ناتمام

قلمرو فکری

آراستگی قرآن بدون زیبایی بهشت نیز کامل است،امّا آراستگی بهشت بدون زیبایی و کمال قرآن ناقص است.

 

مَثَلِ قرآن ، َمثَلِ آب است روان؛در آب، حیات تن ها بود و در قرآن حیات دل ها بود. آب را صفت طهارت است؛چون تن به نجاست بیالاید، به آب پاک گردد، و قرآن را صفت ،طهارت  است؛ چون تن به گناه و زَلَّت بیالاید،به قرآن پاک گردد.

قلمرو زبانی

حیات: زندگی (حیاط: محوطة خانه)

صفت: ویژگی،خصلت

طهارت: پاکی

زَلَّت:لغزش،لغزیدن،گناه

  آب را صفت طهارت است(قرآن را صفت ،طهارت است)« را»ی فک اضافه زیرا بین مضاف و مضاف الیه آمده است.(صفتِ آب/ صفتِ قرآن)

قلمرو ادبی

مَثَلِ قرآن ، َمثَلِ آب است روان: تشبیه

تضاد: نجاست و طهارت

قلمرو فکری

و قرآن مانند آب روان است ؛ آب موجب زندگی جسم هاست و قرآن عامل زندگی دل ها و روان هاست. ویژگی آب،پاکی آن است.زمانی که جسم به نجاست آلوده شود با آب پاک می شود و ویژگی قرآن نیز پاکی است،زمانی که جسم به گناه و لغزش آلوده شود ،با قرآن پاک شود.

 

ای دوست! درمان کار خود کن واگر معاملت می کنی، با حق کن، که تا خلق سود خود نبیند ، باتو معاملت نکند!هرکس که روی از معاملت با خلق بتافت،دنیا و آخرت در راه معاملت با حق بیافت.

قلمرو زبانی

 معاملت: معامله،داد وستد

روی تافتن: روی گردان شدن

 

قلمرو ادبی

روی تافتن از چیزی کنایه از:کنار نهادن آن و منصرف شدن از آن

سجع: بتافت وبیافت

قلمرو فکری

ای دوست! برو و  خودت را اصلاح کن واگرمی خواهی  معامله کنی، با خدا معامله کن، زیرا انسان تا   سود خود رانبیند ، باتو داد و ستد نمی کند!هرکس که   از داد وستد  با مردم روی گردان  شد،هم دنیا و هم آخرت را در راه معامله با خداوند به دست آورد. 

# بریدن از دنیا مقدمة رسیدن به خداست

 

در عالم ، نعمت بسیار است و لکن آب نیکوترین نعمت هاست، ودر قرآن، قصّه های بسیار است و لکن قصّة یوسف(ع) نیکوترین قصّه هاست.

قلمرو فکری

در عالم ، نعمت بسیاری وجود دارد امّا  آب بهترین نعمت  است، ودر قرآن، قصّه های بسیار است امّا قصّة یوسف(ع) بهترین قصّه هاست.

 

این قصّه،عجیب ترین قصّه هاست؛ زیرا در میان دو ضد جمع بوَد :هم فُرَقت بود و هم وُصلت؛ هم محنت بود ، هم شادی؛ هم راحت بود هم آفت؛ هم وفا بود، هم جفا؛ در بدایت بند و چاه بود،در نهایت تخت وگاه بود؛به اوّل بیم وهلاک بود و به آخر عزّ و مُلک بوَد؛ پس چون در او این چندین اندوه و طرب بوَد، در نهاد خود شگفت  و عجب بوَد.

 

قلمرو زبانی

فُرَقت : جدایی ،دوری

 وُصلت:اتصال ،پیوستگی

محنت:اندوه،ناراحتی

جفا: بی وفایی، ستم

بدایت:آغاز ،ابتدا

گاه: تخت شاهی

بیم: ترس

هلاک:کشته شدن

عزّ: ارجمندی ،عزیز شدن

مُلک: پادشاهی،بزرگی ،عظمت

طَرَب: شادی

 « پس چون در او این چندین اندوه و طرب بوَد :‌»در گذشته ،ضمیر شخصی «او» جانشین غیر انسان  می شده است. مرجع ضمیر «او» قصه است

قلمرو ادبی

سجع: فُرَقت و وُصلت/ راحت و آفت/ وفا و جفا/ جاه و گاه/ هلاک و ملک/طرب و عجب

تضاد: فُرَقت و وُصلت/ محنت و شادی/ راحت و آفت/ وفا و جفا/ بدایت و نهایت/اندوه و طرب

جناس ناقص اختلافی: وفا و جفا/چاه و گاه

قلمرو فکری

این داستان،شگفت آور ترین داستان هاست؛ زیرا   دو چیز ضدّ هم را، کنار هم گِرد آورده،    :هم جدایی است هم رسیدن ؛هم رنج است  ، هم شادی؛ هم آسایش است هم سختی ، هم وفاداری است هم پیمان شکنی و ستم در آغاز اسارت و در چاه افتادن است و در پایان به تخت شاهی رسیدن؛در آغاز ترس و کشته شدن است و در پایان ارجمندی و پادشاهی، پس چون در این داستان، این گونه غم وشادی وجود دارد ،شگفت آور است.  

 

گفته اند «نیکو ترین» ،از بهر آن بوَد که یوسف صدّیق وفادار بوَد و یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود و زلیخا در عشق و درد او بی قرار بوَد، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار بود، و خبر دهنده از او مَلِک جبّار بوَد؛فَلاجَرم حدیث ایشان نیکوترین احادیث اهل روزگار بوَد.

 

قلمرو زبانی

 بهر: برای،حرف اضافه

صدّیق: بسیار راستگو

مَلِک: پادشاه ،در این جا منظور خداوند است

جبّار: مسلط ،یکی از صفات خداوند

 فَلاجَرم(فَ +لاجَرم)پس ناگزیر

«را» در « یعقوب خود او را به صبر آموزگار بود» فک اضافه است

قلمرو ادبی

سجع: وفادار  ، آموزگار ، بی قرار ، بسیار ،جبّار ،روزگار 

قلمرو فکری

گفته اند «نیکو ترین» ،به این دلیل است  که یوسف راستگویی  وفادار بود و یعقوب خود به  او  درس صبر می داد و زلیخا در عشق و درد او بی تاب بود، و اندوه و شادی در این قصّه بسیار بود، و کسی که این قصّه را گفته،خداوند صاحب اختیار بود پس به ناچار سخن و داستان  آنها   نیکوترین سخن زمانه بود.

 

قصّة حال یوسف را نیکو نه از حُسنِ صورت او گفت، بلکه از حُسن سیرت او گفت؛ زیرا که نیکو خو ، بهتر هزار بار از نیکو رو. نبینی که یوسف را از روی نیکو ،بند و زندان آمد و از خوی نیکو ، امر و فرمان آمد؟

از روی نیکوش حبس و چاه آمد ، واز خوی نیکوش تخت و گاه آمد.

قلمرو زبانی

حسن : زیبایی،نیکویی

صورت:چهره،ظاهر

سیرت: باطن

قلمرو ادبی

سجع: صورت و سیرت/زندان و فرمان /چاه و گاه

تضاد: صورت و سیرت/

جناس: چاه و گاه

قلمرو فکری

داستان حال یوسف را   نه به خاطر زیبایی ظاهر او بیان کرد،بلکه به علّت زیبایی باطن او گفت؛ زیرا کسی که باطن و سرشتی نیک داردهزار مرتبه بهتر از کسی است که زیبا رو است. نمی بینی که روی زیبا، یوسف را به اسارت و زندان افکند و باطن زیبا او را به شاهی رساند؟ از زیبایی ظاهر برایش زندان و در چاه افتادن حاصل شد و از سرشت پاکش پادشاهی به دست آورد.

 

پادشاه عالم، خبر که داد در این قصّه ، از حُسن سیرت او داد،نه از حسن صورت او داد، تا اگر نتوانی که صورت خود را چون صورت او گردانی؛ باری، بتوانی که سیرت خود را چون سیرت او گردانی.

قلمرو فکری

خداوند در این داستان از باطن زیبا و پاک یوسف خبر دادنه از ظاهر زیبایش،تا اگر نمی توانی ظاهرت را مانند او کنی، به هر حال می توانی باطنت را را مانند باطن او کنی.

 

آنکه گفتیم سیرتش نیکوترین سیرت ها بود، از بهر آنکه در مقابلة جَفا، وفا کرد و در مقابلة زشتی، آشتی کرد و در مقابلة لئیمی،کریمی کرد.

قلمرو زبانی

لئیمی:پستی، فرو مایگی

کریمی:بزرگواری

«ی» در واژه های « لئیمی وکریمی» ،«ی» مصدری است.(معنی بودن می دهد.)

قلمرو ادبی

تضاد: لئیمی وکریمی/ جَفا و وفا/

جناس: جَفا و وفا

قلمرو فکری

آنکه گفتیم باطنش زیباترین باطن بود ،به این علت بود که در برابر ستم وفا کرد و در برابر رفتار زشت، آشتی و دوستی نشان داد ودر برابر پستی، بزرگواری کرد.  

# رفتار بد دیگران را با خوبی جواب داد.

 

برادران یوسف، چون او را زیادت نعمت دیدند، و یعقوب را بدو میل و عنایت دیدند، آهنگ کید و مکر و عداوت کردند تا مگر او را هلاک کنند وعالم از آثار وجود او پاک کنند.تدبیر برادران برخلاف تقدیر رحمان آمد. مَلِک تعالی او را دولت بر دولت زیادت کرد و مملکت و نبوّت ، زیادت بر زیادت کرد ،تا عالمیان بداند که هرگز کید کایدان با خواست خداوند غیب دان برابر نیاید!

 

قلمرو زبانی

 عنایت:توجّه داشتن

 آهنگ:میل،عزم، آهنگ کردن،تصمیم گرفتن

کید :حیله و فریب

 عداوت:دشمنی

تدبیر:چاره اندیشی

مَلِک تعالی:خداوند بلند مرتبه

دولت:حکومت،سعادت، جاه و مقام

کایدان: جمعِ کاید،حیله گران

را در جملة« چون او را زیادت نعمت دیدند» رای فک اضافه است.(نعمتِ او)

را در جملة«یعقوب را بدو میل و عنایت دیدند » رای فک اضافه است.(میل وعنایتِ یعقوب)

 

قلمرو ادبی

تناسب:یوسف ویعقوب/ کید و مکر

سجع: نعمت، عنایت و عداوت/ هلاک و پاک/

تلمیح: به آیه «مکرو ا و مکرالله و الله خیر الماکرین»(آل عمران، آیة54)

قلمرو فکری

برادران یوسف، وقتی نعمت فراوان او را دیدند، و میل و توجّه یعقوب را به او مشاهده کردند، تصمیم به   مکر و حیله و دشمنی گرفتند تا   او را بکشند  و او را از عالم نیست و نابود  کنند.چاره اندیشی  برادران برخلاف تقدیر خداوند بود. خداوند بلند مرتبه مقام او را بسیار بالا برد و به سلطنت و پیامبری او بسیار افزود ، تا اهل عالم بدانند که هرگز حیلة حیله گران با اراده و خواست خداوند غیب دان نمی تواند  مقابله کند.  

«تفسیر سورة یوسف(ع)، احمدبن محمّد بن زید طوسی»




طبقه بندی: #هفتم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:28 ] [ ]

مهرو وفا 

۱- هر آن که جانب اهل وفا نگه داردخداش در همه حال از بلا نگه دارد

قلمرو زبانی: اهل وفا: باوفایان، وفاداران / خداش: جهش ضمیر، خدا او را / بلا: گرفتاری / قلمرو ادبیقالب: چامه یا غزل / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (رشته انسانی)/  جانب کسی را نگه داشتن: کنایه، پشتیبانی کردن / نگه دارد: ردیف / هر، در: جناس / واج آرایی «ا»

بازگردانی: هر کس که از باوفایان پشتیبانی و حمایت کند، خداوند نیز او را در هر حالی از گرفتاری‌ها حفظ می‌کند.

پیام: وفاداری

۲- حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد

قلمرو زبانیحدیث: ماجرا، روایت، سخن / مگر: جز / حضرت: جناب / که: زیرا / آشنا نخست: معشوق، دلبر؛ آشنای دوم: عاشق، دلشده / قلمرو ادبیتضمین شعر سعدی / واژه آرایی: دوست، آشنا

بازگردانی: ماجرای دوست را فقط به جناب دوست می‌گویم؛ زیرا فقط دوست محرم راز دوستش است.

پیام: محرم بودن یار

۳- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پایفرشته‌ات به دو دست دعا نگه دارد

قلمرو زبانیمعاش: زندگی، زیست، زندگانی کردن / دل: منادا / فرشته ات: جهش ضمیر، فرشته تو را / قلمرو ادبیدلا: ای دل، جانبخشی / دل: مجاز از انسان / بلغزد پای: کنایه از خطا کند، دچار کژروی شود / دل، پا، دست: تناسب / واج آرایی: «د»  

بازگردانی: ای دل، به گونه ای زندگانی کن که اگر دچار لغزش و خطا شدی، فرشته‌ با دعا کردن در حق تو، تو را حفظ کند.

پیام: معاش حلال

۴- گرت هواست که معشوق نگسلد پیمان / نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

قلمرو زبانی: گرت: اگر تو را، جهش ضمیر / هوا: میل و آرزو / نگسلد: نشکند، پاره کردن (بن ماضی: گسست، بن مضارع: گسل) / رشته: ریسمان/ قلمرو ادبیسر رشته را نگه دار: کنایه از وفاداری کن / دار، دارد: همریشگی (رشته انسانی) / گر، سر: جناس / واج آرایی: «گ»، «ر»

بازگردانی: اگر میل و آرزوی آن داری که معشوق پیمانش را با تو نشکند، تو نیز در حق او وفادار باشد تا او نیز با تو وفادار باشد.

پیام: لزوم وفاداری دلشده

۵- صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی / ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

قلمرو زبانی: صبا: بادی که از شمال شرقی می‌وزد، باد بهاری، ای صبا، منادا / هم آوا: صبا، سبا (نام یک شهر) / زلف: موی بلند جلوی سر/ ار: اگر/ از روی: به خاطر / قلمرو ادبیای صبا: جانبخشی / سر: ایهام تناسب، ۱- نوک ۲- کله (در معنای دوم با زلف و روی تناسب دارد) / دل را سر زلف دیدن: کنایه از عاشق زلف یار دیدن / روی: ایهام تناسب، ۱- به خاطر ۲- چهره (در معنای دوم با زلف و سر تناسب دارد) / جا نگه دارد: وفادار باشد، حق دوستی را ادا کند / دل، زلف: تناسب / واج آرایی: «ر» /

بازگردانی: ای باد صبا، اگر دل مرا اسیر زلف یار دیدی، لطفاً به یارم بگو که نسبت به من بی مهر نباشد.

پیام: درخواست وفاداری از دلبر

۶- چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت / ز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد

قلمرو زبانی: چو: هنگامی که / ش: مرجع آن، دلبر است / قلمرو ادبیدلم را نگاه دار: کنایه از وفادار باش، دلم را نشکن / گفتم، گفت: همریشگی (همریشگی) / دست: مجاز از توان و نیرو / خاستن: بلند شدن (بن ماضی: خاست؛ بن مضارع:‌ خیز) / ز دست بنده چه خیزد: پرسش انکاری/ خدا نگه دارد: تلمیح به «توکلّتُ علی الله» / دست، دل: تناسب

بازگردانی: هنگامی که به یارم گفتم دلم را نشکن او چه گفت؟ او گفت از دست بنده چه کاری برمی آید. خدا دلت را نشکند.

پیام: توکل بر خدا

۷- سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری / که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

قلمرو زبانیزر: طلا / یار: دلبر / مهر: عشق، مهربانی / قلمرو ادبی: سر: مجاز از جان / زر: مجاز از دارایی / سر و زر و دل و جانم: مجاز از همه هستی ام / سر، زر: جناس / سر، دل، جان: تناسب / مهر: ایهام تناسب (مهر و وفا نام دو دلداده در داستان‌های عاشقانه) / حق صحبت نگه دارد: کنایه، وفادار باشد /

بازگردانی: جان و دارایی و همه هستی ام فدای آن یاری که حق دوستی را ادا کند و نسبت به من وفا باشد.

پیام: جانفشانی دلشده

۸- غبار راهگذارت کجاست تا حافظ / به یادگار نسیم صبا نگه دارد

قلمرو زبانی: راهگذار: رهگذر، محل عبور / حافظ: نام هنری، تخلّص / قلمرو ادبی: غبار راهت کجاست: کنایه از ارزشمندی یار / واج آرایی: «ا»، «ر»

بازگردانی: غبار رهگذر تو کجاست تا حافظ به یادگار نسیم صبا آن غبار را حفظ کند.

پیام: ارزشمندی دلبر در چشم دلشده

مهرو وفا قدیمی

قالب: چامه یا غزل، ادب چالشی یا مناظره (گفتاگفت)

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

سرآید: به پایان آید / سرآید، برآید: جناس / ماه: استعاره از زیبارو و معشوق / برآید: طلوع کند، ایهام

بازگردانی: به دلبرم گفتم: غم عشق تو را دارم. او در پاسخ گفت: سرانجام این غم تو پایان خواهد یافت. به او گفتم:ماه تابان شب های تاریک من باش و او گفت: اگر امکان داشته باشد یا اگر ماه طلوع کند.

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

مهرورز: دلشده / مهر: عشق / رسم: آیین / خوبرو: زیبارو /

بازگردانی: به او گفتم: از دوستان مهربان و مهرورز، راه و رسم وفاداری را بیاموز. او در پاسخ گفت: این کار از دلبران زیبارو کمتر دیده شده است.

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم  / گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

خیال: فکر و تصور / راه نظر را بستن: کنایه از نگاه نکردن / شبرو: دزد، راهزن، جانبخشی /

بازگردانی: به یار دلربا گفتم: من نمی‌گذارم تصویر ذهنی تو، پیش چشمم بیاید. راه ورود آن را می‌بندم. او گفت: نمی‌توانی. او شبگرد و راهزن است و از راه دیگری وارد می‌شود.

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

بو: رایحه، آرزو (ایهام) / جهش ضمیر / مرجع او: زلف / ت: تو / آید: شود

بازگردانی: به او گفتم: بوی خوش گیسوان زیبایت مرا از راه به در کرد و گمراهم ساخت. او پاسخ داد: اگر آگاه باشی٬ خواهی فهمید که همان بوی خوش به تو می‌گوید که من کجا هستم و تو را راه می نماید.

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد  / گفتا خنک نسیمی ‌کز کوی دلبر آید

خیزد: بلند می شود / خنک: خوشا / کوی: کوچه / 

بازگردانی: به معشوق گفتم: هوایی که از نسیم صبحگاهی پدید می‌آید٬ چه پسندیده و نیکوست. او گفت: نسیم صبح خوشایند است اما خوش تر و دلپذیرتر از آن نسیمی‌است که از کوی دلبر می‌وزد.

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت  / گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

نوش: شیرینی / لعل: استعاره از لب / کاو: که او / بنده پرور: کسی که به زیردستش توجه می کند

بازگردانی: به او گفتم: لب شیرین تو ما را در آرزوی یک بوسه کشت. او پاسخ داد: تو راه و رسم بندگی را به جا بیاور٬ او نیز در حق تو بنده پروری می‌کند و تو را مورد توجه و لطف خود قرار می‌دهد.

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

عزم: قصد / صلح: آشتی / درآید: فرارسد

بازگردانی: به یار گفتم: دل مهربان و بخشنده ات کی٬ قصد آشتی و برقراری رابطه دوستی دارد؟ او گفت: این راز را با کسی بازگو مکن تا زمان مناسب آن فرابرسد.

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد  / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

عشرت: خوشگذرانی / سرآمد: به پایان آمد / خموش: ساکت / سرآید: به فرجام رسد

بازگردانی: به معشوق گفتم: دیدی که چگونه آن روزهای شاد و دل انگیز سپری شد؟ او گفت: ای حافظ! ساکت باش و دم فرو بند که اندوه تو نیز سرانجام به پایان خواهد رسید.


گنج حکمت (حقه راز )

یکی: یک نفر / شیخ: پیر، منظور شیخ ابوسعید ابوالخیر / اسرار: جمع سّر، رازها (شبه هم آوا؛ اصرار: پافشاری) / با من نمایی: به من نشان دهی(بن ماضی: نمود، بن مضارع: نما) / حقّه: محفظۀ کوچکی که دری جداگانه دارد و برای نگهداری اشیای گران بها به کار می رود، جعبه، صندوق/ محکم کردند: بستند / دیگر روز: روز دیگر / باز آمد: بازگشت / زینهار: آگاه باش، مراقب باش / سودا: اندیشه، هوس، عشق؛ سودای کاری گرفتن کسی را: هوس کاری به سر کسی زدن/ هر چند صبر کرد نتوانست: حذف به قرینه / جست: جهید(بن ماضی: جست، بن مضارع: جه)  / درویش: صوفی، خانقاه رو / چگونه نگاه خواهی داشت: پرسش انکاری

اسرار التوحیدمحمد بن منوّر” (نوه شیخ ابوسعید ابوالخیر)




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:26 ] [ ]

۱- هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد / هم رونق زمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: رونق: فروغ، زیبایی، شکوه / زمان: زمانه، دوران / قلمرو ادبی: قالب: قصیده / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن(رشته انسانی) / شما نیز بگذرد: ردیف/ جهان: مجاز از زندگی / مرگ بر جهان کسی گذشتن: کنایه از فرارسیدن مرگ او / مرجع شما: فرمانروایان و توانگران ستمگر /  

بازگردانی: سرانجام مرگ به سراغ شما خواهد آمد و شکوه روزگار شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.

۲- وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب  / بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: وین: و این / بوم: جغد، نماد شومی / محنت: غم و اندوه / از پی: برای، به خاطر / دولت: زمان فرمانروایی، دارایی / آشیان: آشیانه / قلمرو ادبی: بوم: نماد شومی / بوم محنت: اضافه تشبیهی / بوم محنت بر آشیان کسی گذشتن: کنایه از ” نابودی قدرت و اعتبار ” / دولت آشیان: ترکیب تشبیهی

بازگردانی: اندوه، جغد شوم ویرانگری است که به ما بسنده نمی کند شما را نیز نابود خواهد کرد

۳- آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام / بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: اجل: مرگ (شبه هماوا: عجله) / خاص: درباریان / عام: توده مردم / حلق: گلو / قلمرو ادبی: آب اجل: اضافه تشبیهی / گلوگیر: کنایه از ” نابود کننده، خفه کننده، کشنده / خاصّ و عام: آرایه تضاد، مجاز از ” همه مردم / گلو، حلق، دهان: تناسب  / آب اجل بر حلق کسی گذشتن: کنایه از” مرگ و نابودی او” / تلمیح به آیه ” کلّ نفس ذائقه الموت ” هر نفسی چشنده مرگ است.

بازگردانی: مرگ که نابودکننده همگان است، روزی شما را نیز نابود خواهد کرد.

۴- چون داد عادلان به جهان در، بقا نکرد / بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: چون: به علت آن که / داد: عدل و انصاف / به جهان در: دو حرف اضافه برای یک متمم / بقا نکرد:  باقی نماند / بیداد: ظلم و ستم / قلمرو ادبی: داد و بیداد، عادلان و ظالمان: تضاد / واج آرایی: ” د” و”ن “

بازگردانی: همانگونه که عدل و داد  انسان‌های دادگر در جهان باقی نمی‌ماند، پس ستم ستمگران نیز بی گمان از بین رفتنی خواهد بود.

۵- در مملکت چو غرّش شیران گذشت و رفت / این عوعو سگان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: مملکت: کشور /غرّش: بانگ، فریاد، خروش / قلمرو ادبی: شیران: استعاره از ” دلیران و مردان دادگر” / عوعو: واق واق، ” نام آوا”، استعاره از «قدرت‌های ظاهری» / سگان: استعاره از ” مزدوران ستمگران ” / غرش و عوعو، سگان و شیران: تضاد / گذشت و بگذرد: اشتقاق (رشته انسانی) / واج آرایی «ش»

بازگردانی:  چون بانگ و خروش انسان‌های دلیر گذشت و رفت، این صدای گوش خراش شما انسان‌های پست نیز رفتنی است.

۶- بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت / هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: بسی: بسیار / کشتن: خاموش کردن / چراغدان: جای نهادن چراغ / قلمرو ادبی: باد: استعاره از ” مرگ ” / شمع: استعاره از ” انسان‌ها ” / باد، شمع: تضاد(باد شمع را می‌کشد) / چراغدان: استعاره از ” زندگی و وجود / شمع، چراغدان: تناسب / باد بر شمع و چراغدان وزیدن: کنایه از ” مرگ و نابودی” / تلمیح به آیه: کلّ نفس ذائقهُ الموت (هر نفسی چشنده مرگ است.)

بازگردانی: مرگ همچون بادی است که انسان‌ها را می‌کشد. این باد شما را نیز نابود خواهد کرد.

۷- زین کاروانسرا بسی کاروان گذشت / ناچار کاروان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: کاروانسرا: تیم، جایی در راه که کاروانها در آنجا اقامت می کنند / بسی: بسیار / کاروان: گروه مسافرانی که با هم سفر می‌کنند / قلمرو ادبی: کاروانسرا: استعاره از گیتی

بازگردانی: فرمانروایی‌های بسیار در این جهان آمدند و رفتند. ناچار شما نیز روزی نابود خواهد گشت.

۸- ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن / تأثیر اختران شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: مفتخر: سربلند، صاحب افتخار / طالع: سرنوشت، بخت / مسعود: فرخنده / اختر: ستاره / قلمرو ادبی: اختر: ستاره، استعاره از عوامل خوشبختی / تاثیر اختران شما نیز بگذرد: کنایه از این که بخت نیک شما نیز به پایان خواهد رسید / طالع، اختران: تناسب / واج آرایی «ت» / تلمیح به حدیث: الدهرُ یومان یومٌ لک و یومٌ علیک (روزگار دو روز است: روزی به سود تو و روزی به زیان تو.)

بازگردانی: ای کسی که به بخت نیک خود می‌نازی، این بخت فرخنده شما نیز به  پایان خواهید رسید.

۹- بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم / تا سختی کمان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: جور: ستم / قلمرو ادبی: تیر جور: اضافه تشبیهی / از تحمل سپر کنیم: تشبیه پنهان / کمان: مجاز از ” قدرت، زور ” / سختی کمان: کنایه از توان و ورزیدگی در تیراندازی / تیر، سپر، کمان: تناسب / تیر، سپر: تضاد

بازگردانی: با سپر بردباری و تحمل در برابر ستم و ظلم تیر مانند شما ( ستمگران) پایداری می‌ورزیم تا روزگار کشورداری شما نیز به پایان برسد.

۱۰- ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع / این گرگی شُبان شما نیز بگذرد

قلمرو زبانی: تو: منظور کشورداران ستمگر / رمه: گله / طبع: سرشت (شبه هم آوا: تبع: پیروی) / سپردن: واگذار کردن (بن ماضی: سپرد، بن مضارع: سپار) / گرگی: درندگی، ستمگری / شُبان: چوپان / قلمرو ادبی: رمه: استعاره از ” توده مردم ” / چوپان: استعاره از ” کارگزاران ستمگر” / گرگ طبع: درنده خو، تشبیه / شُبان: استعاره از ” کارگزاران ستمگر ” / گرگ و رمه، چوپان، شبان: تناسب / رمه، گرگ: تضاد / چوپان گرگ طبع: گونه ای متناقض نما / گرگی: کنایه از ستمگری

بازگردانی: ای کسانی که مردم را به دست  کارگزاران ستمگر درنده خو سپرده اید [آگاه باشید] که این ستمگری شما نیز روزی به پایان خواهد رسید.

سیف فرغانی(سده هفتم)
بیداد ظالمان 












ادامه مطلب

طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:19 ] [ ]
(   قالب شعر : سپید       دور نمایه : مرثیه سید الشهدا      )

 * درختان را دوست دارم/ که به احترام تو قیام کرده اند

که :  نشانه تعلیل آرایه ها : 1ـ تشخیص : درختان ، چون فعل « قیام کرده اند » را به درختان نسبت داده است. 2ـ حسن تعلیل : شاعر علت به ردیف و عمودی ایستادن درختان را احترام به امام حسین (ع) می داند. 3-ایهام تناسب : قیام کرده اند : 1- برپای ایستاده اند 2- شورش ، انقلاب/ مرجع ضمیر تو امام حسین (ع)     معنی : من درختان را دوست دارم ؛ زیرا برای احترام به تو ایستاده اند.

 * و آب را/که مَهرِ مادر توست./ که : نشانه تعلیل/مَهر : مَهرِیه : کابین زنان/آرایه ها : حسن تعلیل و تلمیح : به این که آب چشمه ی کوثر مهریه  حضرت زهرا (ع) است.آب ودرخت : تناسب /معنی : آب را به این علت دوست دارم که مهریه مادر تو ، حضرت فاطمه (س) است.

 * خون تو شرف را سرخگون کرده است.  :     شرف : آبرو ، اعتبار/آرایه ها : 1-     کنایه : سرخگون کردن کنایه از « اعتبار بخشیدن »2-     مجاز : خون مجاز از « شهادت»  معنی : خون تو (شهادت تو ) به شرف ، ارزش و اعتبار داده است.

* شفق آینه دار نجابتت،/و فلق ، محرابی،/که تو در آن /نماز صبح شهادت گزارده ای/آینه دار: کسی که آینه پیش روی کسی نگه دارد /نجابت : نجیب بودن ، بزرگواری

شفق : سرخی آفتاب هنگام غروب خورشید/فلق : سرخی آفتاب هنگام طلوع خورشید/گزارده ای : به جا آورده ای /آرایه ها : 1-  تشبیه بلیغ اسنادی : شفق آینه دار است وتشبیه  فلق ، محرابی : « فلق مانند محرابی است »2-   تناسب : شفق وفلق  ، محراب ونماز، فلق وصبح/ 3- شفق وفلق تضاد 3-  حسن تعلیل : شاعر علت تشکیل شفق را آینه دار بودن نجابت امام می خواند. مفهوم : عظمت و بزرگواری حضرت امام حسین (ع) معنی : سرخی شفق نشان دهنده مظلومیت تو است و فلق ، مانند محرابی است که تو در آن نماز شهادت به جا آورده ای.

 * در فکر آن گودالم/که خون تو را مکیده است  :        گودال : منظور گودال قتلگاه امام حسین (ع) که در آن به شهادت رسیدند وآرایه تشخیص دارد . آرایه ها : 1-    تشخیص : گودال خون را مکیده است. 2-    تلمیح : اشاره به کربلا که قتلگاه حضرت امام حسین (ع) بود. معنی : من در فکر آن گودالی ( کربلا ) هستم که خون تو را خورده است.

* هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم/در حضیض هم می توان عزیز بود/از گودال بپرس

رفیع : بلند ، دارای ارتفاع/حضیض : گودال ، پستی ، نشیب متضاد « اوج » - جای پست/آرایه ها : 1-  تناقض : رفیع بودن گودال و در حضیض عزیز بودن 2-    تشخیص : از گودال بپرس3-    تلمیح : تلمیح به عبارت مشهور « شَرَفُ المَکان بِالمَکینِ »

معنی : من تا کنون گودالی که این گونه رفیع و بلند باشد ندیده بودم ، در عین ذلت می توان عزیز هم بود. از گودال سؤال کن ( تا به درستی سخن من پی ببری ).

 * شمشیری که بر گلوی تو آمد /       هر چیز و همه چیز را در کاینات/    به دو پاره کرد

کاینات : ( ج کاینه ) موجودات ، هستی یافتگان/ شمشیربرگلو آمدن : کنایه از شهادت ، کشته شدن /معنی : شمشری که که گلوی تو را برید ، همه ی دنیا و موجودات را به دو نیمه کرد.

* هر چه در سوی تو ، حسینی شد/   دیگر سو یزیدی  :  آرایه : 1-      تضاد : حسینی ، یزیدی                /2-     تلمیح/3 -    حسینی و یزیدی : کنایه از حق و باطل / حسینی شدن کنایه از طرفدار حق شدن و یزیدی شدن کنایه از طرفدارباطل شدن / حسینی ویزیدی تضاد دارند /مفهوم : شهادت تو معیار حق از باطل شد. معنی : هر چیز و هر کس که به سوی تو آمد و طرفدار تو شد بر حق و هر چیز و هرکس که در مقابل تو ایستاد بر باطل است.

 * آه ، ای مرگ  تو معیار !/ آه : صوت افسوس/معنی : آه ، ای کسی که مرگ و شهادت تو معیار حق و باطل شد. *

مرگت چنان زندگی را به سُخره گرفت/      و آن را بی قدر کرد/    که مردنی چنان ،/  غبطه ی بزرگ زندگانی شد

سخره : مسخره کردن/غبطه : آرزوی نعمت و سعادت دیگران را داشتن ، بدون آرزو کردن زوال نعمت و سعادت آنها.

آرایه : 1-    تشخیص : مرگ ، زندگی را به مسخره گرفتن /تشخیص : زندگی ، غبطه خوردن 2-    تضاد : مرگ ، زندگی / مردن ، زندگانی/ این که مردن غبطه ی زندگانی شود پارادوکس دارد ./ معنی : مرگ با شکوه تو آن گونه زندگانی را مسخره و بی ارزش کرد که حتی زندگانی ، آرزوی مرگی چون مرگ تو دارد.

 * خونت/  با خون بهایت حقیقت/در یک تراز ایستاد/در یک تراز : در یک سطح/تراز : معیار سنجش/ خون بها : دیه ، تاوان گشته شدن کسی /معنی: حقیقت که خون بهای توست با خون تو هم ارزش است ؛ خون تو عین حقیقت است. آرایه : مجاز : خون مجاز از « کشته شدن » با علاقه لازمیه/ خون بهایت (مشبه ) حقیقت (مشبه به )

* و عزمت ، ضامن دوام جهان شد/    - که جهان با دروغ می پاشد –/و خون تو ، امضای « راستی » است.

عزم : قصد ، نیّت ، اراده/ ضامن دوام :  علت بقا وپایداری /ضامن : ضمانت کننده ، عهده دارنده /آرایه ها : 1-     تشخیص : ضامن شدن عزم2-    تضاد : دروغ ، راستی3-امضا کردن کنایه از تصدیق نمودن ، تایید کردن 3-  حسن تعلیل : جهان با دروغ می باشد معنی : تصمیم و اراده ی تو ضامن بقای جهان شد ، دنیا از هم می پاشد و متلاشی می شود ، ولی تو با خون خود ، راستی و حقیقت را رواج دادی و روان ساختی.

* تو تنهاتر از شجاعت/     در گوشه ی روشن وجدان تاریخ/    ایستاده ای/به پاسداری از حقیقت/تو تنهاتر از شجاعت : تو تنها معیار شجاعت هستی    ( تو تنها تر از شجاعت را می توان به دوشکل تعبیر  کرد 1-تو تنها « تراز » شجاعت : تو تنها معیاری هستی برای نشان دادن شجاعت 2- تو تنهاتر از شجاعت : که دراین صورت « شجاعت » تشخیص دارد /گوشه وجدان : اضافه استعاری (وجدان به جایی تشبیه شده که گوشه دارد ) /تشخیص : وجدان تاریخ ، اضا فه ی استعاری/معنی : تو که در شجاعت مانند نداری و معیار شجاعت هستی ، در گوشه ای از تاریخ ایستاده ای و از حقیقت پاسداری می کنی.

 * و صداقت/  شیرین ترین لبخند/بر لبان اراده ی توست  :     آرایه ها : 1-    تشبیه بلیغ اسنادی : صداقت شیرین ترین لبخند است2-  حس آمیزی : شیرین ترین لبخند3-  تشخیص : لبان اراده4- لبخند ولبان تناسب /معنی : راستی و صداقت مانند لبخندی است که بر لبان تو نشسته است. ( تو پاسدار راستی و صداقت هستی )

 * چندان تناوری و بلند /   که به هنگام تماشا/ کلاه از سر کودک عقل می افتد/تناور : رشید ، تنومند ، بزرگ

آرایه ها : 1-     تشبیه بلیغ اضافی : کودک عقل2-  کنایه : کلاه از سر افتادن کنایه از « عاجز و حیران شدن » ناتوانی ، کلاه از سرکودک عقل می افتد کنایه از عظمت امام حسین(ع) و حیرت عقل/معنی : مقام تو آنقدر بلند است که عقل ناتوان انسان ، در برابر عظمت تو عاجز و متحیر می شود. ( عقل از درک عظمت امام حسین (ع) عاجز است )

ارتباط معنی دارد با بیت : ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو                     چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی

* بر تالابی از خون خویش /    در گذرگه تاریخ ایستاده ای/  با جامی از فرهنگ/   و بشریت رهگذار را می آشامانی/- هر کس را که تشنه ی شهادت است –      تالاب : آبگیر ، حوض ، استخر/آرایه ها : 1-    تشیبه : گذرگاه تاریخ2-  تناسب : خون و شهادت ، جام وآشامیدن وتشنه ، گذرگه و رهگذر3  -   مجاز : جام    مجاز از شراب به « علاقه ی محلّیّه »4-   اشتقاق : گذرگاه ، رهگذر5-  تلمیح : به بخشی از زیارت اربعین : « وَ بَذَلَ مُهجَتَهُ فیکَ لِیَستَنقِذَ عِبادَکَ عَنِ الظَّلالِه و حیرِهَ الجَهالَه » : « او (حسین) خونش را در راه تو داد تا بندگانت را از گمراهی و سرگردانیِ نادانی نجات بخشد »6-تالابی ازخون : تشبیه واغراق فرهنگ : استعاره مکنیه ( به شرابی تشبیه شده که داخل جام ریخته می شود /تشنه بودن کنایه از خواستاروطالب بودن /معنی : در حالی که در کنار آبگیری از خون خود در مسیر تاریخ ایستاده ای ، به انسان هایی که عاشق شهادت هستند فرهنگ شهادت را می آموزی. مفهوم : اندیشه و فرهنگ عاشورا تداوم دارد

 




طبقه بندی: #مدرسه، #دبیرستان_دهم،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:16 ] [ ]

۱ -درختان را دوست دارم /که به احترام تو قیام کرده اند /و آب را که مهر مادر توست.
معنی: من درختان را دوست دارم؛ زیرا برای احترام به تو ایستادهاند و آب را به این علت دوست دارم که مهریهی مادرت حضرت فاطمه (س) است .

۲-خون تو شرف را سرخگون کرده است: / شفق آینه دار نجابتت / و فلق محرابی ، که تو در آن / نماز صبح شهادت گزارده ای!
معنی: خون تو )شهادت تو( به شرف، ارزش و اعتبار داده است . سرخی شفق نشان دهنده مظلومیت تو است و فلق مانند محرابی است که تو در آن ، نمازِ شهادت به جا آورده ای .

۳-در فگر آن گودالم/ که خون تو را مکیده است / هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم/ در حضیض هم می توان عزیز بود./از گودال بپرس.
معنی: من در فکر آن گودال )کربال( هستم که خون تو را خورده است . من تاکنون گودالی که این گونه رفیع و بلند باشد ندیده بودم. در عین ذلت می توان عزیز هم بود. از گودال سئوال کن .

۴ -شمشیری که بر گلوی تو آمد / هر چیز و همه چیز را در کاینات به دو پاره کرد.
معنی: شمشیری که گلوی تو را برید همه ی دنیا و موجودات را به دو نیمه کرد .

۵-هر چه در سوی تو حسینی شد، دیگر سو یزیدی.
معنی: هرچیز و هر کس که به سوی تو آمد و طرفدار تو شد برحق و هر چیز و هرکس که در مقابل تو ایستاد ناحق شد .

۶-آه ، ای مرگِ تو معیار / مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت/ و آن را بی قدر کرد/ که مردنی چنان/ غبطه بزرگ زندگانی شد.
معنی: آه ای کسی که مرگ و شهادت تو معیار حق و باطل شد . مرگِ باشکوه تو آنگونه زندگی را مسخره و بی ارزش کرد که حتی زندگی ، آرزوی مرگی چون مرگ تو را دارد .

۷-خونت/ با خون بهایت حقیقت / در یک تراز ایستاد.
معنی: حقیقت که خون بهای توست، با خون تو هم ارزش است. خون تو عین حقیقت است .

۸-و عزمت ، ضامن دوام جهان شد/ که جهان با دروغ می پاشد/ و خون تو امضای راستی است.
معنی: تصمیم و اراده ی تو ضامن بقای جهان شد. چرا که اگر در دنیا دروغ باشد دنیا از هم می پاشد و متلاشی می شود ولی تو با خون خود راستی و حقیقت را رواج دادی و روان ساختی .

۹-تو تنها تر از شجاعت/ در گوشه روشن وجدان تاریخ ایستاده ای/ به پاسداری از حقیقت.
معنی: تو در شجاعت مانند نداری و معیار شجاعت هستی. در گوشه ای از تاریخ ایستاده ای و از حقیقت پاسداری می کنی .

معنی درس سوم : پاسداری از حقیقت

۱۰-و صداقت/ شیرین ترین لبخند/ بر لبان اراده ی توست/ چندان تناوری و بلند / که به هنگام تماشا / کاله از سر کودک عقل می افتد.
معنی: راستی و صداقت مانند لبخندی است که بر لبان تو نشسته است . مقام تو آن قدر بلند است که عقل ناتوان انسان در برابر عظمت تو عاجز و متحیر می شود .

۱۱-بر تالابی از خون خویش/ در گذرگه تاریخ ایستاده ای./ با جامی از فرهنگ / و بشریت رهگذار را می آشامانی/ هر کس را که تشنه شهادت است .
معنی: معنی در حالی که در کنار آبگیری از خون خود و در مسیر تاریخ ایستاده ای به انسان هایی که عاشق شهادت هستند، فرهنگ شهادت را می آموزی .




طبقه بندی: #دبیرستان_دهم، #مدرسه،
[ پنجشنبه 22 خرداد 1399 ] [ 11:14 ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 51 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی متوسطه اول شهرستان تاکستان
علم فرهنگ
کد شاماد:
1-1-693734-64-0-4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic